#ستاره_ها_مسیر_را_نشانت_می_دهند
#پست_۱۸۲
فهمیدم عاشق آدم درستی شده ام..بیش تر فهمیدم این عشق..اگر مسیرش هم اشتباه بود ، هم سفر درستی را برایش انتخاب کرده بودم!
من به جدیتش حین ادای آن جمله نگاه کردم و خیلی چیزهارا..بیش تر فهمیدم!
******************************************************
-آدرس و یادداشت کردی عمو؟
نوک قلم را از کاغذ زیر دستم فاصله دادم و نفس بیرون فرستادم :بله ..ممنون عموجان ، فقط..منطقش امنه دیگه؟
می توانستم جدی بودن چهره اش را تصور کنم :دستت درد نکنه دیگه عزیزم..امن نبود شمارو می فرستادم؟
خندیدم و چیزی نگفتم ، او اما ادامه داد: کیان خونه نیست؟
نیم نگاهی به ساعت انداختم.یک ساعتی می شد از خانه بیرون رفته بود!می گفت از خانه نشینی و این بیهوده گذراندن دقائقش اذیت می شود و لااقل تا باشگاه می تواند برود و تمرین بچه ها را ببیند، قول داده بود فعالیتی نکند و فقط تماشا کند و همان تماشا کردن برایش خوب می دانستم حکم نمک روی زخم را داشت : نه..خسته شده بود از خونه نشینی!رفت تا باشگاهشون!
-سخته عمو..واسه پسری مثل اون نشستن توی خونه سخته !
قبول داشتم.این سختی کلافه اش کرده بود.باعث می شد بعضی وقت ها واقعا کنترل اعصابش را نداشته باشد و از کوره در برود : حق باشماست!شاید با دیدن پدرش..یکم این وضعیت بهتر بشه!
-امیدوارم.من که آدرس و بهت رسوندم.بقیش با خودت عموجان!
کاغذ را با یک دست تا کردم و به طرف اتاقمان رفتم.موبایل هم همچنان میان دستانم بود :قربونت برم خیلی محبت کردینا!
خدانکنه اش و محبتی که خرجم کرد کمی استرسم را کم می کرد ، تماس را قطع کردم و با نیم نگاهی به آدرس مانتو ام را از آویز برداشتم!بعید می دانستم کیان تا یک ساعت دیگر برگردد!سرسری آماده شده و از خانه بیرون زدم.آدرس پارکی که عمو داده بود حدود یک ربع با ماشین از خانه فاصله داشت!سر خیابان برای جلوگیری از تلف شدن وقت دربستی گرفتم و با نیم نگاهی به ساعت دعا کردم قبل پنج به پارک برسم.عمو گفته بود ، پدر کیان هرروز رأس همین ساعت وارد ان پارک می شود.یک ساعتی در پارک می چرخد و بعد..می رود!گفته بود محل زندگی اش جای درستی برای این که به آن جا سراغش بروم نیست اما پارک..در
#پست_۱۸۲
فهمیدم عاشق آدم درستی شده ام..بیش تر فهمیدم این عشق..اگر مسیرش هم اشتباه بود ، هم سفر درستی را برایش انتخاب کرده بودم!
من به جدیتش حین ادای آن جمله نگاه کردم و خیلی چیزهارا..بیش تر فهمیدم!
******************************************************
-آدرس و یادداشت کردی عمو؟
نوک قلم را از کاغذ زیر دستم فاصله دادم و نفس بیرون فرستادم :بله ..ممنون عموجان ، فقط..منطقش امنه دیگه؟
می توانستم جدی بودن چهره اش را تصور کنم :دستت درد نکنه دیگه عزیزم..امن نبود شمارو می فرستادم؟
خندیدم و چیزی نگفتم ، او اما ادامه داد: کیان خونه نیست؟
نیم نگاهی به ساعت انداختم.یک ساعتی می شد از خانه بیرون رفته بود!می گفت از خانه نشینی و این بیهوده گذراندن دقائقش اذیت می شود و لااقل تا باشگاه می تواند برود و تمرین بچه ها را ببیند، قول داده بود فعالیتی نکند و فقط تماشا کند و همان تماشا کردن برایش خوب می دانستم حکم نمک روی زخم را داشت : نه..خسته شده بود از خونه نشینی!رفت تا باشگاهشون!
-سخته عمو..واسه پسری مثل اون نشستن توی خونه سخته !
قبول داشتم.این سختی کلافه اش کرده بود.باعث می شد بعضی وقت ها واقعا کنترل اعصابش را نداشته باشد و از کوره در برود : حق باشماست!شاید با دیدن پدرش..یکم این وضعیت بهتر بشه!
-امیدوارم.من که آدرس و بهت رسوندم.بقیش با خودت عموجان!
کاغذ را با یک دست تا کردم و به طرف اتاقمان رفتم.موبایل هم همچنان میان دستانم بود :قربونت برم خیلی محبت کردینا!
خدانکنه اش و محبتی که خرجم کرد کمی استرسم را کم می کرد ، تماس را قطع کردم و با نیم نگاهی به آدرس مانتو ام را از آویز برداشتم!بعید می دانستم کیان تا یک ساعت دیگر برگردد!سرسری آماده شده و از خانه بیرون زدم.آدرس پارکی که عمو داده بود حدود یک ربع با ماشین از خانه فاصله داشت!سر خیابان برای جلوگیری از تلف شدن وقت دربستی گرفتم و با نیم نگاهی به ساعت دعا کردم قبل پنج به پارک برسم.عمو گفته بود ، پدر کیان هرروز رأس همین ساعت وارد ان پارک می شود.یک ساعتی در پارک می چرخد و بعد..می رود!گفته بود محل زندگی اش جای درستی برای این که به آن جا سراغش بروم نیست اما پارک..در