🎗 پارت دویست و هفتاد #270
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
دستامو مشت کردم تا لرزششو کنترل کنم:
-اگه بهتون نمی گفتم سعید باهام چیکار کرده بازم اینطوری جلوم می ایستادین و نازم کنید؟ بگید دلتنگم شدید و من هنوزم دخترتونم؟ هوم بابا؟
نفس بلند و لرزونشو بیرون فرستاد:
-وقتی یکی از خانواده ات بهت از پشت خنجر می زنه، بدتر از وقتیه که یه غریبه باهات این کارو می کنه.
-شما منو ول کردید پشت یه غریبه رو گرفتید. سعید با شما چه نسبتی داشت که همتون شش دونگ پشتش وایستادید و منو دروغگو و عوضی و خیانت کار خوندید؟حق من این نبود بابا...
موهامو نوازش کرد و با دست دیگه اش اشکامو پاک کرد:
-باید بهم می گفتی که اون شارلاتان باهات چیکار کرده.
یه قدم به عقب رفتم و دستای بابا روی هوا موند:
-شما خود منو قبول نداشتید چطوری حرفامو بارو می کردید؟ همین الانشم مطمئنم مامان و ارسلان دنبال اینن که خلاف حرفامو ثابت کنن و یه چیزی از توش دربیارن و بگن نه تو مقصر بودی!
-ارسلان خبر نداره؟ به اون ربطی نداره که بخواد دخالت کنه.
عصبی خندیدم:
-عــــه؟ داداش بزرگترم مگه نبود؟ خیر و صلاحمو می خواست که نه؟ ببخشید بابا اما اصلا نمی تونم دیگه باورتون کنم...حرفای الانتون با گذشته زمین تا آسمون فرق داره.
دستاشو پایین آورد و زمزمه کرد:
-نمی مونی؟
کلافه انگشت های اشاره امو روی چشمام فشار دادم، متنفرم بودم از اینکه انقدر اشک می ریختم. من بعد از اینهمه سال نباید خم به ابروم بیارم نه اینکه جلوشون اینطوری باشم. دستمو از روی چشمم برداشتم و با دیدی که به خاطر فشار چشمام کمی تار شده بود گفتم:
می مونم اما بدون آقاجون من هیچ جا نمیام.
بابا برگشت به آقاجون نگاه کرد و آقاجون رو به من گفت:
-منم میام باهات باباجون، نگران نباش.
سرمو تکون دادم و آروم با صدای گرفته گفتم:
-آقاجون میشه بگید حشمت چمدون منو بیاره؟ می خوام لباس عوض کنم.
-باشه دخترم الان میگم بیاره، همین جلوی در خونه گذاشته.
به سمت اتاق خانم جون رفتم و حشمت چمدونمو برام آورد. یک دست لباس تمیز برداشتم و رفتم دوش گرفتم. زیر دوش شبیه دیوونه ها با خودم حرف می زدم و هزار بار تصمیم گرفتم که نرم خونه ی بابا اینا و سریع به تهران برگردم اما بعدش پشیمون می شدم.
خانواده ام به من بدی کرده بودن، زندگی و جوونیمو نابود کرده بودن اما نمی تونستم منکر محبت هاشون بشم، نمی تونستم زندگی خوب گذشته امو قبل اون اتفاقا فراموش کنم و چشممو روی همه چی ببندم. گذشته از اون مامان و بابا دنیای من بودن، ممکنه ازشون دل چرکین باشم اما هیچی وقت نمی تونستم ترکشون کنم و بهشون پشت پا بزنم.
مشغول آماده شدن بودم که بردیا بهم پیام داد:
-سلام زندگی؛ امروز برمی گردی؟
صفحه ی گوشیمو باز کردم و براش نوشتم:
-سلام عزیزم، نه امروزو می مونم احتمال زیاد فردا برگردم.
پیامو ارسال کردم و خیلی سریع جواب داد:
-باشه قربونت برم مراقب خودت باش.
-توام مراقب خودت باش.
گوشیمو توی کیفم گذاشتم و دوتا تقه به در اتاق زده شد.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
دستامو مشت کردم تا لرزششو کنترل کنم:
-اگه بهتون نمی گفتم سعید باهام چیکار کرده بازم اینطوری جلوم می ایستادین و نازم کنید؟ بگید دلتنگم شدید و من هنوزم دخترتونم؟ هوم بابا؟
نفس بلند و لرزونشو بیرون فرستاد:
-وقتی یکی از خانواده ات بهت از پشت خنجر می زنه، بدتر از وقتیه که یه غریبه باهات این کارو می کنه.
-شما منو ول کردید پشت یه غریبه رو گرفتید. سعید با شما چه نسبتی داشت که همتون شش دونگ پشتش وایستادید و منو دروغگو و عوضی و خیانت کار خوندید؟حق من این نبود بابا...
موهامو نوازش کرد و با دست دیگه اش اشکامو پاک کرد:
-باید بهم می گفتی که اون شارلاتان باهات چیکار کرده.
یه قدم به عقب رفتم و دستای بابا روی هوا موند:
-شما خود منو قبول نداشتید چطوری حرفامو بارو می کردید؟ همین الانشم مطمئنم مامان و ارسلان دنبال اینن که خلاف حرفامو ثابت کنن و یه چیزی از توش دربیارن و بگن نه تو مقصر بودی!
-ارسلان خبر نداره؟ به اون ربطی نداره که بخواد دخالت کنه.
عصبی خندیدم:
-عــــه؟ داداش بزرگترم مگه نبود؟ خیر و صلاحمو می خواست که نه؟ ببخشید بابا اما اصلا نمی تونم دیگه باورتون کنم...حرفای الانتون با گذشته زمین تا آسمون فرق داره.
دستاشو پایین آورد و زمزمه کرد:
-نمی مونی؟
کلافه انگشت های اشاره امو روی چشمام فشار دادم، متنفرم بودم از اینکه انقدر اشک می ریختم. من بعد از اینهمه سال نباید خم به ابروم بیارم نه اینکه جلوشون اینطوری باشم. دستمو از روی چشمم برداشتم و با دیدی که به خاطر فشار چشمام کمی تار شده بود گفتم:
می مونم اما بدون آقاجون من هیچ جا نمیام.
بابا برگشت به آقاجون نگاه کرد و آقاجون رو به من گفت:
-منم میام باهات باباجون، نگران نباش.
سرمو تکون دادم و آروم با صدای گرفته گفتم:
-آقاجون میشه بگید حشمت چمدون منو بیاره؟ می خوام لباس عوض کنم.
-باشه دخترم الان میگم بیاره، همین جلوی در خونه گذاشته.
به سمت اتاق خانم جون رفتم و حشمت چمدونمو برام آورد. یک دست لباس تمیز برداشتم و رفتم دوش گرفتم. زیر دوش شبیه دیوونه ها با خودم حرف می زدم و هزار بار تصمیم گرفتم که نرم خونه ی بابا اینا و سریع به تهران برگردم اما بعدش پشیمون می شدم.
خانواده ام به من بدی کرده بودن، زندگی و جوونیمو نابود کرده بودن اما نمی تونستم منکر محبت هاشون بشم، نمی تونستم زندگی خوب گذشته امو قبل اون اتفاقا فراموش کنم و چشممو روی همه چی ببندم. گذشته از اون مامان و بابا دنیای من بودن، ممکنه ازشون دل چرکین باشم اما هیچی وقت نمی تونستم ترکشون کنم و بهشون پشت پا بزنم.
مشغول آماده شدن بودم که بردیا بهم پیام داد:
-سلام زندگی؛ امروز برمی گردی؟
صفحه ی گوشیمو باز کردم و براش نوشتم:
-سلام عزیزم، نه امروزو می مونم احتمال زیاد فردا برگردم.
پیامو ارسال کردم و خیلی سریع جواب داد:
-باشه قربونت برم مراقب خودت باش.
-توام مراقب خودت باش.
گوشیمو توی کیفم گذاشتم و دوتا تقه به در اتاق زده شد.