«از یک زن ۱۰۲ ساله که ۷۸ سال زندگی مشترک داشت پرسیدند:
اگر به گذشته برگردی، چه چیزی را متفاوت انجام میدهی؟
جوابش یک حقیقت تلخ داشت...»
کمی فکر کرد و گفت:
«کاش اینهمه روزهای خوب را به خاطر لحظههای بد خراب نمیکردیم...
کاش یاد میگرفتیم بعضی ناراحتیها ارزشِ از دست دادنِ آرامشمان را ندارند.
ما فکر میکردیم همیشه وقت داریم...»
او نگفت: «کاش پول بیشتری داشتم.»
نگفت: «کاش انتخاب دیگری میکردم.»
نگفت: «کاش زندگی متفاوتی داشتم.»
او فقط از چیزهای ساده حرف زد...
از سکوتهایی که طولانی شدند...
از شبهایی که با دلخوری خوابیدند...
از حرفهایی که میتوانستند با مهربانی گفته شوند، اما غرور اجازه نداد...
▪️چون یک روز میفهمی:
بردنِ یک بحث، هیچوقت به اندازهی داشتنِ یک روز بیشتر کنار کسی که دوستش داری ارزش ندارد. غرور شاید ثابت کند حق با تو بوده... اما همیشه نمیتواند کسی را که از دست دادهای برگرداند.
گاهی ما برای ثابت کردنِ اینکه ناراحتیم، فاصله میگیریم... برای اینکه حق با ماست، سکوت میکنیم... برای اینکه آسیب دیدهایم، محبت کردن را متوقف میکنیم... اما بعداً میفهمیم بعضی لحظهها ارزشِ بخشیدن داشتند.
یک روز ممکن است دلت برای چیزهای خیلی ساده تنگ شود...
یک صبح معمولی.
یک گفتوگوی ساده.
یک خندهی بیدلیل.
یک حضور آرام.
زودتر ببخش.
بیشتر دوست داشته باش.
کمتر اجازه بده غرور بین تو و آدمهای مهم زندگیات دیوار بسازد.
چون بعضی آدمها را وقتی از دست میدهی، دیگر هیچ بحثی ارزشِ آن نبودن را ندارد.
اگر به گذشته برگردی، چه چیزی را متفاوت انجام میدهی؟
جوابش یک حقیقت تلخ داشت...»
کمی فکر کرد و گفت:
«کاش اینهمه روزهای خوب را به خاطر لحظههای بد خراب نمیکردیم...
کاش یاد میگرفتیم بعضی ناراحتیها ارزشِ از دست دادنِ آرامشمان را ندارند.
ما فکر میکردیم همیشه وقت داریم...»
او نگفت: «کاش پول بیشتری داشتم.»
نگفت: «کاش انتخاب دیگری میکردم.»
نگفت: «کاش زندگی متفاوتی داشتم.»
او فقط از چیزهای ساده حرف زد...
از سکوتهایی که طولانی شدند...
از شبهایی که با دلخوری خوابیدند...
از حرفهایی که میتوانستند با مهربانی گفته شوند، اما غرور اجازه نداد...
▪️چون یک روز میفهمی:
بردنِ یک بحث، هیچوقت به اندازهی داشتنِ یک روز بیشتر کنار کسی که دوستش داری ارزش ندارد. غرور شاید ثابت کند حق با تو بوده... اما همیشه نمیتواند کسی را که از دست دادهای برگرداند.
گاهی ما برای ثابت کردنِ اینکه ناراحتیم، فاصله میگیریم... برای اینکه حق با ماست، سکوت میکنیم... برای اینکه آسیب دیدهایم، محبت کردن را متوقف میکنیم... اما بعداً میفهمیم بعضی لحظهها ارزشِ بخشیدن داشتند.
یک روز ممکن است دلت برای چیزهای خیلی ساده تنگ شود...
یک صبح معمولی.
یک گفتوگوی ساده.
یک خندهی بیدلیل.
یک حضور آرام.
زودتر ببخش.
بیشتر دوست داشته باش.
کمتر اجازه بده غرور بین تو و آدمهای مهم زندگیات دیوار بسازد.
چون بعضی آدمها را وقتی از دست میدهی، دیگر هیچ بحثی ارزشِ آن نبودن را ندارد.