#larry
#colors
حس میکرد قلبش منجمد شده،یخی سرد سخت. انقدری سنگین شده که نای تپیدن نداره مشخصا میخواد هری به خوابی اروم ببره به دور از هر تپش نبضی تا هر دو اروم بگیرن یخ شکل گرفته شاید بشکنه .
به قطره های خون که روی زمین چیکه چیکه میکردند خیره شد چقدر اسون مثل این تیکه های الوده به قرمزی خیره کننده خون نابود شده بود از تک تک حرفای لویی از جز به جز تفکراتش درباره خودش.
با فلشبک زدن، دوباره اشک های جدید رد اشکای تشنه به اب قبلی سیر اب کردند
ادما وقتی ناراحتن فقط چند دیقه اول بابتش جدی غمگین هستند بعد از گذشت ده دقیقه فقط مرور که حالشون بد تر میکنه .اما هری مگه میتونست اول اخر ماجرارو بفهمه درک کنه که حالا مرورش هم بکنه؟
حتی نایی نداشت تا از جلوی در کنار بره تن نیمه برهنشو از شر تیکه شیشه های مزاحم خلاص کنه.
تا اینکه لرزه در باعث شده وحشت زده با جیغی دلخراش خودشو پشت در جمع کنه. از استرس دستاشو روی چشماش بزاره از شدت هق هقاش صورتش سرخ سرخ بشه گونه هاش داغ کنند .
صورت تب دارشو به دستای کشیدش فشار داد از فکر کسی که پشت دره به فشار دادن دستاش روی چشماش ادامه داد انقدری که ملتهب بشند درد بگیرن
دایره های فرضی رو از پشت پلکای بستش روی پرده سیاه شکل بگیرند
اما اون طرف در امیلی سعی میکرد درو باز کنه اما هر سری یه چیزی باعث میشد در نتونه کامل باز کنه. با غضب به در چشم دوخت تصمیم گرفت از پنجره بره تو تا مبدا اگر هری خواب باشه بیدارش نکنه .
اما با باز کردن پنجره از طریق کلیدش دیدن جسم هری که پشت در فاصله ای با له شدن کامل نداره فریاداش کل خونرو پر کردن( این منم که کم مونده برای له شدن هری پشت در گریم بگیره یا شما هم مثل من دارید زار میزنید؟)
با بهت به سمتش پا تند کرد . اما جیغ درناک تر خش دار هری این سری درست درفاصله چند قدمیش باعث شد میخکوب بشه به صورفه های بی وقفش برای جیغ های متمددش زل بزنه .
به خودش اومد احمقی زمزمه کرد رفت از یخچال بطری اب بدو بدو بیاره هری جلوش داشت خفه میشد داشت بدتر میلرزید اشکاش تمومی نداشت بدن جمع شدشو عقب کشید امیلی روی صورتش زوم کرد صبر کن ببینم این خون بود روی صورتش؟
بی مهبا با صدای الفای مخصوصش امگارو میخکوب کرد
•الفا ها یه صدا و لحن بخصوصی دارند که امگاها ها ازشون حرف شنوی دارند•
اب پاشید روی هری با مهر کردن بدن امگای اسیب دیده اب تو دهنش به زور هل داد امگا اول به خاطر شوک دست پای زد اما بعد تسلیم قدرت الفا شد رام تر از قبل به خاطر صداش کمی اروم گرفت چشماش بسته شدند بدنش انقابض بیشتری تحمل نکرد قبل اینکه با صورتش تو شیشه ها بره املی بقلش کرد
...
نفسای تندی میکشید اینکه چیزی نمیدونست بد جور عصبانیش میکرد و میدونست حتما کسی قبل خودش تو خونه بوده که گلدون عینه اینه به کلی نابود شده. و همچنین هری پهلوش کبود شده بود بالای پیشونیش جای زخم شده.
البته نباید از حنجره به فاک رفتش دستای خونی شدش فاکتور بگیرم خورد ریزه های بلور های تیز با کج موجی تمام سعی در خط انداختن پوستشو داشتن و کاملا هم موفق بودند
دلش برای هری کباب میشد اگر دیر تر میرسید شاید هری میمیرد حتی با این فکر محکم تر، از پشت بقلش کرد هری توی خواب اخی از روی درد ناله کرد اما این باعث نشده گرمای بدنشو از تن لرزون هری فاصله بده
موهاشو بوصید سرشو برد پایین تر که متوجه یه بوی دیگه هم شد یه بوی الفای خشن نکنه اتفاقی واسه هری افتاده بود؟ نکنه بهش تجاوز کرده بودند؟ با احساس تیک شدید روی پلک سمت چپش کمر هری محکم لمس کرد اما اهی از درد نشنید خیالش راحت شده که کمر درد نداره پس یعنی لمس نشده. سرشو برد پایین تر نا خدا گاه بوص ای ریز روی گردنش گذاشت هیچ از بوی الفای دیگه خوشش نمیومد چنگی به رون نرم هری زد . هری درواقع به لمسای خشن عادتی نداشت ولی این املی بود
به خودش تشر زد هری نه لاو بایت داشت نه برهنه بود پس معلومه بهش تجاوز نشده بود اون بدجور از یکی ضربه دیده بود امیلی قسم میخورد ذره ذره خونشو مثل یه خوناشام باهوش برای طعمه باهوش ترش بمکه تا وقتی به خوشد بیاد ببینه قلبش توسط شکار چی دریده شده.
تلاش کرد خودشو کنترل کنه اما نمیتونست. برای چندمین بار به خودش تشر زد سعی کرد اوضاع رو تجزیه تحلیل کنه یه برنامه درستی توی ذهنش بچینه اون فقط چند ساعت هری برای رفتن به یه نمایشگاه تنها گذاشته بود نتیجش شده بود این.
نفس عمیقی کشید سعی کرد با بستن چشماش از قرمزیشون کم کنه .
چشماشو بست تا امروز نحس تموم کنه .
.
.
.
با تک خنده خودشو روی تخت پرت کرد . سرش سوت میکشید از حس خوب های بودن مواد نزده بود اشتباه نکنید فقط زیادی خوش گذشته بود بهش. دلش یکم جنب جوش میخواست پس فکرش سمت اون پدرسگ جذاب رفت دلش هوای رنگ مشکی بنفش لعنتیشو کرده بود چند وقتی بود باهاش نرفته بود خوش گذرونی
پس با لوندی به سمت موتورش حرکت کرد نفس عمیقی از سوز هوای زمستونی
#colors
حس میکرد قلبش منجمد شده،یخی سرد سخت. انقدری سنگین شده که نای تپیدن نداره مشخصا میخواد هری به خوابی اروم ببره به دور از هر تپش نبضی تا هر دو اروم بگیرن یخ شکل گرفته شاید بشکنه .
به قطره های خون که روی زمین چیکه چیکه میکردند خیره شد چقدر اسون مثل این تیکه های الوده به قرمزی خیره کننده خون نابود شده بود از تک تک حرفای لویی از جز به جز تفکراتش درباره خودش.
با فلشبک زدن، دوباره اشک های جدید رد اشکای تشنه به اب قبلی سیر اب کردند
ادما وقتی ناراحتن فقط چند دیقه اول بابتش جدی غمگین هستند بعد از گذشت ده دقیقه فقط مرور که حالشون بد تر میکنه .اما هری مگه میتونست اول اخر ماجرارو بفهمه درک کنه که حالا مرورش هم بکنه؟
حتی نایی نداشت تا از جلوی در کنار بره تن نیمه برهنشو از شر تیکه شیشه های مزاحم خلاص کنه.
تا اینکه لرزه در باعث شده وحشت زده با جیغی دلخراش خودشو پشت در جمع کنه. از استرس دستاشو روی چشماش بزاره از شدت هق هقاش صورتش سرخ سرخ بشه گونه هاش داغ کنند .
صورت تب دارشو به دستای کشیدش فشار داد از فکر کسی که پشت دره به فشار دادن دستاش روی چشماش ادامه داد انقدری که ملتهب بشند درد بگیرن
دایره های فرضی رو از پشت پلکای بستش روی پرده سیاه شکل بگیرند
اما اون طرف در امیلی سعی میکرد درو باز کنه اما هر سری یه چیزی باعث میشد در نتونه کامل باز کنه. با غضب به در چشم دوخت تصمیم گرفت از پنجره بره تو تا مبدا اگر هری خواب باشه بیدارش نکنه .
اما با باز کردن پنجره از طریق کلیدش دیدن جسم هری که پشت در فاصله ای با له شدن کامل نداره فریاداش کل خونرو پر کردن( این منم که کم مونده برای له شدن هری پشت در گریم بگیره یا شما هم مثل من دارید زار میزنید؟)
با بهت به سمتش پا تند کرد . اما جیغ درناک تر خش دار هری این سری درست درفاصله چند قدمیش باعث شد میخکوب بشه به صورفه های بی وقفش برای جیغ های متمددش زل بزنه .
به خودش اومد احمقی زمزمه کرد رفت از یخچال بطری اب بدو بدو بیاره هری جلوش داشت خفه میشد داشت بدتر میلرزید اشکاش تمومی نداشت بدن جمع شدشو عقب کشید امیلی روی صورتش زوم کرد صبر کن ببینم این خون بود روی صورتش؟
بی مهبا با صدای الفای مخصوصش امگارو میخکوب کرد
•الفا ها یه صدا و لحن بخصوصی دارند که امگاها ها ازشون حرف شنوی دارند•
اب پاشید روی هری با مهر کردن بدن امگای اسیب دیده اب تو دهنش به زور هل داد امگا اول به خاطر شوک دست پای زد اما بعد تسلیم قدرت الفا شد رام تر از قبل به خاطر صداش کمی اروم گرفت چشماش بسته شدند بدنش انقابض بیشتری تحمل نکرد قبل اینکه با صورتش تو شیشه ها بره املی بقلش کرد
...
نفسای تندی میکشید اینکه چیزی نمیدونست بد جور عصبانیش میکرد و میدونست حتما کسی قبل خودش تو خونه بوده که گلدون عینه اینه به کلی نابود شده. و همچنین هری پهلوش کبود شده بود بالای پیشونیش جای زخم شده.
البته نباید از حنجره به فاک رفتش دستای خونی شدش فاکتور بگیرم خورد ریزه های بلور های تیز با کج موجی تمام سعی در خط انداختن پوستشو داشتن و کاملا هم موفق بودند
دلش برای هری کباب میشد اگر دیر تر میرسید شاید هری میمیرد حتی با این فکر محکم تر، از پشت بقلش کرد هری توی خواب اخی از روی درد ناله کرد اما این باعث نشده گرمای بدنشو از تن لرزون هری فاصله بده
موهاشو بوصید سرشو برد پایین تر که متوجه یه بوی دیگه هم شد یه بوی الفای خشن نکنه اتفاقی واسه هری افتاده بود؟ نکنه بهش تجاوز کرده بودند؟ با احساس تیک شدید روی پلک سمت چپش کمر هری محکم لمس کرد اما اهی از درد نشنید خیالش راحت شده که کمر درد نداره پس یعنی لمس نشده. سرشو برد پایین تر نا خدا گاه بوص ای ریز روی گردنش گذاشت هیچ از بوی الفای دیگه خوشش نمیومد چنگی به رون نرم هری زد . هری درواقع به لمسای خشن عادتی نداشت ولی این املی بود
به خودش تشر زد هری نه لاو بایت داشت نه برهنه بود پس معلومه بهش تجاوز نشده بود اون بدجور از یکی ضربه دیده بود امیلی قسم میخورد ذره ذره خونشو مثل یه خوناشام باهوش برای طعمه باهوش ترش بمکه تا وقتی به خوشد بیاد ببینه قلبش توسط شکار چی دریده شده.
تلاش کرد خودشو کنترل کنه اما نمیتونست. برای چندمین بار به خودش تشر زد سعی کرد اوضاع رو تجزیه تحلیل کنه یه برنامه درستی توی ذهنش بچینه اون فقط چند ساعت هری برای رفتن به یه نمایشگاه تنها گذاشته بود نتیجش شده بود این.
نفس عمیقی کشید سعی کرد با بستن چشماش از قرمزیشون کم کنه .
چشماشو بست تا امروز نحس تموم کنه .
.
.
.
با تک خنده خودشو روی تخت پرت کرد . سرش سوت میکشید از حس خوب های بودن مواد نزده بود اشتباه نکنید فقط زیادی خوش گذشته بود بهش. دلش یکم جنب جوش میخواست پس فکرش سمت اون پدرسگ جذاب رفت دلش هوای رنگ مشکی بنفش لعنتیشو کرده بود چند وقتی بود باهاش نرفته بود خوش گذرونی
پس با لوندی به سمت موتورش حرکت کرد نفس عمیقی از سوز هوای زمستونی