#پارت_۵۱۳
🎭🌀 بی احساس🎭🌀
مسیر خونه با دست زدنهای مامان و مونس و رقصبدنهای مرتضی تو ماشین و حتی کولی بازی درآوردنهاش گذشت.
یعنی اون مدلی گذشت که ما فقط این مدت تجربه کرده بودیم.
دقیقا از وقتی میثاق وارد زندگیمون شده بود و همه چی رو واسمون تغییر داده بود.
رویایی و دور از تصور.
شیرین و لذت بخش....
وقتی رسیدیم جلوی خونه قبل از اینکه همراه بقیه برم داخل میثاق دستمو از پشت گرفت و گفت:
-تو بمون مروا...
موندم و چرخیدم سمتش اما قبل از اینکه فرصت به گپ و گفت با میثاق برسه
مامان به سمتش رفت و با روی خوش گفت:
-میثاق جان بیا بریم داخل...بیا بریم دور هم یه چیزی بخوریم.
امروز همه اش درگیر کارای ما بودی حتما خسته ای...
میثاق لبخند زنان جواب رد به سینه ی مامان زد و گفت:
-ممنون معصومه خانم ولی من و مروا قراره بریم بیرون!
متعجب تماشاش کردم چون باخودم دراینباره هماهنگ نکرده بود اما مامان خیلی زود این جواب رو پذیرفت و با گفتن یه باشه برگشت داخل.
به محض رفتنش رو کردم سمت میثاق و پرسیدم:
-قرار بود جایی بریم؟
با تکون سر جواب داد:
🎭🌀 بی احساس🎭🌀
مسیر خونه با دست زدنهای مامان و مونس و رقصبدنهای مرتضی تو ماشین و حتی کولی بازی درآوردنهاش گذشت.
یعنی اون مدلی گذشت که ما فقط این مدت تجربه کرده بودیم.
دقیقا از وقتی میثاق وارد زندگیمون شده بود و همه چی رو واسمون تغییر داده بود.
رویایی و دور از تصور.
شیرین و لذت بخش....
وقتی رسیدیم جلوی خونه قبل از اینکه همراه بقیه برم داخل میثاق دستمو از پشت گرفت و گفت:
-تو بمون مروا...
موندم و چرخیدم سمتش اما قبل از اینکه فرصت به گپ و گفت با میثاق برسه
مامان به سمتش رفت و با روی خوش گفت:
-میثاق جان بیا بریم داخل...بیا بریم دور هم یه چیزی بخوریم.
امروز همه اش درگیر کارای ما بودی حتما خسته ای...
میثاق لبخند زنان جواب رد به سینه ی مامان زد و گفت:
-ممنون معصومه خانم ولی من و مروا قراره بریم بیرون!
متعجب تماشاش کردم چون باخودم دراینباره هماهنگ نکرده بود اما مامان خیلی زود این جواب رو پذیرفت و با گفتن یه باشه برگشت داخل.
به محض رفتنش رو کردم سمت میثاق و پرسیدم:
-قرار بود جایی بریم؟
با تکون سر جواب داد: