من قوی بودم! اما گاهی دلم میخواست تمام قوی بودنها را بگذارم گوشهای،
و خودم بروم در جای دیگری، با تمام وجودم ضعیف شوم...
دلم میخواست کسی مرا سخت در آغوش بگیرد، و من در آغوشش، آبِ تمامِ دریاها را گریه کنم...
من قوی بودم،
اما دیگر دلم نمیخواست قوی باشم!
دلم میخواست گوشهای پیدا کنم و آنقدر در خودم فرو بروم،
تا دیگر جایی در جهان اشغال نکنم...
من دلم نمیخواست قوی باشم! اما عزیزم، چارهی دیگری نداشتم...
جهان، تمام آغوشهای امن را از من دریغ کرده بود و تمام قوی بودنها را برای من نگه داشته بود...
فولادی توخالی شده بودم؛
در تنهاییِ خودم قوی و شکستناپذیر بودم، از درون اما، بهسختی فرو ریخته بودم...
و خودم بروم در جای دیگری، با تمام وجودم ضعیف شوم...
دلم میخواست کسی مرا سخت در آغوش بگیرد، و من در آغوشش، آبِ تمامِ دریاها را گریه کنم...
من قوی بودم،
اما دیگر دلم نمیخواست قوی باشم!
دلم میخواست گوشهای پیدا کنم و آنقدر در خودم فرو بروم،
تا دیگر جایی در جهان اشغال نکنم...
من دلم نمیخواست قوی باشم! اما عزیزم، چارهی دیگری نداشتم...
جهان، تمام آغوشهای امن را از من دریغ کرده بود و تمام قوی بودنها را برای من نگه داشته بود...
فولادی توخالی شده بودم؛
در تنهاییِ خودم قوی و شکستناپذیر بودم، از درون اما، بهسختی فرو ریخته بودم...