🎗 پارت دویست و بیست#220
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
برگشتم و خواستم به سمت در اتاق برم که عصبی فریاد زد:
-بگم غلط کردم خوبه؟
مکث کرد و با صدایی که می لرزید گفت:
-منه خر فکر می کردم اینطوری تورو از این آدمای کثیف دور نگه می دارم؛ می خواستم ازت محافظت کنم چرا نمی فهمی؟ چرا فکر می کنی دروغ می گم؟ چرا منو درک نمی کنی باران؟
برگشتم و خیره توی چشماش نگاه کردم:
-شاید چون بردیای همیشگی نیستی، شاید چون مثل همیشه محکم حرف نمی زنی، شاید چون نگاهتو ازم می دزدی و حرف می زنی...بردیا تو....تو این شکلی نبودی! بردیا ی من اینطوری نیست و با مکث حرف نمی زد. چی از من انتظار داری؟ که چیو دقیقا باور کنم؟ حرفاتو یا این رفتارای غیر عادیتو؟
یه بار محکم پلک زد :
-باران باران، تو هرچی می خوای بگو، حرف منو باور نکن، هیچی الان مهم نیست جز اینکه من مطمئن بشم تو واقعا حالت خوبه...توروخدا بیا بریم درمونگاه.
لبمو محکم گزیدم و اشکم از چشمم چکید:
-تمام امروز بند بند وجودم از استرس تو لرزید، از ترس اینکه مبادا بلایی سرت اومده، می دونی چندبار نگاه و حرفای تهدید آمیز کبیرو برای خودم دوره کردم؟ می دونی وقتی بهت زنگ زدم و دیدم گوشیت خاموشه چه حالی شدم؟
با گریه و بغض جیغ زدم:
-بردیا من امروز از ترس نبود تو جون دادم، هر لحظه مردم و زنده شدم و دستم به هیچ جایی بند نبود می فهمی؟
جلو اومد و محکم بغلم کرد و سرمو به سینه اش چسبوند. من زار می زدم و بردیا بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه فقط نوازشم می کرد. شاید احمقانه به نظر بیاد که من یه اتفاق کوچیکو اینطوری بزرگش کنم اما بردیا تنها آدمیه که برام باقی مونده، تنها کسی که بعد از آقاجون به وجودش دلگرمم.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
برگشتم و خواستم به سمت در اتاق برم که عصبی فریاد زد:
-بگم غلط کردم خوبه؟
مکث کرد و با صدایی که می لرزید گفت:
-منه خر فکر می کردم اینطوری تورو از این آدمای کثیف دور نگه می دارم؛ می خواستم ازت محافظت کنم چرا نمی فهمی؟ چرا فکر می کنی دروغ می گم؟ چرا منو درک نمی کنی باران؟
برگشتم و خیره توی چشماش نگاه کردم:
-شاید چون بردیای همیشگی نیستی، شاید چون مثل همیشه محکم حرف نمی زنی، شاید چون نگاهتو ازم می دزدی و حرف می زنی...بردیا تو....تو این شکلی نبودی! بردیا ی من اینطوری نیست و با مکث حرف نمی زد. چی از من انتظار داری؟ که چیو دقیقا باور کنم؟ حرفاتو یا این رفتارای غیر عادیتو؟
یه بار محکم پلک زد :
-باران باران، تو هرچی می خوای بگو، حرف منو باور نکن، هیچی الان مهم نیست جز اینکه من مطمئن بشم تو واقعا حالت خوبه...توروخدا بیا بریم درمونگاه.
لبمو محکم گزیدم و اشکم از چشمم چکید:
-تمام امروز بند بند وجودم از استرس تو لرزید، از ترس اینکه مبادا بلایی سرت اومده، می دونی چندبار نگاه و حرفای تهدید آمیز کبیرو برای خودم دوره کردم؟ می دونی وقتی بهت زنگ زدم و دیدم گوشیت خاموشه چه حالی شدم؟
با گریه و بغض جیغ زدم:
-بردیا من امروز از ترس نبود تو جون دادم، هر لحظه مردم و زنده شدم و دستم به هیچ جایی بند نبود می فهمی؟
جلو اومد و محکم بغلم کرد و سرمو به سینه اش چسبوند. من زار می زدم و بردیا بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه فقط نوازشم می کرد. شاید احمقانه به نظر بیاد که من یه اتفاق کوچیکو اینطوری بزرگش کنم اما بردیا تنها آدمیه که برام باقی مونده، تنها کسی که بعد از آقاجون به وجودش دلگرمم.