#part66
با قدمهای بی صدا ولی تند به راهرو دوید و چراغ را روشن کرد.در اتاق خواب بسته بود و این نشان میداد بایبل برگشته!نفس راحتی کشید ولی هنوز نگران بود.باید از حالش باخبر میشد پس آهسته پشت در رفت و دستگیره را چرخاند.
بایبل صدای باز شدن در را شنید و از اینکه بیو برای سرزدن به او آمده هیجان زده شد ولی تکان نخورد تا وانمود کند در خواب است.نور ضعیفی از راهرو روی تخت افتاد و و بیو نزدیک شد. چنان آرام که اگر بوی پاستیلی تنش نبود بایبل هیچوقت متوجه نمیشد!
بیو خود را به تخت رساند و پتو را که پایین تخت جمع شده بود
برداشت و باز کرد.بایبل با لباس کم در تن،روی سینه افتاده و خوابیده بود.اگر اینطور لخت می خوابید سرما خوردگیش بدتر میشد.
لطافت و گرمای پتو اول پاها بعد کمر و بازوهایش را در برگرفت و روی شانه هایش رسید.عطر تن بیو شدت گرفت و...لبهای نرم و داغ او را روی گونه اش حس کرد!بیو صورت او را بوسید!!!
نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد.آنقدر از سالم برگشتن بایبل خوشحال بود که دلش می خواست به او یا به خودش جایزه بدهد ولی هیچ فکر نکرد بوسه اش اگر چه سطحی بود اما صدا داشت!با وحشت خودش را عقب کشید فرار کند که...
بایبل مچ دست بیو را گرفت!بیو یکه خورد و با شرم نالید:"ببخش بیدارت کردم!"و دستش را کشید ولی بایبل رها نکرد.زمزمه کرد:
"نخوابیده بودم!"
اینبار او دست بیو را کشید.بیو که انتظارش را نداشت افتاد!بایبل همزمان پتو را کنار زد و بیو در آغوشش جا گرفت!لحظه ای همه چیز ثابت شد.نه حرفی رد و بدل شد نه حرکتی حس شد.بایبل بازوهایش را سفت دور تن بیو قفل کرده صورتش را در گردن سفیدش دفن کرده بود و بیو همانطور افتاده روی سینه ی بایبل به سختی نفس میکشید.
مگر یک جسم چقدر می تواند خواستنی باشد؟مگر یک نفر چقدر می تواند دوست داشتنی باشد؟مگر یک حس چقدر میتواند زیبا باشد؟کف یک دستش را به پشت بیو فشرد تا تن نرم او را بیشتر و بیشتر به سینه ی خود بفشارد و با دست دیگر پس گردن او را چنگ زد تا اجازه ی حرکت به سرش را ندهد!حس میکرد هر آن
ممکن است عقلش را از دست بدهد!
بیو باورش نمیشد.یعنی این تپش محکم قلبی که روی سینه اش چسبیده بود و گرمای تن تبداری که روی پوست خود حس میکرد، این بازوهایی که بحد شکستن استخوانهایش او را می فشردند و نفسهای عمیق و سنگینی که در گوشش پر و خالی میشد به بایبل تعلق داشت؟توهم نبود نه؟دیوانه نشده بود نه؟
"اووه بیو...بیو...بیو"بایبل گونه اش را به گردن بیو کشید و پوست لطیف او را محکم بو کشید.بیو غرق لذت شنیدن اسمش جرات گرفت و دستهایش را برای بغل کردن متقابل بایبل بالا تا پهلوهایش آورد و چنگ زد:"بای....بل؟!"صدایش بحد زمزمه از گلویش خارج شد.
بایبل به پهلو چرخید و تن تسلیم شده ی بیو را کنار خود انداخت.
اینبار سرش را به سینه ی او فرو کرد وبازوهایش را پایین دور گودی کمرش گره زد.انگار میترسید از دستش برود...
"من بدون تو...چطور تونستم تا حالا زنده بمونم؟!"و لبهایش را از روی لباس به سینه ی بیو کشید.
بیو با بغض خوشحالی که گلویش را بدرد می آورد سر بایبل را بغل کرد و انگشتانش را لابه لای موهای مرطوبش فرو کرد.لذتی که از تماس و هم آغوشی با بایبل داشت توصیف شدنی نبود.دلش میخواست فریاد بکشد و گریه کند!هیچ فکر نمی کرد تا این حد عاشق شده باشد!
"دیگه نمیری نه؟دیگه ولم نمیکنی؟دیگه جدا نمیشیم نه؟"هول کرده بود نمی دانست چه بگوید!
بایبل گردنش را عقب خم کرد و در زیر نور راهرو که بخوبی چهره
زیباترین پسر دنیا را نشانش میداد به چشمان سرخ بیو خیره شد: "هیچوقت...نه میرم نه میذارم تو بری!تو دیگه مال منی... از الان تا ابد!"
بیو محو جذابترین نگاهی که به او خیره شده بود خنده ای کرد ولی اشک شوق از شنیدن این جملات عاشقانه بی اختیار از چشمانش سرازیر شد.
"اوه بایبل...نمیدونی چقدر عاشقتم!"
اینبار بایبل خنده ای از روی ناباوری کرد و سعی کرد نفس حبس شده در سینه را رها کند:"خدای من!تو واقعی هستی نه؟!"
بیو لبخند به لب کف دستهایش را روی گونه های سوزان بایبل گذاشت و مجبورش کرد سرش را بالاتر بیاورد:"تو چی؟"و لبهایش را به لبهای نیمه باز بایبل رساند.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern
با قدمهای بی صدا ولی تند به راهرو دوید و چراغ را روشن کرد.در اتاق خواب بسته بود و این نشان میداد بایبل برگشته!نفس راحتی کشید ولی هنوز نگران بود.باید از حالش باخبر میشد پس آهسته پشت در رفت و دستگیره را چرخاند.
بایبل صدای باز شدن در را شنید و از اینکه بیو برای سرزدن به او آمده هیجان زده شد ولی تکان نخورد تا وانمود کند در خواب است.نور ضعیفی از راهرو روی تخت افتاد و و بیو نزدیک شد. چنان آرام که اگر بوی پاستیلی تنش نبود بایبل هیچوقت متوجه نمیشد!
بیو خود را به تخت رساند و پتو را که پایین تخت جمع شده بود
برداشت و باز کرد.بایبل با لباس کم در تن،روی سینه افتاده و خوابیده بود.اگر اینطور لخت می خوابید سرما خوردگیش بدتر میشد.
لطافت و گرمای پتو اول پاها بعد کمر و بازوهایش را در برگرفت و روی شانه هایش رسید.عطر تن بیو شدت گرفت و...لبهای نرم و داغ او را روی گونه اش حس کرد!بیو صورت او را بوسید!!!
نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد.آنقدر از سالم برگشتن بایبل خوشحال بود که دلش می خواست به او یا به خودش جایزه بدهد ولی هیچ فکر نکرد بوسه اش اگر چه سطحی بود اما صدا داشت!با وحشت خودش را عقب کشید فرار کند که...
بایبل مچ دست بیو را گرفت!بیو یکه خورد و با شرم نالید:"ببخش بیدارت کردم!"و دستش را کشید ولی بایبل رها نکرد.زمزمه کرد:
"نخوابیده بودم!"
اینبار او دست بیو را کشید.بیو که انتظارش را نداشت افتاد!بایبل همزمان پتو را کنار زد و بیو در آغوشش جا گرفت!لحظه ای همه چیز ثابت شد.نه حرفی رد و بدل شد نه حرکتی حس شد.بایبل بازوهایش را سفت دور تن بیو قفل کرده صورتش را در گردن سفیدش دفن کرده بود و بیو همانطور افتاده روی سینه ی بایبل به سختی نفس میکشید.
مگر یک جسم چقدر می تواند خواستنی باشد؟مگر یک نفر چقدر می تواند دوست داشتنی باشد؟مگر یک حس چقدر میتواند زیبا باشد؟کف یک دستش را به پشت بیو فشرد تا تن نرم او را بیشتر و بیشتر به سینه ی خود بفشارد و با دست دیگر پس گردن او را چنگ زد تا اجازه ی حرکت به سرش را ندهد!حس میکرد هر آن
ممکن است عقلش را از دست بدهد!
بیو باورش نمیشد.یعنی این تپش محکم قلبی که روی سینه اش چسبیده بود و گرمای تن تبداری که روی پوست خود حس میکرد، این بازوهایی که بحد شکستن استخوانهایش او را می فشردند و نفسهای عمیق و سنگینی که در گوشش پر و خالی میشد به بایبل تعلق داشت؟توهم نبود نه؟دیوانه نشده بود نه؟
"اووه بیو...بیو...بیو"بایبل گونه اش را به گردن بیو کشید و پوست لطیف او را محکم بو کشید.بیو غرق لذت شنیدن اسمش جرات گرفت و دستهایش را برای بغل کردن متقابل بایبل بالا تا پهلوهایش آورد و چنگ زد:"بای....بل؟!"صدایش بحد زمزمه از گلویش خارج شد.
بایبل به پهلو چرخید و تن تسلیم شده ی بیو را کنار خود انداخت.
اینبار سرش را به سینه ی او فرو کرد وبازوهایش را پایین دور گودی کمرش گره زد.انگار میترسید از دستش برود...
"من بدون تو...چطور تونستم تا حالا زنده بمونم؟!"و لبهایش را از روی لباس به سینه ی بیو کشید.
بیو با بغض خوشحالی که گلویش را بدرد می آورد سر بایبل را بغل کرد و انگشتانش را لابه لای موهای مرطوبش فرو کرد.لذتی که از تماس و هم آغوشی با بایبل داشت توصیف شدنی نبود.دلش میخواست فریاد بکشد و گریه کند!هیچ فکر نمی کرد تا این حد عاشق شده باشد!
"دیگه نمیری نه؟دیگه ولم نمیکنی؟دیگه جدا نمیشیم نه؟"هول کرده بود نمی دانست چه بگوید!
بایبل گردنش را عقب خم کرد و در زیر نور راهرو که بخوبی چهره
زیباترین پسر دنیا را نشانش میداد به چشمان سرخ بیو خیره شد: "هیچوقت...نه میرم نه میذارم تو بری!تو دیگه مال منی... از الان تا ابد!"
بیو محو جذابترین نگاهی که به او خیره شده بود خنده ای کرد ولی اشک شوق از شنیدن این جملات عاشقانه بی اختیار از چشمانش سرازیر شد.
"اوه بایبل...نمیدونی چقدر عاشقتم!"
اینبار بایبل خنده ای از روی ناباوری کرد و سعی کرد نفس حبس شده در سینه را رها کند:"خدای من!تو واقعی هستی نه؟!"
بیو لبخند به لب کف دستهایش را روی گونه های سوزان بایبل گذاشت و مجبورش کرد سرش را بالاتر بیاورد:"تو چی؟"و لبهایش را به لبهای نیمه باز بایبل رساند.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern