🎗 پارت سیصد و بیست و هشت #328
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
کنار بردیا روی صندلی های مخصوص عروس و داماد نشستم. یه سفره عقد بزرگ آینه کاری جلومون پهن شده بود، نگام با بغض روی تک تک وسایل سفره می گشت، خدایا خواب نیستم؟ یعنی دیگه تنهایی هام داره تموم می شه؟
نگاهمو کمی بالا آوردم و از توی آینه بیضی شکل وسط سفره به بردیا زل زدم، به زمین زل زده بود و با انگشتای دستش بازی می کرد، انگار اونم استرس داره...سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو بالا آورد و خیره نگام کرد. هیچ حالتی توی صورتش نبود و فقط از توی همون آینه عمیق و خیره نگام می کرد، انگار فکرش یه جای دیگه بود و نگاهش به من.. چی شد یهو؟
-یالله.
نگام به سمت عاقد برگشت که دفتر بزرگی دستش بود و وارد اتاق شد و رفت پشت میز گوشه اتاق نشست. همه به احترامش از جا بلند شده بودن و مامان سریع به سمتم اومد و قرآن توی سفره رو از روی رهل برداشت و به دستم داد و آروم گفت:
-بیا مامان جان اینو باز کن دستت بگیر.
قرآنو از مامان گرفتم و با بسم الله لاشو باز کردم و روی پام گذاشتم. مامان و پروین خانم همراه عمه ها و خاله ی بردیا به سمتمون اومدن تا پارچه روی سرمون بگیرن و قند بسابن. تنها کسایی که همچنان با ادا و اطوار سرجاشون نشسته بودن شفیعی و لیندا بودن.
به بردیا نگاه کردم که با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و همچنان به همون آینه زل زده بود. نگران و آروم گفتم:
-بردیا خوبی؟
با مکث به سمتم برگشت و گفت:
-جان؟
-چرا اینطوری پریشون شدی؟ خوبی؟
لبخند گرمی زد:
-خوبم خوشکلم، استرسه دیگه؛ دارم متاهل می شما استرس اونو دارم.
و لبخندشو پهن تر کرد و بهم زل زد، می خواست لحنش طنز باشه اما مثل همیشه چشماش رنگ شیطنت نداشت و من به خوبی اینو می فهمیدم.
-یه صلوات بفرستید.
به عاقد نگاه کردم و همه صلوات فرستادن و با اجازه گرفتن از بابا و آقای ایزدی عاقد خطبه رو شروع کرد. نگاهمو به آیات قران روی پام دوختم و آروم زیر لب می خوندم. دستام یخ کرده بود و می لرزید.
خدایا من آرامش و خوشبختی زندگیمو از خودت می خوام، می دونم من بنده ی خوبی برات نبودم اما تو هوامو داشته باش... من تقاص کارمو با سال ها تنهایی پس دادم، هوامو داشته باش و خوشبختم کن...بردیا رو از ته دل دوست دارم و کنارش توی همه غم ها و شادی ها می ایستم...فقط هوامو داشته باش.
-عروس خانم وکیلم؟
مامان سریع گفت:
-عروس رفته گل بچینه.
-به میمنت و مبارکی ان شاالله، دوشیزه ی....
و دوباره خوندن خطبه رو شروع کرد. نفس عمیقی کشیدم و از توی آینه به بردیا نگاه کردم، با مهربونی و لبخند بهم زل زده بود، لبخند کمرنگی بهش زدم و عاقد دوباره تکرار کرد:
-عروس خانم وکیلم؟
مامان جواب داد:
-عروس رفته گلاب بیاره.
و عاقد بازم خوندن خطبه برای بار سومو از سر گرفت. زیر لب آیات قرآنو زمزمه می کردم و توی دلم فقط خوشبختی و دوام عشقمونو تا آخر عمر آرزو می کردم.
-عروس خانم برای بار سوم می پرسم آیا وکیلم؟
تا خواستم جواب بدم مامان از کنارم نیشگون آرومی از بازوم گرفت و پروین خانم گفت:
-بردیا جان عروسمون زیر لفظی می خواد.
بردیا هول شده دست توی جیب کتش کرد:
-عه یادم نبود!
همه خندیدن و بردیا یه جعبه کوچیک سرمه ای رنگ از توی جیبش درآورد، درشو باز کرد و به سمتم گرفت. یه جفت گوشواره ظریف و خیلی خوشکل بود، با خجالت لب گزیدم و آروم ازش گرفتم و تشکر کردم. نفسی کشیدم و با صدای لرزون گفتم:
-با اجازه ی پدر و مادر و آقاجونم و باقی بزرگترای جمع بله.
همه برامون دست زدن و عمه های بردیا کل کشیدن. قرآنو بستم و بوسیدم و سرجاش گذاشتم. گرمی دست بردیا رو روی دستم حس کردم و تمام وجودم آروم گرفت. بهش نگاه کردم و دو طرف صورتمو گرفت و با تمام عشقی که بهم داشت پیشونیمو عمیق و طولانی بوسید. مرد من شده بود، همسرم بود...دیگه هیچکس از اون محرم تر به من توی زندگیم نبود.
-عروس و داماد عزیز تشریف بیارید دفترو امضا کنید.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
کنار بردیا روی صندلی های مخصوص عروس و داماد نشستم. یه سفره عقد بزرگ آینه کاری جلومون پهن شده بود، نگام با بغض روی تک تک وسایل سفره می گشت، خدایا خواب نیستم؟ یعنی دیگه تنهایی هام داره تموم می شه؟
نگاهمو کمی بالا آوردم و از توی آینه بیضی شکل وسط سفره به بردیا زل زدم، به زمین زل زده بود و با انگشتای دستش بازی می کرد، انگار اونم استرس داره...سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو بالا آورد و خیره نگام کرد. هیچ حالتی توی صورتش نبود و فقط از توی همون آینه عمیق و خیره نگام می کرد، انگار فکرش یه جای دیگه بود و نگاهش به من.. چی شد یهو؟
-یالله.
نگام به سمت عاقد برگشت که دفتر بزرگی دستش بود و وارد اتاق شد و رفت پشت میز گوشه اتاق نشست. همه به احترامش از جا بلند شده بودن و مامان سریع به سمتم اومد و قرآن توی سفره رو از روی رهل برداشت و به دستم داد و آروم گفت:
-بیا مامان جان اینو باز کن دستت بگیر.
قرآنو از مامان گرفتم و با بسم الله لاشو باز کردم و روی پام گذاشتم. مامان و پروین خانم همراه عمه ها و خاله ی بردیا به سمتمون اومدن تا پارچه روی سرمون بگیرن و قند بسابن. تنها کسایی که همچنان با ادا و اطوار سرجاشون نشسته بودن شفیعی و لیندا بودن.
به بردیا نگاه کردم که با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و همچنان به همون آینه زل زده بود. نگران و آروم گفتم:
-بردیا خوبی؟
با مکث به سمتم برگشت و گفت:
-جان؟
-چرا اینطوری پریشون شدی؟ خوبی؟
لبخند گرمی زد:
-خوبم خوشکلم، استرسه دیگه؛ دارم متاهل می شما استرس اونو دارم.
و لبخندشو پهن تر کرد و بهم زل زد، می خواست لحنش طنز باشه اما مثل همیشه چشماش رنگ شیطنت نداشت و من به خوبی اینو می فهمیدم.
-یه صلوات بفرستید.
به عاقد نگاه کردم و همه صلوات فرستادن و با اجازه گرفتن از بابا و آقای ایزدی عاقد خطبه رو شروع کرد. نگاهمو به آیات قران روی پام دوختم و آروم زیر لب می خوندم. دستام یخ کرده بود و می لرزید.
خدایا من آرامش و خوشبختی زندگیمو از خودت می خوام، می دونم من بنده ی خوبی برات نبودم اما تو هوامو داشته باش... من تقاص کارمو با سال ها تنهایی پس دادم، هوامو داشته باش و خوشبختم کن...بردیا رو از ته دل دوست دارم و کنارش توی همه غم ها و شادی ها می ایستم...فقط هوامو داشته باش.
-عروس خانم وکیلم؟
مامان سریع گفت:
-عروس رفته گل بچینه.
-به میمنت و مبارکی ان شاالله، دوشیزه ی....
و دوباره خوندن خطبه رو شروع کرد. نفس عمیقی کشیدم و از توی آینه به بردیا نگاه کردم، با مهربونی و لبخند بهم زل زده بود، لبخند کمرنگی بهش زدم و عاقد دوباره تکرار کرد:
-عروس خانم وکیلم؟
مامان جواب داد:
-عروس رفته گلاب بیاره.
و عاقد بازم خوندن خطبه برای بار سومو از سر گرفت. زیر لب آیات قرآنو زمزمه می کردم و توی دلم فقط خوشبختی و دوام عشقمونو تا آخر عمر آرزو می کردم.
-عروس خانم برای بار سوم می پرسم آیا وکیلم؟
تا خواستم جواب بدم مامان از کنارم نیشگون آرومی از بازوم گرفت و پروین خانم گفت:
-بردیا جان عروسمون زیر لفظی می خواد.
بردیا هول شده دست توی جیب کتش کرد:
-عه یادم نبود!
همه خندیدن و بردیا یه جعبه کوچیک سرمه ای رنگ از توی جیبش درآورد، درشو باز کرد و به سمتم گرفت. یه جفت گوشواره ظریف و خیلی خوشکل بود، با خجالت لب گزیدم و آروم ازش گرفتم و تشکر کردم. نفسی کشیدم و با صدای لرزون گفتم:
-با اجازه ی پدر و مادر و آقاجونم و باقی بزرگترای جمع بله.
همه برامون دست زدن و عمه های بردیا کل کشیدن. قرآنو بستم و بوسیدم و سرجاش گذاشتم. گرمی دست بردیا رو روی دستم حس کردم و تمام وجودم آروم گرفت. بهش نگاه کردم و دو طرف صورتمو گرفت و با تمام عشقی که بهم داشت پیشونیمو عمیق و طولانی بوسید. مرد من شده بود، همسرم بود...دیگه هیچکس از اون محرم تر به من توی زندگیم نبود.
-عروس و داماد عزیز تشریف بیارید دفترو امضا کنید.