Fanfic 1d


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: not specified


FANFIC GAY 1D
چنل پشتیبان👇
@Fanfiic1d
جواب ناشناسا 👇👇
@nashenas_jj
جی پی چنل👇
https://t.me/joinchat/C1F7akOci2RFed5KHWQFQA

Related channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Statistics
Posts filter


هی خب دوازده ها این مدت اپ نکردم چون لایک هاتون کم بود گفتم دوسش‌ ندارید پس ادامش نمیدم
اما الان اگه جدی میخوایید ادامش بدم :) متاسفم نمیتونم یکی از دوستام فوت کرده فعلا وضعی نیستم تایپ کنم
بوص 💔




م کنار پاش قرار گرفت لویی پوزخندی برای اغواگر بودنش زد گفت

لویی: بعدی
وقتی می‌گفت بعدی یعنی تایید شده بود

مگان با لباس وسوسه انگیزش روی دایره قرار گرفت . ریزه کاری روی پارچه ی دور سینه و ترقوه اش از اون یه کت زینتی می‌ساخت که با بوتای بالای زانوش+جواهرات عالی میشد.

سینه های گرد ترقوه های مثلثی اون دختر فقط به زیبایی های اون کت اضافه میکرد برجستگی فرو رفتگی های بدنش کار های ظریف دوخته شده روشو بیشتر به چشم میاورد.

لباس های مجلسی تموم شدند لباس های براق اسپورت تر جاشونو گرفتند. در کل لباس ها مختص فصل خاصی نبودند در واقع هر چیزی توشون پیدا میشد .

لباس های براق تور های براق تر هم روی صحنه درخشیدن با زرق برقشون در اینه حال ساده بودنشون صاحب بدن رو از نشون دادن ظرافت بدنشون خلاص میکرد.
لویی با برداشتن تلفنش از سالن خارج شد .‌ امروز میتونست بره باشگاه هرچقدر دلش میخواست فوتبال بازی کنه چی از این بهتر؟

خیالش از لباس ها راحت بود آخرین پرو به خوبی پیش رفت هیچ نگرانی وجود نداشت . ببرلی میکاپ هارو امروز تکمیل کرد جواهرات دیور خودشون هم فردا تموم می‌شدند.

روبی لباسشو شب تحویل میداد خب طبق معمول در کوتاه ترین زمان ممکن بیشترین باز دهی داشت فقط ای کاش همیشه زاویه دیدمون کافی باشه برای درک اطرافمون.

.
.
.
با دقت فراوان به اطرافش زل زد . مشکی موهاش کم کم داشت آبی زمینه را از بین برد چشمش روی تک تک مدل ها می چرخید داشتم به این فکر میکرد کدومشون قراره قبول کنند یا کدوم دسته قراره بود گند بزنن به نقششون.
شاید از اولشم این درست نبود اونا هیچ وقت به پای لویی نمی‌رسیدند . و معلوم بود که شانس کمتری داشتند اما الان دیگه برای این فکر دیگه خیلی دیر شده بود چند روز به کت واک مونده بود و روث تازه داشت این جوانب در نظر می گرفت.
درست زمانی که دیگه هیچ برگشتی وجود نداشت با صدای لیام که رفتن لویی رو بهش میگفت از فکر اومد بیرون نگاه های مضحک و تحقیر آمیز ویولت تمومی نداشت.

روث: لیام به نظرت حالت های ویولت عادیه؟

/با دو دلی زمزمه کرد دکمه لباسشو دور انگشتاش بازی داد /

لیام: به نگاه خورندش توجهی نکردم . فکر کرده خیلی شاخه میتونه با ما به هدفش برسه ولی خودم مینشونمش سر جاش. یادت نره که قبل از ویولت من و زین بودیم ؛پس برگ برنده لویی دست منه تا یه مفت خوری و مثل این از کنار لویی دور کنم.

روث سرش رو تکون داد راست میگفت ترسیدن معنایی نداشت حتی اگر لویی به نقششون پی می‌برد باید بازم به کارشون ادامه می‌دادند هیچ جوره نباید لویی کنار می‌رفت حتی اگر درصدش یک بود . میتونستند مارگو کیمبرلی رو بخرن ولی نمی تونستند ریسک متزلزل شدن جایگاه لویی رو به جون بخرند اونها شاهد استعداد لویی و مهارتش بودند و این نباید پیش روقبای بد خواهش زیر سوال می رفت.

و تنها مانعی که این وسط وجود داشت ویولت دستیار اصلی لویی بود. روث و لیام با روبی چند دقیقه دیگه قرار داشتند برای تحویل گرفتن دوخت دوم لباس ها.
همه مدل ها حاضر شده بودند که از در برند بیرون اما روث با قرار گرفتن جلوی در و دست کشیدن به موهاش با کمک صدای دست زدن لیام توجه همه را به خودش جمع کرد.

√فلش بک√

چه شکلی باید مدل ها را مجبور کنیم که به حرف ما گوش بدن در حالی که لباس‌های لویی حاضر پرو شده و تایید شده است البته در نظر اونا
/روث با گیجی و اخمی که حاصل از تفکر بود زمزمه کرد/

زین روی پاهای لیام کمی تکون خورد روبه روی لیام نشست روی صورتش زوم کرد انگار که راه‌حل شون توی چشم ها و صورت لیام نوشتند با نوک انگشتاش کمی فکشو لمس کرد و آروم خاروند کمی فکر کرد با لوندگی گفت شاید باید یه لویی بدلی رو بیاریم که با مدل ها حرف بزنه و بگه یکی دو سری لباس وجود خواهد داشت نظرتون چیه؟

/با زمزمه حرفش و تمام کرد و بی توجه به روث لبهاش و روی لبهای لیام گذاشت با حلقه شدن دست های لیام زیر باسنشو گاز محکمی که از لباش گرفته شد با کمی حس تموم شدن تشنگیش عطتشش نسبت به هوا ازش فاصله گرفت و با چشمای قلب شده به عشق زندگیش زل زد./
....
خوب فکر زین انقدر هم بد نبود . لویی آدمی نبود که زیاد حرف بزنه و از خودش کار بکشه.

پس پسری که چشمای آبی داشت و موهای نسبتاً فندقی با یه استایل خاص در سبک لویی می تونست با یک امر و نهی کردن خودشو شبیه اون بکنه؛
و کسی هم قرار نبود که به لویی بودن او شک بکنه البته با اون فاصله زیاد. پس با دست به سر کردن ویولت می شد این نقشه را خیلی خوب اجرا کرد.
....
خوب خوب شنبه امتحان دارم هیچی نخوندم و به جاش دارم پارت می‌نویسم و اینکه فکر کنم دیگه خیلی بلند شدن ولی یکم صبر کنید در عرض دوسه پارت پارت تموم میشه این قسمت ها و چون تقریباً اتفاق مهمی داره میوفته باید با دقت بهشون اشاره کنم اگه حوصله تون سر رفته واقعا ببخشید و سعی می‌کنم جذاب‌ترش کنم لطفاً بهم نظر بدید و دعا کنید تا امتانمو حداقل صفر بگیرم💙🥺


#colors
#larry

گاهی وقتا بهتره زیر اسمونه تیره دنبال روشنی خورشید فروزان باشی ✨

7pm

حس سر حالی بیشتری توی استخوان درد کشیدش در حال جنب جوش‌ بود. نیاز داشت که بیدار شه یکم از این انرژی؛ چاشنی حرکاتش بکنه از وجودش توی‌ رگ هاش لذت ببره .پلک های بهم گره خوردشو با شتاب باز کرد؛ نور مهتابی لامپ برعکس

هر وقتی توی چشمم نمی‌خورد برعکس باعث میشد تاری دیدش بهتر بشه. غمگین به اطرافش زل زد حتی سر حال بودنش باعث نمیشد خستگی ناشی از غمگین بودنش چیزی عوض بکنه . مگه میشد یادش نیاد آخرین بار با کی اومده بود بیمارستان ؟
یادش بود که هیچ پاپایی نتونست بفهمه که کی اون شب توی بیمارستان بود
لرزه آرومی تنش رو مهمون خودش کرد رگه های ترس زندگی هری داشتن به نابودی میکشوندند قبل از اینکه توی سایه های ترسش خفه بشه؛
صدای شاد زین دوباره آزادش کرد .

زین: هههرریییییی
/به سمت هری دوید بوص محکمی روی گونش گذاشت صورتشو آروم به صورتش فشورد /

هری: زین

/اهسته زمزمه کرد هیچ تلاشی برای نجات یافتن از دست زین نکرد /


زین: وای فنکس گاد حالت خوبههه

/ با شیطنت دماغشو به دماغ هری زد خرخر ارومشو بلند کرد خب اینم یکی از علایق امگا بود لمس شدن آروم دماغش /

هری بعد از لبخند ریزی به هیکل لیام امیلی که نزدیک می‌شدند زل زد با دل تنگی دستاشو به سمت امیلی دراز کرد

امیلی با آسودگی بقلش کرد سعی کرد برعکس مضطرب بودنش اوضاع کنترل کنه .بوسه ای روی موهای هری گذاشت ازش فاصله گرفت .

لیام: هری تو واقعا باید به ما بگی چی شده

/وقتی لپ نرم امگارو لمس میکرد آروم ولی محکم زمزمه کرد؛ اما خبر نداشت همین لمس کوچیکش چقدر حسودی زین تحریک میکرد /


پس زین با حرص دست آزاد لیام بین انگشتای خودش قفل کرد از قفل تر شدن دستش بین دستای لیام لبخندی زد .

هری: میگم
/ با صدای خش دارش زمزمه کرد/

لیام: اون کی هری ؟ وقتی زحماتت به باد رفت؟

/ لیام با حرف هایش قصد تحریم امگارو داشت پس کنترل لحنش به دست احساساتش سپرده بود تا هرچند کم امگارو‌ مجبور به حرف زدن بکنه /

اما این روش قدمی کلیشه ای انگار کار ساز بود چون هری وادار کرد سکوتشو بشکنه .

هری: اون اون روز.. ویلتون اینجا بود .

امیلی: چی؟

زین: لویی؟

لیام: تو خونه امیلی ؟

هری نگاه در مونده ای به همشون ک باهم حرف می‌زدند کرد ادامه داد

هری: او اون شکست اینه گلو تهدیدم کرد رفت

دیگه تلاشی نمیکرد اشکاشو پاک کنه فقط میزاشت انقدری بریزند تا تموم بشند

زین با ترس دست هری بین دستاش گرفت مشتاق بود بقیشم بشنوه

امیلی: پس اون زخم روی پیشونیت کار اون بود ها؟
اون جهنم از کجا خونه منو پیدا کرده ؟

لیام: واسش مثل آب خوردنه امیلی

زین: اون بهت چیا گفت ؟

هری حرفهای لویی مثل خودش گفت حرفاش به زیام امیلی میزد اما حس میکرد محکم تر داره توی صورت خودش میکوبه

امیلی : روانیه نه؟ چرا فقط کاری نمیکنید بقیه از دستش در امان بمونند؟


زین: اون روانی نیست

/بعد از چند دقیقه فکر کردن از دوستش طرفداری کرد هرچند میدونست چه کار احمقانه ای کرده /

لیام : بیاید منطقی باشیم لویی کارش خیلی بد بوده اما هر کسی از از دست دادن جایگاهش می‌ترسه . جایگاه لویی کم چیزی نیست مشخصا خواسته هری مچاله کنه_

زین: یعنی بازیش داده؟

لیام: دقیقا

هری آروم سرشو بالا پایین کرد لیام راست می‌گفت. باید خودشو جمع جور میکرد اون برعکس لویی قلب آدما واسش مهم بود اون آدم بود برعکس لویی بازم به کمکش ادامه میداد برعکس لویی فهم داشت

امیلی که از این وضعیت ناراضی بود پوز خندی زد منطقش دیگه داشت تعطیل میشد اون تاملینسون داشت شدید رو عصابش راه می‌رفت

بی حرف از تخت هری فاصله گرفت از اتاق رفت بیرون

هری: امیلیییی

لیام: برمیگرده نگران نباش

هری غمگین به جای خالی امیلی زل زد اشک ریختنش ادامه داد.
.......
7:50 pm`

آخرین لباس چک کرد اما به نظرش اون جوری که باید خودشو نشون نمیداد یه جای کارش اشکال داشت
چرخی زد دوره دایره کوچیکی که مودل روش ایستاده بود؛ لباشو لیس زد با تکون دادن دستاش برای لمس کردن فکش عطر مست کنندشو بیشتر توی فضا پخش کرد . نه این لباس اصلا مناسب این بدن نبود.

لویی: تیلور؟

تیلور در کسری از ثانیه به لویی نزدیک تر شد لویی نگاه سر سری بهش انداخت بهش اشاره کرد

لویی: بپوشش سریع

تیلور لباسی که تن میراندا بود رو پوشید به میراندایی که انگار از قفس آزاد شده بود نگاه کرد .
لباس راحتی بود اما خب برای بدن استخوانی میراندا دوخته نشده بود .

لویی: راه برو

تیلور با لبخند دل نشین مجذوب کنندش روی مسیر که تهش به دایره متصل میشد راه رفت آخرش با مهارت قسمت های باز پیرهنو از هم با پاهاش فاصله داد با نشون دادن هرچه بیشتر پاهای براقش روی دایره جای گرفت با تکون دادن ظریف بدنش زاویه گرفتن لباس به خاطر قوس کم بدنش دقیقا خواسته لویی برآورده کرد.

لباس مخملی سبک با حرکتی آرو


وای شت گایز ...اون باتم خراب میشه هرچی ناشناس دادید بهم به این بات بفرستید لدفا🥺؟
https://t.me/BChatBot?start=sc-7714-qGHqWqn
مسی∆


Liam:
با دیدن هری به سمتش دویدیم . گریه های بلند زین عجب سستم میکرد اما باید به سمت هری میرفتم
با امیلی هم زمان بلندش کردیم

امیلی: زین زین به اورژانس زنگ بزن

زین دست پاچه شد بعد از کمی مکث بدو بدو سمت تلفنش رفت

زین: ما ..یه مریض بد ..حال دارم ل..طفاً یه اموبلانس بفر..ستید.. کینگ کراس ساختمون 82

زین بعد از گفتن آدرس; به سمت هری اومد بالای سرش شروع کرد به گریه کردن .صورت هری رنگ پریده بود لب های خشکش نشون از منع کردن خودش از آب غذا میداد این برای قلب کوچیک زین زیادی بود .
ژاکت مشکیشو تو دستش مچاله کرد هری آروم صدا زد .
با گرگ درونش گربه-گرگ هری سعی کرد صدا بزنه اما بازم جوابی نگرفت.

وقتی زین انقدر بهم ریخته دیدم رفتم پیشش تا کمی آرامش کنم آروم دستامو حلقه کردم دورش گفتم /خوب میشه نگران نباش\

سرشو آروم تکون داد برگرشت تو بقل لیام . ولی دست هری رو که برای گرم کردن گرفته بود ول نکرد .
دستای گرم لیام که روی دستش قرار گرفت برای هزار میلیارد بار توی زندگیش از حس گرمی که بهش منتقل شد ؛گرم تر آروم تر شد لبخند کوچیکی زد گرمای دستش بدن هری داشت روبه گرمی میبرد .
لیام با چشماش زین صدا میزد مثل همیشه مینای کوچولوی خودش از دلش صدا میزد
زین با لبخند جواب حرفاشو میداد .

دلش واسه یه کیس اساسی با لیام تنگ بود قبل اینکه خمار شه ؛صدای اورژانس
زیام از هم فاصله داد ولی جداشون نکرد

امیلی درو برای اورژانس باز کرد اونا هری روی برانکارد گذاشتن بدو بدو به سمت ماشین بردنش

امیلی همراه هری رفت . زیام سوار ماشین شدند به راننده شخصیشون اندرسون_ که خواسته بودند امروز براشون رانندگی_ کنه گفتند که به سمت بیمارستان مرکزی بره .


بین راه لیام چند بار پیشونی زین بوسید لیام با آرامشی که تو قلب شیشه ای تو چشماش جا خوش کرد بود ؛لیام تا مرز دیوونه بودن میبرد.

با دلبری دستشو رو موهای مخملی لیام کشید با قلبی که تاپ تاپ میزد زمزمه کرد دوستت دارم .

لیام: عاشقتم .

زین: هری؟
و ثانیه ای نگاهش رنگ استرس گرفت .حالت نروسش لیام آگاه میکرد که نیاز داره دوباره آروم بشه.

لیام: عشقم؛ هری چند روز ناراحت بوده غذا نخورد همینم باعث شده ضعیف بشه از پا در بیاد. مطمعن باش حالش خیلی زود خوب میشه .

زین: به امیلی کمک کنیم؟

لیام: معلومه
و با خشن تر کردن تون صداش به راننده گفت منتظر باشه .

زین گفته بود عاشق صدای خشن لیامه؟ وقتی که سعی میکنه باهاش با لطافت حرف بزنه در حالی که با هر غریبه دیگه ای تون دامیناتیش میزد بالا؟ خب حالا میگه از سر تا پا عاشق این آدم بود حتی اگر یه روزیم ک محال ممکن لیام بهش خیانت کنه بازم زین نمیتونه بره

ترکش کنه اون به هوای دورش ؛به روز مرگی هاش؛ تجربیات جدیدش؛ عشق لیام دستای گرم نفسای تندش گرمش شدید معتاد نیاز مند بود .

...
3:20 pm`

:خب خب برید پاهاتون ورز بدید :

دستاشو بهم کوبید وقت برای مزه مزه کردن قهوه اش خرید. پوز خندی زد به میلان باهوش که از خسته شدنش مطلع شده بود چشمک ریزی زد .
مودلا به صورت پراکنده هر کس به سمت اتاق خودشون رفتند ؛تا پاهاشون میکاپ بکنند. یکمم ماساژشون بدند و اگر پیچ خوردگی باشه رفع کنند .

روموئو بعد از بردن قهوش به سمت بالا به نشانه سلیقه یکسانشون به لویی اجازه داد راحت تر روی مبل مخملی -چرمش لم بده .

میلان: خب تاملینسون بزرگ دهنتو تکون بده ببینم وضعیت چه جوری؟

لویی :😏وضعیت کت واک به تو مربوط میشه؟

میلان : نه باشه باشه ضایم نکن

لویی: پس برو همبرگرمو بیار

میلان با تعجب نگاهش کرد که چه شکلی با وجود کنترل نداشتن توی تغذیش انقدر رو فرمه خب اینم شاید یکی از شگرد های لویی بود .مثل همین جذبه ای که بدون کلامی بدستش آورده بود فقط با سفت سخت بودنش و همچنین تند بودن های گاه به گاهش.

در کل لویی واقعا دست نیافتنی بود و بد بوی بودنش فقط تورو تو منجلابش می‌کشید . ..



های لاووز :) میس تون بودم می‌دونم پارت قبل ادیتش افتضاح بود ولی جدا حال خوبی نداشتم نمی‌خواستم وقت پارت حاضر بود معطلتون کنم
شدید نیاز به نظر دارم.....
حس میکنم دارم بد می‌نویسم ....
زویی: ممنون میشیم
هری:نظر
لیام: بدیدددد
نایل: کلی پیتزا ∆
لیری زویی : وات؟
من: 😂😂 کاتتتت


#colors
#larry
11AM`

آخرین بار به لباسی که چند ساعت پیش با دقت کامل طرحش زده بود؛ زل زد. هومم جون میداد برای پوشیده شدن؛ عطر زده شدن ؛در اخر خیره کننده شدن توسط صاحب تک خاصش. چه کسی تک تر خاص تر از لوییس ویلتون؟

تک خنده ریزی کرد صفحه سه بعدی رو خاموش کرد .طرح به سمت روبی که داشت با تحسین نگاهش میکردگرفت

روبی: مشکی مات آبی

لویی: آمادش کن

روبی: چشم

اما کی گفته روبی بدون دهن باز کردن خراب نکردن سلطنت لویی از اون در آهنی شیشه ای ؛اعمارت لویی ترک میکنه؟

سمت لویی قدم برداشت لبای رژ خورده مشکیشو با زبونش مرطوب کرد تا نرمیشون به رخ مرد شلخته روی روبه روش که :از قضا_بوی عطرش موهای فندوقش چشمای براقش هیچ از آراسته بودن کم نمی‌کرد _به رخ بکشه اما هر زیبایی پیش خدای مد ؛ لرد تاملینسون کوچیک ناچیز میشد.
لویی منتظر بود اون دختر سایه های نحس کفشهای ده سانتیشو کم کنه؛ تاریکیش زیادی برای لویی بزرگ بود این اصلا خوب نبود چون
تهش به جای خوبی نمی‌رسید.
از بازی کردن با اون دختر لذت نمی‌برد عطر نابش لبای گوشتیش فقط برای دریده شدن بودن اما حیف اون رقت انگیزش..
زیبای هاشو به گ‍ُ‍ِل نشوند بود.

پس اجازه نداد دختر پا فرا تر بزاره با صدای سرد یخ زده میخکوب صورتش گفت

لویی: بیرون
روبی: هی تاملینسون من فقط میخوام بگم مراقب قصرت باشه
بعد با تک خنده نفرت انگیزی لویی وادار به جواب دادن کرد
لویی: چه طور از خودت شروع کنم؟
روبی با قیافه مظلومی ایستاد زمزمه کرد من؟
لویی: آره
روبی: لطفا نه:(
لویی هه ای گفت برای پرو ای اون دختر دستانش؛ راهشونو به قسمت حساسش که حدسش سخت نبود جایی اطراف شکمشه شیطنت کردند .گفت :

روی تیغه را رفتن دوست داری نه؟

با فشار کمی که وارد کرد اخشو در آورد درحدی که اشک از گوشه چشمش ریخت برای فرار از دستش درمونده زمزمه کرد لطفاً

لویی: دفعه دیگه طابوتت آمادس

روبی با سرعت از در رف بیرون شکم درد ناکشو مالش داد
هنوز درد زخمی که چند سال بود دریده بودنش تازه تازه بود
زخمی که باید زخم کنندشو به صلیب درد میخکوب میکرد ..
.
.
دوروز بود که توی اون اتاق خاکستری رنگ یخ زده کز کرده بود. ترس وحشت داشت ذره ذره ضعیفش میکرد؛ هیچ دوست نداشت تو این وضعیت با زیام امیلی روبه رو شه.
از یه ورم نمی‌خواست تنها باشه این تناقض ها

فقط فقط به دست خود هیولاش بود کسی که چشمای آبیش دریای مرگش شده بود؛ فندوقی هاش تنه های تنیده شده دور بدنش؛ برای بردنش به عمیق ترین یخ های دفن شده توی اقیانوس چشماش شده بود
تا فقط
بیرحمانه دفنش کنه .
دوباره به سرش زده بود. دوباره تنهایی افکار مزخرفش داشتن برای خفه کردن آرامش دودو میزدن
جیغ خفه ای از تنش بین ذهن قلبش کشید.
بدو بدو از اتاق بیرون رفت تا خودشو به تنها کورسوی امیدش یعنی امیلی برسونه ;

اما همه چیز برعکس تر از قبل شروع به بزرگ کوچیکه شدن شدند .هاله های مشکی به صورت حلقه روبه مردمک های لرزیدش حلقه می‌زدند

آخر جسمش تسلیم شد روی زمین افتاد

...
امیلی: من ازتون خواستم بیاید اینجا که درباره هری صحبت کنیم

با استرس مشهودی انگشتاشو بهم قفل کرد نیمچه خنده متظاهرش هیچ جوره طبیعی نبود( مدیونید فکر کنید ری اکشنه جی جی)

لیام: اتفاقی افتاده ؟
زین لیام: داری نگرانم می‌کنی

لیام کوتاه موهای زین بوسید . زین با یه خنده کوچیک جوابشو داد ( میتونم تا ته زیامشو ادامه بدم... هیچ وقت تمومی نداره)

امیلی: دو شب پیش هری در حالی که بین شیشه های خورد شده اینه گلدون زجه میزد; پیدا کردم با یه پیشونی خط افتاده پهلوی کبود شده.

با خودش مروری کرد تا جریان درست گفته باشه بهشون.

زین ترسیده و لیام اخمو بهش زل زده بودند. زینی که با ترس واضحی بهش نزدیک می‌شد بین بازوهایش قفل میکرد.

امیلی با ذوق به اون دوتا کیوت زل زد زیام واقعا براش مثل یه معبد مملو از عشق می موندند.
لبخندی زد
متوجه بود چقدر از اطرافش فاصله گرفته ولی هری مهم تر بود

لیام: و تو از هری پرسیدی اون چی گفت؟
که صدای افتادن چیزی جیغ زین بلند کرد
امیلی لیام سمت پله های که ازش صدا بلند شده بود کشوند


از دست شویی اومد بیرون به سمت املی پا تند کرد امیلی با دیدن هری لبخند کوچیکی زد دستاشو برای رفتن به بقلش باز کرد هری مردد به دستاش نگاه کرد متقابلا دستاشو باز کرد که امیلی بیاد نزدیک تر بقلش کنه
امیلی چشماشو چرخوند
به هری نزدیک تر شد تو بقلش گرفتش صورت پف کردشو بوصید
به سمت اشپزخونه رفت به وضوح ترسیدن هری وقتی از جلوی در رد میشد فهمید

امیلی روی صندلی نشست هری رو پاش نشوند گفت
میدونی که هروقت اماده بودی میتونی بهم بگی

تا من کمکت کنم اون اشغال سرجاش بنشونم

هری سرشو تند تند تکون داد بیشتر تو بقل امیلی جمع شد هق هق کوچیکی کرد نمیخواست دوباره باهاش روبه رو بشه

امیلی: شیش خودتو خالی کن عزیزم من اینجام کنارت

هری سرشو بالا پایین کرد کم کم خودشو جمع جور کرد لبخند فیک یخ زده ای تحویل امیلی داد

امیلی: خودتو جمع کنه من خیلی گشنمه هری باید یه چیزی بخوریم تا تورو نخوردم

هری سرشو تکون داد هنوز هم از اون خونه وحشت داشت اما نه به اندازه وحشتش نسبت به لویی ..

.
.
.
:) خبر دیدین؟ این منم که دارم این ور میسوزم یا شما هم قلبتون درد گرفته؟ فقط میشه گفت
زیام: زیام هارتش
لری: با لری هارتش
زیام لری نایل: باهم شکسته:)
نایل: دلم واستون تنگ شده نون پیتزاها☹ اینا منو پشت صحنه راه نمیدن:)
زین:چون پشت در پشت صحنه همیشه یه تیکه پیتزا هست که نزاره بیای تو پلشت
من: :) زاز برو بیرون
زین: :( میا؟ دارلینگ؟ واتس هپنینگ؟
لیام: کامان ملعون ها بچه خودش به شما چه ؟ زندگی "شخصی" خودشه
لری من نایلک شاهد کیس زیام هستیم :) ولی در پرده ذهن من..


برف های ریزی شروع به باریدن میکردند کریسمس خیلی نزدیک بود کم کم حال هوای شهر داشت رنگی تر میشد


سرشو به عقب پرت کرد پوز خند همیشگیش به صورت خودکار بقل لبش جا خشک کرد

به اون موتور چشمکی زد سوارش شد به سمت راه جنگلی روند راهش یکم با عمارتش فاصله داشت ولی خب کی اهمیت میداد شب بود برف داشت ارام ارام اطراف سفید تر لیز تر میکرد همه این چرندیات یه ور دنیا لذت موتور سواری برای لویی یه ور دیگه
گاز موتور گرفت به سرعت حرکت کرد اندازه مورچم به وضعیت اب هوا جاده اهمیت نمیداد

رنگای نوئونی موتورش به سرعت نور خط های فرضی روی هوا به میزاشتن . لویی دستاشو فاصله داد جعبه فلزی کوچیوی از جیبش در اورد سیگارشو از وسط قسمت اهنیش در اورد گذاشت توی دهنش با دست چپش

فندک زیر سیگار گرفت البته که دست راستشو برای خاموش نشدن کنارش حلقه کرد .

چند دور وسط جاده دور زد سریع تر از قبل به سمت عمارت روند برف کل سر صورتشو پوشونده بود ولی هنوز سردش نشده بود موهای پریشونشو عقب انداخت چشمای روشنشو تو اون بی رنگی دورو برش به سمت جاده دوخت


نفس عمیقی کشید بو هارو عمیق تر از قبل حس صدا ها براش واضح تر شدند خب گرگ بودن نکات مثبت دیگم داره نه؟ مثل همین قوی شدن حواست .

سرعتشو یکم کمتر کردو پاشو روی زمین قرار داد صدای بلند لاستیکاش خط مشکی روی اون برفای تازه جمع شده انداخت چون زمین لز بود به قشنگی حلقه ها روی زمین مشخص شدند خب یه ویراژ حسابی داده بود
اپریلیا عه نازنینشو که شبیح عروس شده بود داخل بر گردوند با کارت درو باز کرد . احساس میکرد بوی گند سیگار بیش از حد گرفته حتی هوای سوز دارم نتونسته پاکش بکنه ولی کی اهمیت میداد؟ این بو رو دوست داشت.با قدمای محکم به سمت اتاقش رفت و

تخت مشکی رنگشو نگاه کرد التماسش میکرد روش دراز بکشه روش بخوابه پرده های سفید حریر کنار داد تا نور ماه سر کشی نکنه توی اتاقش لباساشو پرت کرد روی زمین لخت زیر پتو رفت اروم خوابید .
.
.
.
Tomorrow
(😂شاید تو مورو رو قبلا اشتب تایپ کردم ... نه؟ منم یکی مثل لویی :/ حال میکنم با غلط نوشتن شما ببخشید )

هوم پرنسس من چه خبر؟

خطاب به ببرلی مو نارنجی چشم ابی کک مکی گفت . نژاد ببرلی خیلی کمیاب بود موهای هویجی چشمای ابی حدود یک درصد مردم ( بر اساس واقعیته ها این رقم . کلا امروز فاز فکت گفتنم برداشته) این نژاد دارند. از نظر لویی ترکیب نارنجی ابی خوب بود مخصوصا که یاد عشقش هویج میوفتاد باعث میشد خوشش بیاد از ترکیب صورت اون دختر.

ببرلی: هیچ بیکاری بلوری من

چشماشو برای بلوری گفتن ببرلی کج کرد همیشه بهش میگف بلور چرا ؟ چون چشماش اون یاد بلور مینداخت

ببرلی: ولی فکر کنم بلوری من با من‌کاری داره نه سویتی؟

لویی؛ اوهوم میدونی که کت واک نزدیک یکی از اون کارای خیلی شلخته شلوغت و یه مود از ظریف ترین سبک ترینشون میخوام نسبت به لباسا

ببرلی: حله من بقیه کارمون بلدیم

لویی: میدونم
میتونی بری بورلی

خب نیازی نیست من انقدر وقت صرف کنم ده ساعت بگم ب ب ر لی میگم بور لی تمام ‌

ببرلی بعد از خوردن توت فرنگای مخصوصش گونه لویی بوصید بعد ازگذاشتن عطری که براش خریده بود رفت بیرون اون دختر زیادی مهربون رک بود خب در کل میشه گفت مثل مامانش بود لویی هم مشکلی باهاش نداشت چون واسش فاز باهوشا رو نمیگرف :/

لویی: دفعه اخره

ببرلی: که لوپتو بوص میکنم

لویی: خوبه

ببرلی چشمکی زد پا به فرار گذاشت.

.
.
.
با حس کردن دستای گرمی که اروم پهلوی درد ناکشو ماساژ میدادند از خواب بیدار شد خواب راحتی نداشت ولی نسبت به دیروز حداقا اروم تر بود.ولی درکل حال خوبی نداشت گرفته خسته مثل هوای لندن هوای باریدن داشت فقط ..

امیلی: بیدار شدی هات چاکلت ؟

هری سرشو تکون داد حس حرف زدن نداشت
خیلی وقتا وقتی خوب نیستی حرف زدن ارومت نمیکنه هیچی فقط خستگیتو بیشتر میکنه
مغزش گیج منگ بود

امیلی: هری؟ میخوای باهام حرف بزنی ؟ دیروز چی شده بود هان؟

با نوازش کردن حرفشو زد تا نرمش کنه اما هری فقط سرشو تکون داد
اون میگفت چون نمیتونست زیاد حرف تو دلش نگه دار ولی اون وقت الان نبود

پس به دست شویی اشاره کرد

امیلی: خل شدی ؟ معلومه پاشو برو

امیلی به سمت پله ها رفت اما هری به دستاش چنگ زد با درموندگی بهش خیره شد
امیلی: من اینجام باشه؟
هری لبشو گاز گرفت دستاشو بیشتر فشار داد قطره اشکشو پاک کرد.
وضعیت اصلا خوب نبود
اون باید هری به حرف میاورد مهم نیست که عجولانس یا هرچیز دیگع ای مهم اینه هری سریع تر حرف بزن امیلی اروم بود اروم فقط باید تو ذهنش پرخاش میکرد تا اروم بگیره به هری وقت بده پس حواسشو پرت ورنیکا کرد
ورونیکا خدمت کار سابقش زنگ زده بود تا برای تمیز کردن طبقه پایین به خونش بیاد

اونم از کله صبح قشنگ خونرو برق انداخته بود صبحنورم حاضر کرده بود با نگاه خورندش امیلی دو بار قشنگ قورت داده بود توی خواب بالاخره رفته بود

هری با قدم های اروم


#larry
#colors

حس میکرد قلبش منجمد شده،یخی سرد سخت. انقدری سنگین شده که نای تپیدن نداره مشخصا میخواد هری به خوابی اروم ببره به دور از هر تپش نبضی تا هر دو اروم بگیرن یخ شکل گرفته شاید بشکنه .

به قطره های خون که روی زمین چیکه چیکه میکردند خیره شد چقدر اسون مثل این تیکه های الوده به قرمزی خیره کننده خون نابود شده بود از تک تک حرفای لویی از جز به جز تفکراتش درباره خودش.

با فلشبک زدن، دوباره اشک های جدید رد اشکای تشنه به اب قبلی سیر اب کردند

ادما وقتی ناراحتن فقط چند دیقه اول بابتش جدی غمگین هستند بعد از گذشت ده دقیقه فقط مرور که حالشون بد تر میکنه .اما هری مگه میتونست اول اخر ماجرارو بفهمه درک کنه که حالا مرورش هم بکنه؟

حتی نایی نداشت تا از جلوی در کنار بره تن نیمه برهنشو از شر تیکه شیشه های مزاحم خلاص کنه.

تا اینکه لرزه در باعث شده وحشت زده با جیغی دلخراش خودشو پشت در جمع کنه. از استرس دستاشو روی چشماش بزاره از شدت هق هقاش صورتش سرخ سرخ بشه گونه هاش داغ کنند .
صورت تب دارشو به دستای کشیدش فشار داد از فکر کسی که پشت دره به فشار دادن دستاش روی چشماش ادامه داد انقدری که ملتهب بشند درد بگیرن
دایره های فرضی رو از پشت پلکای بستش روی پرده سیاه شکل بگیرند

اما اون طرف در امیلی سعی میکرد درو باز کنه اما هر سری یه چیزی باعث میشد در نتونه کامل باز کنه. با غضب به در چشم دوخت تصمیم گرفت از پنجره بره تو تا مبدا اگر هری خواب باشه بیدارش نکنه .

اما با باز کردن پنجره از طریق کلیدش دیدن جسم هری که پشت در فاصله ای با له شدن کامل نداره فریاداش کل خونرو پر کردن( این منم که کم مونده برای له شدن هری پشت در گریم بگیره یا شما هم مثل من دارید زار میزنید؟)
با بهت به سمتش پا تند کرد . اما جیغ درناک تر خش دار هری این سری درست درفاصله چند قدمیش باعث شد میخکوب بشه به صورفه های بی وقفش برای جیغ های متمددش زل بزنه .

به خودش اومد احمقی زمزمه کرد رفت از یخچال بطری اب بدو بدو بیاره هری جلوش داشت خفه میشد داشت بدتر میلرزید اشکاش تمومی نداشت بدن جمع شدشو عقب کشید امیلی روی صورتش زوم کرد صبر کن ببینم این خون بود روی صورتش؟
بی مهبا با صدای الفای مخصوصش امگارو میخکوب کرد

•الفا ها یه صدا و لحن بخصوصی دارند که امگاها ها ازشون حرف شنوی دارند•

اب پاشید روی هری با مهر کردن بدن امگای اسیب دیده اب تو دهنش به زور هل داد امگا اول به خاطر شوک دست پای زد اما بعد تسلیم قدرت الفا شد رام تر از قبل به خاطر صداش کمی اروم گرفت چشماش بسته شدند بدنش انقابض بیشتری تحمل نکرد قبل اینکه با صورتش تو شیشه ها بره املی بقلش کرد
...
نفسای تندی میکشید اینکه چیزی نمیدونست بد جور عصبانیش میکرد و میدونست حتما کسی قبل خودش تو خونه بوده که گلدون عینه اینه به کلی نابود شده. و همچنین هری پهلوش کبود شده بود بالای پیشونیش جای زخم شده.
البته نباید از حنجره به فاک رفتش دستای خونی شدش فاکتور بگیرم خورد ریزه های بلور های تیز با کج موجی تمام سعی در خط انداختن پوستشو داشتن و کاملا هم موفق بودند

دلش برای هری کباب میشد اگر دیر تر میرسید شاید هری میمیرد حتی با این فکر محکم تر، از پشت بقلش کرد هری توی خواب اخی از روی درد ناله کرد اما این باعث نشده گرمای بدنشو از تن لرزون هری فاصله بده

موهاشو بوصید سرشو برد پایین تر که متوجه یه بوی دیگه هم شد یه بوی الفای خشن نکنه اتفاقی واسه هری افتاده بود؟ نکنه بهش تجاوز کرده بودند؟ با احساس تیک شدید روی پلک سمت چپش کمر هری محکم لمس کرد اما اهی از درد نشنید خیالش راحت شده که کمر درد نداره پس یعنی لمس نشده. سرشو برد پایین‌ تر نا خدا گاه بوص ای ریز روی گردنش گذاشت هیچ از بوی الفای دیگه خوشش نمیومد چنگی به رون نرم هری زد . هری درواقع به لمسای خشن عادتی نداشت ولی این املی بود

به خودش تشر زد هری نه لاو بایت داشت نه برهنه بود پس معلومه بهش تجاوز نشده بود اون بدجور از یکی ضربه دیده بود امیلی قسم میخورد ذره ذره خونشو مثل یه خوناشام باهوش برای طعمه باهوش ترش بمکه تا وقتی به خوشد بیاد ببینه قلبش توسط شکار چی دریده شده.

تلاش کرد خودشو کنترل کنه اما نمیتونست. برای چندمین بار به خودش تشر زد سعی کرد اوضاع رو تجزیه تحلیل کنه یه برنامه درستی توی ذهنش بچینه اون فقط چند ساعت هری برای رفتن به یه نمایشگاه تنها گذاشته بود نتیجش شده بود این‌.

نفس عمیقی کشید سعی کرد با بستن چشماش از قرمزیشون کم کنه .‌

چشماشو بست تا امروز نحس تموم کنه .

.
.
.
با تک خنده خودشو روی تخت پرت کرد . سرش سوت میکشید از حس خوب های بودن مواد نزده بود اشتباه نکنید فقط زیادی خوش گذشته بود بهش. دلش یکم جنب جوش میخواست پس فکرش سمت اون پدرسگ جذاب رفت دلش هوای رنگ مشکی بنفش لعنتیشو کرده بود چند وقتی بود باهاش نرفته بود خوش گذرونی

پس با لوندی به سمت موتورش حرکت کرد نفس عمیقی از سوز هوای زمستونی




•Flashback•

زین: یعنی میگی باید کسایی که ممکنه رمز اتاقتو بدونندو زیر نظر بگیریم؟

لویی: هوم

لیام: تو چیزی حس کردی ؟

لویی: مثل تو

لیام: خب پس بزار بهت هشدار بدم . اون نزدیک ترین ادمه-

لویی: که به اتاقم رفته
لیام: نمیفهمم چرا انقدر بیخیالی

لویی: چون اخرش یه لکه از خودش باقی میزاره

زین: درسته

لیام: به سلامتی

زین لویی: به سلامتی لویس ویلتون

ابجوهاشونو بهم زدن . روی کاناپه اتاق طبقه بالا نشستند .

زین : میدونید من واقعا بوشو یادم نمیاد

لیام: ولی من لو یادمونه اون عطر زده بود این یعنی یه رد درست حسابی.

زین؛ پس شاید بشه فهمید بوی کی بود

لویی نفس عمیق تری کشید گردنشو مالید
حالت هاش نشون میداد کم کم دوره شهوتش نزدیکه.
دستشو دور لیوانش کلفتش حلقه کرد نفس عمیق تری کشید . یه موج کوچیکی بود پس تونست اروم بگیره . این خبر میداد تا چند روز دیگه ممکن رایت بشه .

لیام: لویی خوبی؟

زین دستو لویی گرفت گفت: لویی؟ بیا یکم بشن
لویی نشست گفت خوبم

لیام: بوی گند میدی لویی داری رایت میشی؟

زین: ولی اون بوی دلچسبی داره

لیام: چی گفتی؟

زین: من نظرمو گفتم میدونی که من دیوونه بوی تو عم ولی میدونم بیشتر امگاها بوی لویی دوست دارن

لیام: ولی حال بهم زنه
روشو از زین گرفت

لویس: میتونین خفه شید

و زین طرف خودش کشید . یه چیز نرم کوچیک زیر دستش میخواست پس زین لمس کرد به ارومی لیام نا خدا گاه یکم به زین نزدیک تر شد

لویی : هی هی فقط میخوام بقلش کنم
زین دست لیام گرفت لبخند کوچیکی بهش زد
سرشو روی سینه لویی گذاشت لیام واسش خط نشون کشید

لیام: خب یه الفای نزدیک به رایتش نزدیک جفتمه چه انتظاری ازم داری؟

لویی: که زر زدنتو تموم کنی

زین با پاش زانو لیام نوازش میکرد با شیطنت روی رونشم پاشو میکشید لیام وقتی میخواست پاشو بیگره با شیطنت به پاش پا میزد نمیزاشت که لماسش متوقف بشن پاهاش یکم سرد بودند سرمای خاصی از روی شلوار به پاش منتقل میکردند این لیام یکم تحریک میکرد ولی خب ارامشش بیشتر بود جوری که پای سردش روی انگشتای پاش میکشید حتی از روی اون دمپایی ها هم لمسش خوب بود

اما باز سرشو کشید اون ور اخم کرد

زین: لی لی؟ :( قهر نکنن

با پاش فکشو سمت خودش برگردوند زانوشو به پشتش گیر داد مجبورش کرد روش خم بشه پاش دور کمرش حلقه کرد لباشو عمیق بوصید گردنشو گاز ریزی گرفت لیام رونشو خشن چنگ زد

لویی زین سمت خودش کشید

بوی زین عمیق نفس کشید اون از بوی لیام بدش نمیومد به نطرش بوی خوبی داشت پس بوی لیام که از روی گردنش میومد بیشتر نفس کشید . یکم اروم تر که شد دستشو دور کمر زین تکون داد

اون فردا باید با میکاپ ارتیستش ملاقات میکرد پس ویولت صدا زد .
ویولت درو زد و بعد مکث کوتاهی با کارت درو باز کرد

لویی: به ببرلی بگو فردا بیاد اینجا صبح .

ویولت به زین که بقل لویی بود لیامی که جفتش نشسته بود نیم نگاهی انداخت گفت باشه

زین: میخوای بیای پیش ما؟

ویولت: شاید یکم بعد

لیام: اوکی

ویولت درو بست رفت تا به ببرلی مسیج بده دماغشو یکم بالا کشید قرصاشو خورد احساس سرما خوردگی داشت این واقعا افتضاح بود .

زین توی بقل لویی خوابش گرفته بود پاهاش تو بقل لیام بود

لیام چشمشو بهش دوخته بود که چه جوری داره اروم نفس میکشه صورتش ارومه . زین یکم صورتشو به سمت شکم لویی مالید وقتی بوی مورد نطرشو پیدا نکرد ناله ارومی تو خواب کرد

لویی پوز خندی زد گفت

لویی: تا بیدار نشده از من دورش کن

لیام : بوی تورو‌گرفته عوضی

لویی: گردنش بوی تورو میده

لیام: تو از بوی من بدت نمیاد؟

لویی: نه خوبه

لیام با تعجب بهش زل زد سمتش خم شد تا زین کامل تو بقلش بگره به کلنجار رفتناش پایان بده.

لویی از عمد بهش نزدیک تر شد تا بوی اصلی خودشو دقیق تر بفهمه دماغشو ریز زیر گردن لیام کشید

لیام: عوضی نکن

لویی: هومم بوت برای من شیرینه تو چه جور الفایی هستی دیگه

لیام: بینی تو مشکل داره من هیچم بوی شیرینی نمیدم

لویی : میدی
لیام: نمیدم

زین: نمیدی

لیام: تو کی بیدار شدی؟

زین: هیس میخوام بخوابم

دماغشو تو شکم لیام فرو کرد اروم تر از قبل سریع خوابید

لویی پوز خندی زد .

لویی؛ برین اتاق سوم صدای ناله هاتون نمیخوام بنشنوم

لیام: اون وقت چرا

لویی: برو

لیام رفت تا با زین بخوابند

لویی به سمت تخت کینگ سایزش رفت راحت خوابید.

نطرات لایکای پارت قبل خیلی خوشالم کرد ممنونم ازتون♡
زیام: بوص رو لباتون
لری: بقل های عاشقانه از دور*


#colors
#Larry
7:25pm

با تنبلی به سمت کاناپه چند میلیون دلاریش
رفت با لبخندی ضمیمه گوشه لبش نگاه ترسناکش به صفحه نمایشگر انداخت دلش میخواست یه فیلم ببینه شاید یه هارر موی؟
پس به ارورا .منبع انرژی عمارتش. گفت که
لو: میخوام فیلم ببینم. ارورا با چشمی چراغ هارو خاموش کرد و فیلم مورد نطرش یعنی فیلم تازه پایین اومدااز پرده سینمارو برای لویی به نمایش گذاشت. اسم فیلم Us بود لویی روبیدوشامبرش رو باز کرد تا هوای ازاد توی اتاق روی سینه لختش بچرخه. فیلم به طرز افتضاحی حوصله سربر بود ( قصد توهین ندارم این فقط لویی بی عصابه .نطر شخصیم من از فیلمش خوشم نیومد)
اون قیچی های مسخره برای کشتن ادما زیادی ناز ظریف بودن . تلفونشو از روی میز خمیدش برداشت . سیل پیام ها از توییتر به صورت رندوم صدای نوتفیکیشنشو بلندکردند .
اون دوست نداشت اینه بقیه یه اکانت دروغی دیگم داشته باشه چرا که نه؟ باید همیشه به لویی احترام بزارن مورد توجه باشه*
به زیام یه مسیج کوتاه که هشت اینجا باشند داد. سعی کرد یکم تمرکز کنه یه نکته ای اینجا وجود داشت لویی هر ده روز یک بار رمز درشو عوض میکرد
چرا به این فکر نکرده بود؟؟
خیلی چیزا داشت براش روشن میشد ...
.
.
.
TOMMOROW;
چشماشو ریز کرد از زیر شیشه های زرد رنگ عینک ظریفش به اون خونه اجری با پنجره های دایره ای نگاه کرد . شصتشو گوشه لبش کشید میدل انگشت اشارشو مثل اسلحه از زیر دماغش کشید به سمت بالا. قدم هاشو محکم به سمت اون خونه کج کرد . ازش خبری نبود این خودش خطر محسوب میشد . اگر خطری هم نداشت دلش میخواست این کارو بکنه پس اما اگری نمی موند .

زنگ دایره ای فشورد ساعت تقریبا یک بود ولی فکر نمیکرد هیچ بچی این موقع شب بخوابه.
در باز شد چهره بهم ریخته هری توی چهار چوب در مشخص شد . موهاش خیس بودند صورتشم براق بود پس درنتیجه صورتشم خیس بود
پوز خندی زد با رد شدن از اون جای باریک به راحتی رفت داخل
هری هنوز همون جوری پشت در خشکش زده بود پس قدم هاشو به سمت هری سوق داد در بست هری چون به در تکیه داده بود چفته در به عقب تر پرت شد

فاصله کمی که بینشون بود حفظش کرد گفت: چرا نمیری.

شمرده شمرده بی حس گفت

هری بعد از خشک زدن چند دیقه پیشش اروم وقتی به چشمای لویی زل زده بود گفت : مودل ن نیستم

لویی با سرگمی چشماشو چرخوند خوشال بود منظورشو فهمیده . اخمی از حرفش کرد به سمتش یه قدم دیگه برداشت گفت

لویی: درسته تو فقط یه نقاشی
جوری گفت که انگار یه نقاش خیابونی این توهین بود نه؟

هری چشماشو از خشن بودن صدای لویی بست تو خودش یکمی جمع شد ولی بازم چشماشو باز کرد زیر چشمی بهش نگاه کرد مثل اینکه قانون بحث این بود یا با ترست روبه رو میشدی نگاهش میکردی یا چشماتو از دست میدادی چیزی نمیدیدی که ازش بترسی

لویی: یه نقاشی که به خیال خودش جای لوییس ویلتون میگیره هه؟ واقعا همچین فکری میکنی لیتل اسلات؟

هری: ن نهه
از کلمه اسلات قلبش درد گرفت سعی کرد نفس عمیق بکشه اما قلبش بد جور ترک‌خورد از حرف لویی .

لویی: پسس چی؟ فکر نکن این مدت اینه کنه نبودی نمیدونم چه نقشه هایی تو اون ذهن کثیفت داری
بیشتر به سمت هری متمایل شد صدای تیکه های خورد شده که روی زمین شکسته تر ضعیق تر از قبل میشدن برای انتقام به سمت هری پاشیده میشدن جیغ خفه هری بلند کرد. لویی وانمود کرد اتفاقی پاش به میز بقل اینه خورده گلدون هم با لجاجت خودشو به سمت شیشه پرت کرده هر دوتا برای جنگ باهم دیگه دارن تیکه های هم دیگر کوچیک کوچیک تر میکنند اما زمین سفت سخت تره از هر دوتاشون بی دقاع تر از قبل کردشون شاید مثل لویی هری.
لویی هری رو شکست هری به تیک های نابود شده گیر کرد .ولی معلوم نیست چه زمینی قراره دوتاشون بدتر از قبل خورد کنه تا به یک سطح برسن

هری جیغ خفی ای کشید تا اینکه صدای لویی تو یه قدمیش صدای جیغ ترسیدشو خفه کرد

لویی: نوبت من رسیده قرار نیست دوره دسته تو بیوفته

هری به گوشه در چسبیده بود صدای لویی بلند نبود اما کلفت بود ترسناک پس هری با من من خواست بگه که هیچ کاری نکرد . بوی الفا شدید تر از قبل احساس خطر به جونش مینداخت قبلا به خاطر حموم خیس بود اما الان از عرق خیس تر شده بود

لویی با چنگ زدن پهلوش تو گوشش زمزمه کرد
سر راهم نبودی ولی بازم من یه علف هرز نمیتونم نگهش دارم پس تیکه تیکش میکنم

با یه تیکه از شیشه ای که موقع شکستن تو دستش گرفته بود یه تره از موی خیسشو که جلو چشمش بود کنار زد .. اما خط فقط مختص یه تره موی بلند کوتاه شده نبود بلکه قسمتی از پیشونی هری بود که زخم شده بود خونش زیر چشمش میریخت
لویی لیسش زد با پرویی تمام درو باز کرد تا بره بیرون اما قبلش نفس عمیقی کشید بوی وحشت کرده هری بو کرد لبخندش عریض تر عطشش بیشتر شد
هری تعادلش از دست داد روی زمینی
که شیشه ها روش ریخته شده بوند افتاد جیغ دادش تنها صدایی بود که اینه های بلوری رو غم زده میکرد


سلام عشقای من خوبید؟ خیلی ببخشید من وی پی انم یهویی از کار افتاد... بعد یه سال استفاده بچ شده بود واسه من:/ منم پاکش کردم یکی خوشگل ترشو جاش بیارم** ایشالا شب واستون پارت مینویسیم ...‌یه پارت خوشگل قبل کت واک 🥺💙


سرشو ارود بالا
لی: مطعمنی؟!
لو: کثافت شک تو دلم ننداز-_-

دوتامون تقریبا خندمون گرفته بود
یهو لباشو چسبوند ب لبام
زیر رونمو گرفت کشید بالا منم در جا دستامو دور گردنش حلقه کردم
چسبوندم ب دیوار فشار میداد
مثل روانی ها میخواستم لمسش کنم موفق شدم دکمه های پیرنشو باز کنم ک ...

(صدای دست زدن)

ه: واو... براوو، لیام باورم نمیشه، ی ادم میزاد معمولی انقدر روی توع یخ تاثیر داشته باشه...فکرشم نمیکردم همچین قیافه سافتی ازت ببینم. واسه همینه " اون " انقدر مشتاق بود "ببینتش".

همون پسری فرفری بود... ی لبخند گشاد دلقکی رو صورتش با رنگ قرمز کشیده بود و رو گردنش پر بخیه های ضبدری ؛مثل ی تیکه کیک بهم زل زده بود:|
از هم جدا شدیم دوباره اخماش رفت توهم و سرد شد
لی: اینجا چ گوهی میخوری؟!
ه: "کینگ" منتظرتونه، گفت اگه نیاریش از وسط نصفش کنم. و واقعا صحنه بینتون هات بود ی لحظه فکردم تو فیلم، هولی فاکینگ شت... گاد میتونم با تصور اون صحنه ۱۰۰ بار بزنم😜💦

لو: این کیه؟!
ه: اوه ساری من خیلی خنگم، هری صدام کن،کاپ کیک جون^^♡
لو: عام...لو!

دستشو دراز کرد ی عالمه بخیه های کجو کوله رو انگشتاش بود. ی جوری نرمال نبود رفتارش.
دست دادم یهو رو زخم دستمو لیس زد.
دستمو درجا کشیدم، خدایا این ادمای این کلوپ چ مرگشونه:/

ه: هوم خوشمزه اس، چطوری تا الان نخوردیش.
لی: خفه شو تا بجاش تورو نکردم...
ه: اوکی اوکی ^^
لو: لیام! موضوع چیه، کجا داریم میریم ؟!کینگ کیه؟!

جوابمو نداد حتی نگاهمم نکرد،دوباره عوض شد؛
دقیقا نمیدونستم چ واکنشی نشون بدم...
هیچی عادی نبود، باید هرچی زودتر لیامو از این گند بکشم بیرون.

رفتیم طبقه بالا و در باز شد
ی سالن بزرگ VIPبود .
پر دختر پسرای و زن و مردای خوشگل.
همه لخت با ماسک رو صورتشون:|♡
(بهشت همین نزدیکیاس فقط کافیه لخت کنید😁💦❤️📿)

دیوارا قرمز بود
فضا کم نور بود و رقص نور با ی موزیک سایکو
ی عده در حال رقص بودن.
ی عده هم ریخته بودن رو سر چندتا دیگه داشتن لیس میزدن.
خوب ک دقت کردم... لیس ن ،داشتن...گازش میزدن.
شت خوناشامن، هیولان؟! خشکم زد ، خون بود اون .چرا هیشکی فرار نمیکرد، چرا هیچ کاری نمیکردن . اینا روانی ان یا چی؟!
دستام یخ کرد.
زبونم بند اومده بود.
چشمای خودمو و باور نمیکردم.... مگه این کسشعرا واقعیت دارن...

لی: هی!
لو: ها!
لی:بیا


رسیدیم ب جایی ک اون یارو زین نشسته بود.
ی تاجم کج گذاشته بود رو سرش و دور پر دختر و پسر بودن.
روی میز ی پسر لخت غرق تو خون بیهوش افتاده بود.
دندوناشو از تو مچ دست یکی از دخترا بیرون آورد.
دهنش پر خون بود با اون لبخند وحشتناکش.

ه: بدون ما شروع کردی، چ بدجنس... معرفی میکنم "کینگ".
ز: درست ب موقع ، متنظرتون بودم.
.
.
.
.
.
.......
ادامه دارد😐💦
گایر در خواستی هرچی دارین بگین ب فف اضافه میکنم🤪
سوراخای ارتباطی👈
Tel : @BTS_KIM
Wattpad: KimCandyMan
پیام ناشناس

👇👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-5667-Mlm6TsZ


لو: اره چیز خاصی نیست، واقعا متاسفم اصلا قصد این کار نداشتم، پام گیر کرد.
-مشکلی نیست، حالتون خوبه؟!
لو:اره ممنون.فقط ی بریدگی کوچیکه.
تا دستمو اوردم بالا و نگاش کردم دیدم همه دورمون ی جور ناجوری نگام میکنن انگار قاتل دیدن.
پسره ام ی جور گُنگی مکث کرده بود.
اومدم بپرسم موضوع چیع یهو یکی از پشت کشیدم عقب.‌
تعجب کردم، تا چند دقیقه پیش اون ور بود اصلا حتی نگاهمم نکرد! چ مرگشه!؟

لو: لیام!
لی: حالت خوبه؟!
لو: اوم، حواسم نبود خوردم ب این آقا...

زد تو حرفم،

لی: من حواسم بهش هست.

همینطوری موندبودم موضوع چیع چرا همه انقدر ناجور نگاهمون میکنن.
دستمو گرفت اومدیم بریم یهو پسره بلند داد زد:

-اوکی گایز، همه ریلکس باشین،مثل اینکه اینجا مهمون داریم.

فکنم رئیسی چیزی بود چون
تا اینو گفت همه برگشتن سر کار خودشون،ی لبخند گنده ای رو لباش بود اومد جلو دستشو انداخت رو شونه های لیام و اروم گفت
-اوه مستر پین میبینم ک دوست کوچولوی دوستداشتنی رو اوردی!حالا متوجه میشم چرا دانشجو درسخونی مثل تو کلاسشو می‌پیچوند، واقعا خوشمزه ب نظر میاد.

ی نگاه بدی بهم کرد ک انتظار نداشتم.

لو:بابت تصادف متاسفم،ولی اگه دوستشی ینی سن من از جفتتون بیشتر لدفا مراقب حرف زدنت باش.
-اوه بله بی ادبی منو ببخشید ، عمیقا معذرت میخوام، شما جناب؟!
لو: تاملینسون، لویس تاملینسون.
-خیلی خوشبختم من "زین مالیکم "صاحب کلوب. لدفا زین صدام کن.

با اینکه ی لبخند گشاد رو کل صورتش بود ولی باز ته چهرش خوف ناک بود:// چشونه جوانای امروزی.
اومدم دست بدم باهاش لی یهو دستمو گرفت
قیافش دوباره ترسناک شده بود و اخم کرده بود.

لی: باید اول زخمتو ببندیم.
ز: مستر پین مثل همیشه که بداخلاقی، ولی درست میگی اون زخم هرچی زودتر باید بسته بشه تا کل کلوبو بگا نداده. هرچند ک جلوی عطرشو نمیشه گرفت... میشه لیام؟!
لی: مراقب حرفات باش.

تو حرفاش خیلی تیکه مینداخت ‌
نفهمیدم منظورش دقیقا چیع ولی قیافه دوتاشون مثل گربه های در حال جنگ شده بود زل زده بودن تو قیافه هم "-"

لو: اوکی شما دوتا اروم باشین من خودم ی کاریش میکنم.
ز: لدفا کارتون تموم شد ب ما ملحق بشید طبقه بالا منتظرتونم.
لو: حتما.
اون یارو زین رفت

لو: اوی دستمو ول کن.

هیچی نگفت چهرش ترسناک بود و سرد
همونطوری اونجا واستاده بوده بدون اینکه چیزی بگه با عصبانیت بهم زل بود.
مچمو بزور از تو دستش در اوردم.
رفتم تو دستشویی و زخم دستمو شستم.
خونش بند اومد، برگشت طرف طبقه بالا
تو فکر بودن ماجرا چیع،
باید اون جنبه خبرنگاریمو روشن کنمو سر از کارشون در بیارم‌.

لو: اره خودشه لو گیرش بنداز، تو میتونی.
لی: کیو میخوای گیر بندازی!؟
لو: شت لیام سکتم دادی:/
لی: داری چ غلطی میکنی؟!
لو: اون دقیقا جمله منه:/

دوباره همون لیام همیشگی شده بود اومد جلو بهم نزدیک شد، منم عقب عقب رفتم خوردم ب دیوار .
خواستم از بقل در برم دستاشو گذاشت رو دیوارو گیرم انداخت. هرچی فشار دادم نتونستم ی اینچ دستشو تکون بدم. همونطوری داشت بهم خیره خیره نگاه میکرد بدون اینکه چیزی بگه.
نوچ فایده نداره زورم بهش نمیرسه-_- نقشه دوم رو باس اجرا کنم:|
ی نفس عمیق دادم بیرونو صاف تکیه دادم ب دیوار
تو چشماش نگاه کردم.

لی: وات:|؟!
لو: ببین فک نکن چون اجازه میدم برام تاب بازی در بیاری با این قیافه لنتیت منو میترسونیا!پس باهام درست حرف بزن.

لی:اوکی سوال دقیقم اینکه، اینجا چ غلطی میکنی؟

داد کشید رو سرم،قاطی کردم دیگه نتونستم خوب رفتار کنم.

لو: بزار فک کنم، اومد دنبال ی عنتر بی احساس ک ۲ هفته اس خونه نیومده و جواب تلفنمو نمیده. میشناسیش؟! وقتی هم پیداش میکنم مثل ی عوضی تمام عیار نگام میکنه و ک مثلا منو نمیشناسه.
اگه این هنوز جز اون بازیای مسخرته بدون ک من بدجوری قاطی کردمو خسته شدم.

با عصبانیت اینارو بهش گفتم.
منتظر بودم هر جوابی بده ک دوباره برینم بهش
یهو قیافش تغییر کرد و سرشو تکیه رو شونم و ی نفس عمیق داد بیرون.

لی:...شت... لنتی گفتم منتظرم بمونو بچه بازی در نیار...حالا باس چیکار کنم، چطوری ازت مراقبت کنم دربرابر اون...

لو: موضوع چیع؟ مراقبت؟! اون کیه؟! اصلا داری چ گوهی میخوری؟!

لی: تو چرا هیچوقت ب حرفم گوش نمیدی؟!

لو: چون تو هیچی دقیق برام توضیح نمیدی؟! همش منو تو دلشوره و نگرانی و استرس میزاری! حتی جواب تلفنم نمیدی... نمیگی چ حسی بهم دست میده وقتی نمیتونم حتی صداتو بشنوم،ن قیافتو ببینم... وقتی ام پیدات میکنم محلم نمیدی.چرا؟!چون جز "بازیته"...

لی:چون نمیخواستم از دستت بدم...

صداش خیلی پکر بود
یدونه زدم پشت گردنش

لو: احمق جون ،هرچی هست لازم نیست تنهایی انجامش بدی، چون هردومون ی جور زجر میکشیم، اگه نمیخوای الان بهم بگی عیبی نداره ، فقط برگرد خونه پیشم... من بدون تو خیلی تنهام.

لی: خفه شو لو مگه ن نمیتونم جلو خودمو بگیرم.
لو: گمشو عوضی سگ محلم میکنی الانم میخوای بکنیم:/ کونمم نمیدم بخوری


#insomnia_club 🎪
#Lilo 🖤
#zarry ❤️
#kimi
#P2 .🔺 king🔻

[*ب دلیل درخواست زری وارد میشد ب فف😂]


*لویی عینکیع نزدیکو اصلا خوب نمیبینه، وقتی عینک نمیزنه بجاش لنز طبی میزاره*

*فلش بک
داشتم کتاب میخوندم دیدم تو خودشه زل زده ب ی نقطه
لو: هی بیب ،چرا باز پکری؟!

اومد نشست کنارم رو کاناپه و سرشو گذاشت رو پام
مثل ی گربه گنده خودشو جمع کرد.
دست کردم تو موهاشو بهمشون ریختم.

لی: فکنم ی گند خیلی بزرگ زدم لو
لو: این ک کار همیشته:/ حالا کجا؟ دانشگاه؟!
لی: اوم...قاطی ی کثافت کاری شدم، هر کاری میکنم نمیتونم بکشم بیرون.
لو:ناراحت نباش،من میدونم تو باهوشی ی راهی براش پیدا میکنی، مثل همیشه.
لی: این دفعه مثل دفعه های قبل کسکلک بازی نیست؛ قرار دهنم حسابی بگا بره.
لو: از دست من کاری بر میاد ،مثل میتونم شریک جرم یا از اون نقش بازیا ک همیشه میکنم و در میریم از زیر کارا ^^ ؟!
لی: عضو ی گروهی شدم
لو: هولی فاک:|فقط نگو ک فرقه شیطان پرستیه-_-

لی:فرقه نیست بابا. فقط ،قول بده اگه جدی ازت ی چیزی خواستم ب حرفام گوش بدی و بچه بازی در نیاری.

لو: مثلا چی کلک^^... از الان بگما من دیگه طاقت کس کلک بازیاتو با ادمای دیگه ندارمااا قبلا فرق میکرد-_-
کاپل نبودیم... ولی الان فقط مال منی:|♡ اگه با یکی دیگه ببینمت دیکتو از جا میکنم:/

صورتش ی مود دپرسی داشت
خیلی اروم بود ی مکث کرد و با ی تن صدای پایین گفت

لی: مثلا اگه خواستم از هم ی مدت فاصله بگیریم...
لو: اوکیع ولی بهم بگو کیا نباید بفهمن باهمیم بعد مثل اون دفعه تو دستشویی رستوران قرار بزاریم^^ شت رسوایی مکان عمومی... عررر جاسوس بازی دوست^^♡

ی لبخند محو رو لباش اومد
همنطوری که سرش رو پام بود رو مبل دراز کشیده بود برگشت و کمرمو بغل کرد

لی: تو بزرگ نمیشی:|♡
لو: کیر ب کیر میگه خایه:| در عوض توهم ی گربه بزرگی خا:/


تیشرتمو زد بالا سرشو برد زیرش و صورتشو چسبوند رو شکم و نفسشو بیرون میداد

لو:عاح ، نکن قلقلک میاد ،صدام عجیب میشه ¤~¤
لی: قول بده، ب حرفام گوش کنی

شرو کرد زبون کشیدن دور نافمو و شکمم دستاشو از پشت برد تو لباسم و ور میرفت با بدنم

لو: نمیخوام...عاح...هر وقت قول از هم میگیرم اتفاقای بد میفته...حاح شت...

یهو بلند شد کشیدم پایین اومد روم
سرشو برد زیر تیشرتمو و نوک سینه هامو گاز میزد و فشارشون میداد. قیافشو نمیدیدم ولی از رو تن صداش میدونستم الان عصبانع

لی: زود باش...قول بده
لو: حاح...گفتم ن ...عاه

میدونه رو سینه هام حساسم
همش روشون مک میزنه و با زبونش با نوکشون بازی میکنه
دکمه شلوارمو باز کرد و دستشو برد تو شرتمو دیکمو گرفت.

لی: میبینم ک هیجانی شدی...قول بده، مگه نه میزارمت همینطوری بمونی :|♡
لو: خیلی عنتری"-"...

اونیکی دستشو کشید لای کونمو انگشت وسطشو کرد توم و در میاور ... مثل موم تو دستاش داشت باهام بازی میکرد...کثافت قشنگ بلده چطوری ازم باج بگیره


لو: بیبی هاه...اذیتم نکن...
لی: پس زود باش، بگو قول میدم.
لو: عاه ولی...ی شرط داره...
لی: چی؟!
لو:...اوم...هاه...

دید جواب نمیدم سرشو اورد بالا و عینکو زد بالا تو چشمام نگاه کرد.
دو بار پلک زدم با چشمام داشتم بهش میگفتم میخوامش خیلی زیاد، خیلی بیشتر از تمام این مسخره بازیاش. منظورمو فهمید پیشونیشو کشید رو پیشونیم و رو لبامو با نوک زبونش چند بار لیس زد و ی بوس ریز ازم گرفت.
همونطوری ک لباش رو لبام بود تو چشمام نگاه کرد.

لی:میدونم...منم.
.
.
.
.
*پایان فلش بک*


۲:۴۵ شب

الان دقیقا ۴۵ دقیقه اس دارم کلاغ سیاشو چوب میزنم:|
ی بار منو دید ولی نادیدم گرفت جوری ک مثلا منو نمیشناخت، شایدم... انگار ک ۲ تا لیام شدن، یکشون همون لیام همیشگیه؛ یکشون سرد و ترسناکو نمیتونستم تشخیص بدم هنوزم جز اون مسخره بازیاشو نقششه ک باس جوری رفتار کنیم همو نمیشناسیم یا واقعا عوض شده.

گاد ...اون پسره عنتر فرفری نمیخواد از تو بغلش بیاد بیرون:/
کلوپ تا سر خیابون پر نمیشد نفس کشید ،مخصوصا من یقه اسکی پوشیدم بخاطر دست گل دیشب-_- روشم ی کت چهارخونه کرده بودم:|
نمیدونم چرا انقدر میسوخت انگار سوراخ شده بود پشت گردنم
دلم مشروب میخواد:"
ن نباس بخورم فردا صبح باس برم سر کار ادم باش لو-_-
دوباره چشم افتاد ب اون عوضی "-" : فاک ایت! نمیتونم بدون خوردن مشروب این صحنه هارو تحمل کنم
ی پیک سفارش دادم ک دیدم ی پیرمرده داره دیدم میزنه
فاک تازگیا پیرمرد تایپ شدم چرا:/
شانسمونم ریده"-" [😂🤟🌈]
لیوان مشروبمو برداشتمو پاشدم از بین جمعیت رد شدم ک جامو عوض کنم
هول شدم ک پیره مرده پیدام نکنه حواسم پرت شد پام گیر کرد خودم ب یکی افتادم.
لیوان مشروبم شکست دستم برید.
یهو یکی اومد بالا سرم داد زد

+قربان حالتون خوبه، هوی هواست کجاس احمق؟!چطور جرعت کردی...
-اوکیع خوبم، اروم باشید...
اونی ک تصادفی خورم بهش خم شد و دستشو دراز کرد

-میتونید بلند شد؟!


سلام گیلاسک هام خوبین؟ برین به واندی ووت بدین کودکان محترم من.منم پارت تو این یکی دوروزه مینویسم با لری زیام برمیگردم*لاو د الز♡

اگرم دایرکشنر نیستید منم نیستم ولی به احترام زیام لری برین ووت بدین لدفا. میگن از هر دستی بدی از همون دست میگری بدین بگیرین
♡ خار ایهام*


Forward from: Harry's sluts
Video is unavailable for watching
Show in Telegram
خب گایز میدونیم اسم رای گیری میاد باسن درد میگیرین ولی الان دوتا مورد هست که باسنتونو میبوسه
به واندی رای بدین.
ماچ💙

1.
https://www.billboard.com/articles/columns/pop/9354239/boy-band-virtual-happy-hour-poll-bts-backstreet-boys-jonas-brothers

2.
https://www.wearepoweruk.com/power-best-fandom-2020.html

📽•|#gif
☁️•|#1D
|• T.me/ziamfoeus •|



20 last posts shown.

268

subscribers
Channel statistics