#part61
لب تخت نشسته گالری گوشی بایبل را میگشت.هیچ عکسی از خودش نگرفته بود همه یا از باشگاه بود یا موتورش!حتی از آسمان و زمین و گربه!و او در حسرت دیدن یک سلفی بامزه یا سکسی از خودش، همچنان با موبایل ور میرفت که یک پیامک از اسکات رسید(پسر خوشگلت هنوز نیومده وگاس!مشکلی که پیش نیومده؟)پسرخوشگلت!؟بیو با ذوق لبخند زد و از عوض بایبل در جوابش نوشت(نه دیگه نیاز نشد بیاد ببخش مزاحمت شدم)و در انتظار پیام بعدی اسکات به صفحه گوشی خیره ماند که بناگه صدای پا از راهرو شنید و با یک پرش بموقع خود را داخل همان کمد انداخت.تا در کشویی را کشید و بست در اتاق باز شد.
بایبل همراه پسر بلوندی که حتی اسمش را هم نمی دانست داخل شد و کلید برق را زد ولی جوان گستاخ به همان سرعت دوباره کلید را زد و اتاق را تاریک کرد:"اینطوری رمانتیک تره!"
بایبل درحالیکه به سمت میز کامپیوترش می رفت غرید:"روشن کن کار دارم"
ولی جوانک در را هم بست و آخرین دریچه ی نور و صدا را هم قطع کرد: "میدونم نمی خوایی انجامش بدیم ولی متاسفم رفیق!دستور مایله!"
بایبل کشوی میز را بیرون کشید و دسته چکش را درآورد:"قرار نیست مایل چیزی بفهمه!"و رو به پسرک چرخید.چشمانش به تاریکی اتاق عادت کرده بود و می توانست صورت شروری که روبرویش ایستاده بود تشخیص بدهد! "فقط بگو چقدر میخوایی؟"
پسرک به سرعت مچ دست بایبل را گرفت و به سمت تخت کشید:"واقعاً فکر کردی میتونی منو با پول منصرف کنی؟"
بایبل با خشونت دستش را پس گرفت:"نمیتونی منو مجبور کنی!"
پسرک رو به او برگشت.نیشخندی داشت که بایبل را میترساند.
"شاید من نتونم ولی مایل میتونه!کافیه صداش کنم و بگم که..."
بایبل با تمسخر حرفش را برید:"صداش کن!فکر کردی ازش میترسم؟"
پسرک آه دلسوزی کشید و لحنش را تغییر داد:"گوش کن وگاس..."و دو دستش را بلند کرد و گردن بایبل را گرفت ولی بایبل با نفرت به ساق دستهایش مشت زد و او را از خودش دور کرد:"به من دست نزن!"
بیو از پشت در کمد می توانست بخوبی صدایشان را بشنود ولی کنجکاوی مجبورش کرد لای در را کمی کنار هل بدهد تا لااقل از باریکه ی چند میلیمتری بتواند اتاق را ببیند.بایبل و جوانی هم قدش وسط اتاق روبروی هم ایستاده بودند.چراغ روشن نبود اما نور بیرون و مهتاب کامل که از پنجره داخل را پر کرده بود همه چیز را قابل روئیت میکرد.
"تو به این تجربه نیاز داری وگاس!بهم اعتماد کن!"
بایبل با تعجب چند قدم عقب رفت تا میانشان فاصله بیفتد.
"تو کی هستی که باید بهت اعتماد کنم؟!"
جوان ناشناس هم قدم برداشت و فاصله را دوباره کم کرد:"منو نشناختی؟ کارل هستم!دو سال پیش حریفت شده بودم!البته تو حسابی با لگدهات لهم کردی و برنده شدی ولی من از اون موقع عاشقت شدم و تا حالا..."
بایبل با ناباوری دوباره عقب رفت:"اوه لعنت!تو گی بودی؟!"
"نه نبودم ولی..."به تخت رسیدند.بایبل قصد نداشت بنشیند اما کارل نشست:"منم همینو میخوام بگم!میشه یه لحظه به حرفام گوش کنی؟" و به تخت اشاره کرد تا او هم بنشیند.
بایبل در مقابل درخواست مودبانه کارل نتوانست بیشتر از آن سرسختی نشان بدهد و بناچار روبرویش لب تخت نشست.کارل نفس راحتی کشید.
"منم نمی دونستم وگاس!تا وقتی با یکی امتحان نکنی نمیتونی بفهمی!"
بایبل با تمسخر گفت:"این چیزا به خودم مربوطه نه به شماها!"
"درسته!منم قصد ندارم تو زندگیت فضولی کنم ولی میگم...چرا با من تجربه نمیکنی تا مطمئن شی؟قرار نیست تو کاری بکنی!خودتو بسپار به من!اجازه بده بهت حال بدم!من کارمو بلدم!بهت نشون میدم و تو میتونی با احساست تصمیم بگیری!" و دستش را روی پای بایبل گذاشت:"منو یه عروسک فرض کن که هرکاری دوست داری میتونی باهاش بکنی و..."
بایبل بقیه ی حرفهای کارل را دیگر نشنید.ذهنش در کلمه ی عروسک گیر کرد و چهره ی دوست داشتنی و هیکل قشنگ بیو را جلوی چشمانش آورد. برای او عروسک یعنی بیو!چقدر دلش برایش تنگ شده بود.هنوز دو ساعت نشده بود و...بناگه چیزی روی لگنش حس کرد و با ناباوری پایین نگاه کرد.کارل جلویش زانو زده از روی شلوار عضو او را میمالید!
بایبل با نفرت مچ دستش را گرفت:"نمیخوام!راحتم بذار!"
کارل سرش را بلند کرد و نگاه عاشقانه ای به او انداخت:"میدونم دخترا بارها این کارو برات کردند اما اجازه بده یه بار هم من لذت واقعی رو بهت بچشونم! خودت فرقشونو حس میکنی!خواهش میکنم وگاس!ببین...اگر خوشت نیومد میرم!باشه؟قول میدم!"
دستهای بایبل شل شد:"چرا این کارو میکنی؟من حاضرم بهت پول خوبی بدم"
"من پولتو نمیخوام وگاس!خودتو میخوام!خیلی وقته..."
بایبل از روی ناچاری بغض کرد:"نمیبینی خوشم نمیاد؟نمیفهمی داری اذیتم میکنی؟"
کارل شلوار و شورت او را از عضو نیمه تحریک شده اش رد کرد و سرش را جلو برد:"چشماتو ببند و هر کسیو که دوست داری تصور کن!کاری میکنم که برای سکس با من التماس کنی..."بایبل دو دستی سر کارل را گرفت بلکه از خودش دور کند ولی موفق نشد و...
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern
لب تخت نشسته گالری گوشی بایبل را میگشت.هیچ عکسی از خودش نگرفته بود همه یا از باشگاه بود یا موتورش!حتی از آسمان و زمین و گربه!و او در حسرت دیدن یک سلفی بامزه یا سکسی از خودش، همچنان با موبایل ور میرفت که یک پیامک از اسکات رسید(پسر خوشگلت هنوز نیومده وگاس!مشکلی که پیش نیومده؟)پسرخوشگلت!؟بیو با ذوق لبخند زد و از عوض بایبل در جوابش نوشت(نه دیگه نیاز نشد بیاد ببخش مزاحمت شدم)و در انتظار پیام بعدی اسکات به صفحه گوشی خیره ماند که بناگه صدای پا از راهرو شنید و با یک پرش بموقع خود را داخل همان کمد انداخت.تا در کشویی را کشید و بست در اتاق باز شد.
بایبل همراه پسر بلوندی که حتی اسمش را هم نمی دانست داخل شد و کلید برق را زد ولی جوان گستاخ به همان سرعت دوباره کلید را زد و اتاق را تاریک کرد:"اینطوری رمانتیک تره!"
بایبل درحالیکه به سمت میز کامپیوترش می رفت غرید:"روشن کن کار دارم"
ولی جوانک در را هم بست و آخرین دریچه ی نور و صدا را هم قطع کرد: "میدونم نمی خوایی انجامش بدیم ولی متاسفم رفیق!دستور مایله!"
بایبل کشوی میز را بیرون کشید و دسته چکش را درآورد:"قرار نیست مایل چیزی بفهمه!"و رو به پسرک چرخید.چشمانش به تاریکی اتاق عادت کرده بود و می توانست صورت شروری که روبرویش ایستاده بود تشخیص بدهد! "فقط بگو چقدر میخوایی؟"
پسرک به سرعت مچ دست بایبل را گرفت و به سمت تخت کشید:"واقعاً فکر کردی میتونی منو با پول منصرف کنی؟"
بایبل با خشونت دستش را پس گرفت:"نمیتونی منو مجبور کنی!"
پسرک رو به او برگشت.نیشخندی داشت که بایبل را میترساند.
"شاید من نتونم ولی مایل میتونه!کافیه صداش کنم و بگم که..."
بایبل با تمسخر حرفش را برید:"صداش کن!فکر کردی ازش میترسم؟"
پسرک آه دلسوزی کشید و لحنش را تغییر داد:"گوش کن وگاس..."و دو دستش را بلند کرد و گردن بایبل را گرفت ولی بایبل با نفرت به ساق دستهایش مشت زد و او را از خودش دور کرد:"به من دست نزن!"
بیو از پشت در کمد می توانست بخوبی صدایشان را بشنود ولی کنجکاوی مجبورش کرد لای در را کمی کنار هل بدهد تا لااقل از باریکه ی چند میلیمتری بتواند اتاق را ببیند.بایبل و جوانی هم قدش وسط اتاق روبروی هم ایستاده بودند.چراغ روشن نبود اما نور بیرون و مهتاب کامل که از پنجره داخل را پر کرده بود همه چیز را قابل روئیت میکرد.
"تو به این تجربه نیاز داری وگاس!بهم اعتماد کن!"
بایبل با تعجب چند قدم عقب رفت تا میانشان فاصله بیفتد.
"تو کی هستی که باید بهت اعتماد کنم؟!"
جوان ناشناس هم قدم برداشت و فاصله را دوباره کم کرد:"منو نشناختی؟ کارل هستم!دو سال پیش حریفت شده بودم!البته تو حسابی با لگدهات لهم کردی و برنده شدی ولی من از اون موقع عاشقت شدم و تا حالا..."
بایبل با ناباوری دوباره عقب رفت:"اوه لعنت!تو گی بودی؟!"
"نه نبودم ولی..."به تخت رسیدند.بایبل قصد نداشت بنشیند اما کارل نشست:"منم همینو میخوام بگم!میشه یه لحظه به حرفام گوش کنی؟" و به تخت اشاره کرد تا او هم بنشیند.
بایبل در مقابل درخواست مودبانه کارل نتوانست بیشتر از آن سرسختی نشان بدهد و بناچار روبرویش لب تخت نشست.کارل نفس راحتی کشید.
"منم نمی دونستم وگاس!تا وقتی با یکی امتحان نکنی نمیتونی بفهمی!"
بایبل با تمسخر گفت:"این چیزا به خودم مربوطه نه به شماها!"
"درسته!منم قصد ندارم تو زندگیت فضولی کنم ولی میگم...چرا با من تجربه نمیکنی تا مطمئن شی؟قرار نیست تو کاری بکنی!خودتو بسپار به من!اجازه بده بهت حال بدم!من کارمو بلدم!بهت نشون میدم و تو میتونی با احساست تصمیم بگیری!" و دستش را روی پای بایبل گذاشت:"منو یه عروسک فرض کن که هرکاری دوست داری میتونی باهاش بکنی و..."
بایبل بقیه ی حرفهای کارل را دیگر نشنید.ذهنش در کلمه ی عروسک گیر کرد و چهره ی دوست داشتنی و هیکل قشنگ بیو را جلوی چشمانش آورد. برای او عروسک یعنی بیو!چقدر دلش برایش تنگ شده بود.هنوز دو ساعت نشده بود و...بناگه چیزی روی لگنش حس کرد و با ناباوری پایین نگاه کرد.کارل جلویش زانو زده از روی شلوار عضو او را میمالید!
بایبل با نفرت مچ دستش را گرفت:"نمیخوام!راحتم بذار!"
کارل سرش را بلند کرد و نگاه عاشقانه ای به او انداخت:"میدونم دخترا بارها این کارو برات کردند اما اجازه بده یه بار هم من لذت واقعی رو بهت بچشونم! خودت فرقشونو حس میکنی!خواهش میکنم وگاس!ببین...اگر خوشت نیومد میرم!باشه؟قول میدم!"
دستهای بایبل شل شد:"چرا این کارو میکنی؟من حاضرم بهت پول خوبی بدم"
"من پولتو نمیخوام وگاس!خودتو میخوام!خیلی وقته..."
بایبل از روی ناچاری بغض کرد:"نمیبینی خوشم نمیاد؟نمیفهمی داری اذیتم میکنی؟"
کارل شلوار و شورت او را از عضو نیمه تحریک شده اش رد کرد و سرش را جلو برد:"چشماتو ببند و هر کسیو که دوست داری تصور کن!کاری میکنم که برای سکس با من التماس کنی..."بایبل دو دستی سر کارل را گرفت بلکه از خودش دور کند ولی موفق نشد و...
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern