کانال محافظ dan repost
🎗 پارت بیست #20
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
از خدا خواسته سریع سرجاش نشست و گفت:
-آره بابا منم میگم اگه برم چیزی بگم اوضاع بدتر میشه!
با کلافگی نگاه ازش گرفتم و دفتر سفارشهارو از کشوی میزم درآوردم:
-بیا بشین سریع الان درست کنیم دوتایی تا دوساعت دیگه حاضر بشه.
-خب حالا صبحانه امو...
چشمامو براش درشت کردم و با حرص و صدای خفه گفتم:
-نسیم!!!! روانیم کردی به خدا اَه.
-اوه خیله خب توام پاچه منو از صبح گرفتی ول نمیکنی.
درست کردن اون گزارش به جای دو ساعت، چهار ساعت طول کشید چون نسیم هیچکدوم از سفارشهایی که از اول ماه بهش داده بودم رو ثبت نکرده بود و مجبور بودم از روی لیست فاکتورها پیداشون کنم.
اونقدر ازش حرصی بودم و با اخم نگاش میکردم که نسیم هیچی نمیگفت و خبری از شوخیهای همشگیش نبود و به اجبار جدی و ساکت کارشو انجام میداد.
تقریبا همیشه این عادت رو داشتم که دوست نداشتم کسی ازم ایراد بگیره و نصیحتم کنه؛ یه جوری اینکارو توهین به خودم تلقی میکردم و همیشه تمام کارامو دقیق و مو به مو جلو میبردم؛شاید یکی از علتهایی که همیشه شاگرد اول توی درسام بودم هم همین بود!
یادش بخیر وقتی بچه بودم بابام همیشه میگفت:"دختر خوبه مثل باران غد و مغرور باشه، آدم وقتی نگاش میکنه از این چشمای جدیش حد و حدودشو میفهمه!"
با یادآوری بابا نفسممو پر آه و حسرت از سینه ام خارج کردم و گوشیمو برداشتم. عکس صفحهی رویی گوشیم، خانواده ی چهارنفرمون بود. من توی بغل بابا بودم و ارسلان هم مامانو بغل کرده بود. روی لبامون چنان خندهی عمیق و از ته دلی بود که محال بود کسی عکس رو ببینه و از صمیمیت ما لبخند نزنه! این عکس مربوط به ۱۵ سالگی من بود و توی خونه باغ آقاجون گرفته بودیم. دقیق یادم نیست که به چی اینطوری میخندیدیم.
دقیقا یک سال قبل از اون گندیه که من به زندگیم زدم!
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
از خدا خواسته سریع سرجاش نشست و گفت:
-آره بابا منم میگم اگه برم چیزی بگم اوضاع بدتر میشه!
با کلافگی نگاه ازش گرفتم و دفتر سفارشهارو از کشوی میزم درآوردم:
-بیا بشین سریع الان درست کنیم دوتایی تا دوساعت دیگه حاضر بشه.
-خب حالا صبحانه امو...
چشمامو براش درشت کردم و با حرص و صدای خفه گفتم:
-نسیم!!!! روانیم کردی به خدا اَه.
-اوه خیله خب توام پاچه منو از صبح گرفتی ول نمیکنی.
درست کردن اون گزارش به جای دو ساعت، چهار ساعت طول کشید چون نسیم هیچکدوم از سفارشهایی که از اول ماه بهش داده بودم رو ثبت نکرده بود و مجبور بودم از روی لیست فاکتورها پیداشون کنم.
اونقدر ازش حرصی بودم و با اخم نگاش میکردم که نسیم هیچی نمیگفت و خبری از شوخیهای همشگیش نبود و به اجبار جدی و ساکت کارشو انجام میداد.
تقریبا همیشه این عادت رو داشتم که دوست نداشتم کسی ازم ایراد بگیره و نصیحتم کنه؛ یه جوری اینکارو توهین به خودم تلقی میکردم و همیشه تمام کارامو دقیق و مو به مو جلو میبردم؛شاید یکی از علتهایی که همیشه شاگرد اول توی درسام بودم هم همین بود!
یادش بخیر وقتی بچه بودم بابام همیشه میگفت:"دختر خوبه مثل باران غد و مغرور باشه، آدم وقتی نگاش میکنه از این چشمای جدیش حد و حدودشو میفهمه!"
با یادآوری بابا نفسممو پر آه و حسرت از سینه ام خارج کردم و گوشیمو برداشتم. عکس صفحهی رویی گوشیم، خانواده ی چهارنفرمون بود. من توی بغل بابا بودم و ارسلان هم مامانو بغل کرده بود. روی لبامون چنان خندهی عمیق و از ته دلی بود که محال بود کسی عکس رو ببینه و از صمیمیت ما لبخند نزنه! این عکس مربوط به ۱۵ سالگی من بود و توی خونه باغ آقاجون گرفته بودیم. دقیق یادم نیست که به چی اینطوری میخندیدیم.
دقیقا یک سال قبل از اون گندیه که من به زندگیم زدم!