داستان شما:
سلام دخترم 15
حاجی من 6 سالم بود یعنی پیش دبستان بودم
تو ماه محرم بودیم ، یه شب همه حاضر شدن که بریم هیئت منم مثل همیشه داشتم سر مامانم غر میزدم که چی بپوشم، خونه ما طبقه دوم بود و ما اون شب که میخواستیم بریم هیئت طبقه اول خونه عموم بودیم، خلاصه مامانم گفت برو بالا فلان لباس و بپوش منم رفتم بالا عوض کردم و اومدم پایین ، حاجی چشمتون روز بد نبینه دیدم نه تو خونه نه تو حیاط پرنده پر نمیزنه ، اینا رفته بودن من و جا گذاشته بود، مثل سگ جیغ زدم ولی هیچ کس به خاطر صدای تبل و نوحه نمیشنید خلاصه بعد نیم ساعت عر زدن و گریه کردن دیدم مامانم بدو بدو اومد و بغلم کرد-_-
بعد که ازش پرسیدم چرا رفتن، گفت فکر کردم تو با بچه ها زودتر رفتی
حاجی اینام که رفته بودن همه درا رو قفل کرده بودن چراغام خاموش بود، شبم بود
خلاصه من اون شب به معنای واقعی شاشیدم تو خودم
• @DastanShuma
سلام دخترم 15
حاجی من 6 سالم بود یعنی پیش دبستان بودم
تو ماه محرم بودیم ، یه شب همه حاضر شدن که بریم هیئت منم مثل همیشه داشتم سر مامانم غر میزدم که چی بپوشم، خونه ما طبقه دوم بود و ما اون شب که میخواستیم بریم هیئت طبقه اول خونه عموم بودیم، خلاصه مامانم گفت برو بالا فلان لباس و بپوش منم رفتم بالا عوض کردم و اومدم پایین ، حاجی چشمتون روز بد نبینه دیدم نه تو خونه نه تو حیاط پرنده پر نمیزنه ، اینا رفته بودن من و جا گذاشته بود، مثل سگ جیغ زدم ولی هیچ کس به خاطر صدای تبل و نوحه نمیشنید خلاصه بعد نیم ساعت عر زدن و گریه کردن دیدم مامانم بدو بدو اومد و بغلم کرد-_-
بعد که ازش پرسیدم چرا رفتن، گفت فکر کردم تو با بچه ها زودتر رفتی
حاجی اینام که رفته بودن همه درا رو قفل کرده بودن چراغام خاموش بود، شبم بود
خلاصه من اون شب به معنای واقعی شاشیدم تو خودم
• @DastanShuma