داستان شما:
آقا ما رفتیم تو بالکن، چراغ ساختمون روبهرویی روشن بود. ما هم به هوای اینا که میگن ما دید زدیم و اینا، همه چی عادی بود خلاصه.
زنه تنها بود، میرفت و میومد اینطرف و اونطرف. متأسفانه فقط یه قالب پنجره دید بود، ولی همون کارو درآورد.
خلاصه به خودم گفتم: «چی میشه الان ما یه چی ببینم؟» 😂
چون من قبلاً هم به ساختمونا نگاه میکردم، ولی خبری نبود.
ساعت هم سه شب بود. اون یهو زنه رفت سمت راست، جایی که ندیدمش. یهو لخت با سوتین و شورت اومد اینور.
منو میگی، یهو تعجب کردم 🤣
دیگه بعد برق رو خاموش کرد و خوابید. از فردا شب هم پرده زدن 🤦🏼♂️ انگار تازه اومده بودن.
چاکریم، ببخشید زیاده ولی محتوا کم 😂🤣
• @DastanShuma
آقا ما رفتیم تو بالکن، چراغ ساختمون روبهرویی روشن بود. ما هم به هوای اینا که میگن ما دید زدیم و اینا، همه چی عادی بود خلاصه.
زنه تنها بود، میرفت و میومد اینطرف و اونطرف. متأسفانه فقط یه قالب پنجره دید بود، ولی همون کارو درآورد.
خلاصه به خودم گفتم: «چی میشه الان ما یه چی ببینم؟» 😂
چون من قبلاً هم به ساختمونا نگاه میکردم، ولی خبری نبود.
ساعت هم سه شب بود. اون یهو زنه رفت سمت راست، جایی که ندیدمش. یهو لخت با سوتین و شورت اومد اینور.
منو میگی، یهو تعجب کردم 🤣
دیگه بعد برق رو خاموش کرد و خوابید. از فردا شب هم پرده زدن 🤦🏼♂️ انگار تازه اومده بودن.
چاکریم، ببخشید زیاده ولی محتوا کم 😂🤣
• @DastanShuma