🎗 پارت سیصد و بیست و دو #322
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
بابا و آقای ایزدی سرشونو به تایید تکون دادن و پروین خانم گفت:
-حالا این دوتا جوون که قبلا همو پسندیدن و حرفاشونو زدن و این مراسم هم بابت آشنایی خانواده ها و به جا آوردن رسم و رسومات بوده. اگر همه موافق باشید تاریخ مراسمات و مهریه و باقی صحبت هارو مشخص کنیم.
صحبت های معمول برای تعیین مهریه و تاریخ مراسم شروع شد البته وسطش هم شفیعی نظرهای کارشناسانه خودشو می گفت اما هم مامان و هم پروین خانم دیگه شناخته بودنش و دیگه به حرفاش اهمیتی نمی دادن. وسط صحبت ها هم ارسلان حاضر و آماده از اتاقش بیرون اومد و گفت که یه کار ضروری توی بیمارستان براش پیش اومده و باید بره. می دونستم بهونه است چون از اولم نمی خواست توی خواستگاری من حضور داشته باشه و به اصرار بابا مونده بود.
تاریخ عدقمون برای ده روز آینده که ولادت حضرت علی بود تعیین شد، قرار شد فقط یه عقد ساده با فامیل های درجه یکمون برگذار بشه و مراسم اصلی عقد و عروسمون برای چند ماه بعد باشه.
پروین خانم خم شد و از توی کیفش که کنار پاش گذاشته بود، یه جعبه ی مخمل قرمز درآورد و گفت:
-با اجازه بزرگترهای جمع اگه اجازه بدید من این انگشتر نشونو دست دخترمون بندازم.
مامان لبخندی زد:
-خواهش می کنم اختیار دارید.
از جا بلند شد و به سمتم اومد و منم به طبع از جا بلند شدم. حس داغی روی گونه هام می کردم و تمام تنم گر گرفته بود.
در جعبه رو باز کرد و یه انگشتر تک نگین ظریف از توش بیرون آورد. دست راستمو بالا آورد و انگشترو توی دستم انداخت. همه دست زدن و پروین خانم باهام روبوسی کرد و کنار گوشم گفت:
-خوشبخت بشین عروس خوشکلم.
لبخندی گرمی به روش زدم و تشکر کردم و سرجاش برگشت و نشست. سرمو به سمت بردیا چرخوندم و نگاش کردم. توی چشماش انگار چلچراغ روشن کرده بودن و با شور به دستم نگاه می کرد. قلبم چنان براش تند می زد که می ترسیدم کسی صدای ضربان بلند قلبمو بشنوه.
اصلا نفهمیدم بقیه مراسم چطوری گذشت و نگاه من و بردیا فقط به هم بود و بزرگترها هم حرف می زدن. اون حس و شور و حالی که اون لحظه داشتم با دنیا عوض نمی کردم. دلم می خواست تا دنیا دنیاست توی همون لحظه بمونم و فقط به بردیا نگاه کنم و قلبم براش تند بزنه...
فقط زمانی به خودم اومدم که ساعت ده شب شده بود و آقای ایزدی عزم رفتن کرده بود. همه از جا بلند شدن و به سمت در رفتن اما بردیا به سمت من اومد و بی محابا دستمو گرفت:
-چرا نمی ذاری یکم خوددار باشم و آبروداری کنم؟
لب گزیدم و خواستم دستمو عقب بکشم که توی چشمام زل زد و آروم گفت:
-دیگه مال منی ها...از کی داری خجالت می کشی؟
-بردیا هنوز عقد نکردیم زشته الان بابام می بینه.
-ده روز دیگم روش....
دستمو آروم رها کرد و چشمکی زد و به سمت در خونه رفت. چقدر دلم می خواد الان بغلش کنم و با تمام احساس توی وجودم ببوسمش... چطوری انقدر دوسش دارم؟ چطوری انقدر برام عزیزه؟ حتی بیشتر از خودم...بیشتر از همه...چطوری شده همه زندگیم؟
جلو رفتم و با همه خداحافظی کردم. بابا و آقاجون برای بدرقه اشون تا جلوی در حیاط رفتن. مامان در خونه رو بست و درحالی که شالشو سریع از سرش برمی داشت گفت:
-وای خدا چقدر هوا گرمه.
به من نگاهی کرد و گفت:
-دختر تو نمی تونی خودتو کنترل کنی؟ شما دوتا چرا اونطوری بهم زل زده بودید؟ یه جور بودید انگار تا حالا همو ندیدین.
لبخند آرومی زدم:
-مامان برای من همه ی اینا انگار اولین باره داره اتفاق می افته. حس و حالی که امشب داشتمو هیچ وقت تا حالا تجربه نکرده بودم.
خیره نگام کرد و آروم گفت:
-خدا کنه پایدار باشه.
متعجب نگاش کردم:
-یعنی چی مامان؟
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
بابا و آقای ایزدی سرشونو به تایید تکون دادن و پروین خانم گفت:
-حالا این دوتا جوون که قبلا همو پسندیدن و حرفاشونو زدن و این مراسم هم بابت آشنایی خانواده ها و به جا آوردن رسم و رسومات بوده. اگر همه موافق باشید تاریخ مراسمات و مهریه و باقی صحبت هارو مشخص کنیم.
صحبت های معمول برای تعیین مهریه و تاریخ مراسم شروع شد البته وسطش هم شفیعی نظرهای کارشناسانه خودشو می گفت اما هم مامان و هم پروین خانم دیگه شناخته بودنش و دیگه به حرفاش اهمیتی نمی دادن. وسط صحبت ها هم ارسلان حاضر و آماده از اتاقش بیرون اومد و گفت که یه کار ضروری توی بیمارستان براش پیش اومده و باید بره. می دونستم بهونه است چون از اولم نمی خواست توی خواستگاری من حضور داشته باشه و به اصرار بابا مونده بود.
تاریخ عدقمون برای ده روز آینده که ولادت حضرت علی بود تعیین شد، قرار شد فقط یه عقد ساده با فامیل های درجه یکمون برگذار بشه و مراسم اصلی عقد و عروسمون برای چند ماه بعد باشه.
پروین خانم خم شد و از توی کیفش که کنار پاش گذاشته بود، یه جعبه ی مخمل قرمز درآورد و گفت:
-با اجازه بزرگترهای جمع اگه اجازه بدید من این انگشتر نشونو دست دخترمون بندازم.
مامان لبخندی زد:
-خواهش می کنم اختیار دارید.
از جا بلند شد و به سمتم اومد و منم به طبع از جا بلند شدم. حس داغی روی گونه هام می کردم و تمام تنم گر گرفته بود.
در جعبه رو باز کرد و یه انگشتر تک نگین ظریف از توش بیرون آورد. دست راستمو بالا آورد و انگشترو توی دستم انداخت. همه دست زدن و پروین خانم باهام روبوسی کرد و کنار گوشم گفت:
-خوشبخت بشین عروس خوشکلم.
لبخندی گرمی به روش زدم و تشکر کردم و سرجاش برگشت و نشست. سرمو به سمت بردیا چرخوندم و نگاش کردم. توی چشماش انگار چلچراغ روشن کرده بودن و با شور به دستم نگاه می کرد. قلبم چنان براش تند می زد که می ترسیدم کسی صدای ضربان بلند قلبمو بشنوه.
اصلا نفهمیدم بقیه مراسم چطوری گذشت و نگاه من و بردیا فقط به هم بود و بزرگترها هم حرف می زدن. اون حس و شور و حالی که اون لحظه داشتم با دنیا عوض نمی کردم. دلم می خواست تا دنیا دنیاست توی همون لحظه بمونم و فقط به بردیا نگاه کنم و قلبم براش تند بزنه...
فقط زمانی به خودم اومدم که ساعت ده شب شده بود و آقای ایزدی عزم رفتن کرده بود. همه از جا بلند شدن و به سمت در رفتن اما بردیا به سمت من اومد و بی محابا دستمو گرفت:
-چرا نمی ذاری یکم خوددار باشم و آبروداری کنم؟
لب گزیدم و خواستم دستمو عقب بکشم که توی چشمام زل زد و آروم گفت:
-دیگه مال منی ها...از کی داری خجالت می کشی؟
-بردیا هنوز عقد نکردیم زشته الان بابام می بینه.
-ده روز دیگم روش....
دستمو آروم رها کرد و چشمکی زد و به سمت در خونه رفت. چقدر دلم می خواد الان بغلش کنم و با تمام احساس توی وجودم ببوسمش... چطوری انقدر دوسش دارم؟ چطوری انقدر برام عزیزه؟ حتی بیشتر از خودم...بیشتر از همه...چطوری شده همه زندگیم؟
جلو رفتم و با همه خداحافظی کردم. بابا و آقاجون برای بدرقه اشون تا جلوی در حیاط رفتن. مامان در خونه رو بست و درحالی که شالشو سریع از سرش برمی داشت گفت:
-وای خدا چقدر هوا گرمه.
به من نگاهی کرد و گفت:
-دختر تو نمی تونی خودتو کنترل کنی؟ شما دوتا چرا اونطوری بهم زل زده بودید؟ یه جور بودید انگار تا حالا همو ندیدین.
لبخند آرومی زدم:
-مامان برای من همه ی اینا انگار اولین باره داره اتفاق می افته. حس و حالی که امشب داشتمو هیچ وقت تا حالا تجربه نکرده بودم.
خیره نگام کرد و آروم گفت:
-خدا کنه پایدار باشه.
متعجب نگاش کردم:
-یعنی چی مامان؟