#پارت_۵۱۱
🎭🌀 بی احساس🎭🌀
مونس دست بابا رو سفت گرفت و تو عالم بچگی خودش ملتمسانه گفت:
-بابا تورو خدا دیگه تنهامون نذار! دیگه نرو اینجا
بابا که کاملا مشخص بود داره تلاش زیادی مسکنه بغض توی صدا و چشمها و حی حالت نگاهش دست و دل بقیه رو هم نلرزونه قامت بلندش رو خم کرد و با بوسیدن موهای افشون مونس گفت:
-نمیذارم بابا...به جون خودت دیگه تنهاتون نمیذارم!
دوست میثاق که رئیس کمپ هم بود و تا پیش از این داشت با میثاق خوش و بش میکرد کف دستهاشو بهم کوبید و گفت:
-اینم از عالیجناب نامجو ! خوشتیپ و جذاب و سالم در حد کربس رونالدو تحویل شما!
بابا خجل خندید و مامان شروع کرد قربون صدقه رفتن میثاق و تشکر کردن از دوستش.
نگاهمو از بابا گرفتم و رو کردم سمت میقاق.
واقعا من چه کار خوبی انجام دادم که خدا اونو سر راه من و خانواده ام قرار داد !؟
میثاق هدیه ی کدوم اعمال خوبم بود؟
چطور میتونستم محبتهایی که درحقمون کرده بود رو جبران کنم !؟
وقتی سنگینی نگاه هام رو روی خودش احساس کرد از دوستش خداحافظی کرد و قدم زنان سمت من اومد.
هرچه بهم نزدیک تر میشد لبخند منم عمیقتر و عریضتر میشد.
چه کَیفی میکردم از داشتنش.از بودنش.
از مثل کوه پشتمون ایستادنش...
کنارم ایستاد و درحالی که چشمهاش با عشق روی صورتم به گردش درمیومد پرسید:
🎭🌀 بی احساس🎭🌀
مونس دست بابا رو سفت گرفت و تو عالم بچگی خودش ملتمسانه گفت:
-بابا تورو خدا دیگه تنهامون نذار! دیگه نرو اینجا
بابا که کاملا مشخص بود داره تلاش زیادی مسکنه بغض توی صدا و چشمها و حی حالت نگاهش دست و دل بقیه رو هم نلرزونه قامت بلندش رو خم کرد و با بوسیدن موهای افشون مونس گفت:
-نمیذارم بابا...به جون خودت دیگه تنهاتون نمیذارم!
دوست میثاق که رئیس کمپ هم بود و تا پیش از این داشت با میثاق خوش و بش میکرد کف دستهاشو بهم کوبید و گفت:
-اینم از عالیجناب نامجو ! خوشتیپ و جذاب و سالم در حد کربس رونالدو تحویل شما!
بابا خجل خندید و مامان شروع کرد قربون صدقه رفتن میثاق و تشکر کردن از دوستش.
نگاهمو از بابا گرفتم و رو کردم سمت میقاق.
واقعا من چه کار خوبی انجام دادم که خدا اونو سر راه من و خانواده ام قرار داد !؟
میثاق هدیه ی کدوم اعمال خوبم بود؟
چطور میتونستم محبتهایی که درحقمون کرده بود رو جبران کنم !؟
وقتی سنگینی نگاه هام رو روی خودش احساس کرد از دوستش خداحافظی کرد و قدم زنان سمت من اومد.
هرچه بهم نزدیک تر میشد لبخند منم عمیقتر و عریضتر میشد.
چه کَیفی میکردم از داشتنش.از بودنش.
از مثل کوه پشتمون ایستادنش...
کنارم ایستاد و درحالی که چشمهاش با عشق روی صورتم به گردش درمیومد پرسید: