╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part167
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل یازدهم:
ده طبقه را یک نفس از پلههای نیمه کاره پایین آمدم، ساختمان نیمه کاره آسانسور نداشت که! روز بینهایت شلوغی داشتم، جوری که فرصت برای نفس کشیدن هم نبود. بالا پایین رفتن از آن تکه آجرهای چیده شده در راهپلهی نیمه آماده پدر پاهایم را در آورده بودند.
برای بار چندم موبایلم را به گوشم تکیه دادم و با شنیدن در دسترس نمیباشد، نفس پر دلهرهام را بیرون فرستادم، پس چرا امین جواب نمیداد؟ دل توی دلم نبود، داشتم از استرس قالب تهی میکردم تا بفهمم در دادگاه چه گذشته...
صدای خشدار و بمی موجب شد سرم را بالا بگیرم، یکی از کارگرها سرش را از طبقه پنج خم کرده بود:
- مهندس آخرش نگفتین این تیغه وسط رو بلوک بزنیم؟
چشم روی هم گذاشتم و سعی کردم به اعصابم مسلط شوم:
- حداقل سه بار گفتم، بعد هم چهار طبقهی پایین رو چطور زدین، عین همونه دیگه!
کارگر با گفتن:
- من تازه اومدم... لابد برای یکی دیگه گفتین.
سرش را کنار کشید.
سری تکان دادم، سر و کله زدن با آنها گاهی برایم فرسایشی میشد. ولی چارهای نبود، این بخشی از شغلم بود. شماره عطایی را گرفتم و به محض شنیدن صدایش بدون سلام و علیک گفتم:
- مهندس اکیپ اجرای کف رسیدن، توضیحات لازم رو بهشون دادم. احتمالا امروز تیغه چینی طبقه پنج تموم بشه... شما فردا هم نیستین؟
سروصدای رسیده از آن سوی خط نشان میداد سر او هم شلوغ است:
- این مریضی بیموقع سرکارگر اینجا برنامههامون رو حسابی ریخته به هم، مجبورم تا برگشتش باشم، سر موعد تحویل قول دادم چارهای نیست.
گوشهی لبم را گزیدم و نگفتم چه بهتر! به جای آن گفتم:
- اشکالی نداره، من هستم نگران نباشید.
جوابِ:
- لطف کردین واقعا! تشکر.
موجب شد تبسمی بزنم.
موبایل را پایین آوردم، نبودن عطایی خیلی هم برایم بد نشده بود! نگاهی به ساعت انداختم، اگر عجله میکردم، میتوانستم یک سر هم به پروژه تجاری بزنم، با گروه تزئینات داخلی آنجا خیلی همفکر نبودم و هر قدر هم با آنها چک و چانه میزدم که دیوارها را ترکیبی بزنند، رئیس گروه میگفت؛ به علت دوام سنگ باید یک دست سنگ شود و خیلی خلاصه تو جوانی و نمیفهمی! امیدوار بودم بتوانم مجتمع را از حالت روتین همیشگی در آورم ولی خب نه خیلی مجرب بودم و نه آنقدرها عضو مهمی که حرفم برو داشته باشد.
دو دل بین گرفتن تاکسی آنلاین و تاکسی دربست، حس کردم راه دومی سریعتر است. پا در کوچه گذاشتم و شالم را تا نوک بینی بالا دادم، داخل ساختمان با وجود عایقبندی خوب، خیلی هوای بهتری داشت.
گام دوم را درست و حسابی برنداشته بودم که با شنیدن:
- خانم مهندس صبوری!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part167
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل یازدهم:
ده طبقه را یک نفس از پلههای نیمه کاره پایین آمدم، ساختمان نیمه کاره آسانسور نداشت که! روز بینهایت شلوغی داشتم، جوری که فرصت برای نفس کشیدن هم نبود. بالا پایین رفتن از آن تکه آجرهای چیده شده در راهپلهی نیمه آماده پدر پاهایم را در آورده بودند.
برای بار چندم موبایلم را به گوشم تکیه دادم و با شنیدن در دسترس نمیباشد، نفس پر دلهرهام را بیرون فرستادم، پس چرا امین جواب نمیداد؟ دل توی دلم نبود، داشتم از استرس قالب تهی میکردم تا بفهمم در دادگاه چه گذشته...
صدای خشدار و بمی موجب شد سرم را بالا بگیرم، یکی از کارگرها سرش را از طبقه پنج خم کرده بود:
- مهندس آخرش نگفتین این تیغه وسط رو بلوک بزنیم؟
چشم روی هم گذاشتم و سعی کردم به اعصابم مسلط شوم:
- حداقل سه بار گفتم، بعد هم چهار طبقهی پایین رو چطور زدین، عین همونه دیگه!
کارگر با گفتن:
- من تازه اومدم... لابد برای یکی دیگه گفتین.
سرش را کنار کشید.
سری تکان دادم، سر و کله زدن با آنها گاهی برایم فرسایشی میشد. ولی چارهای نبود، این بخشی از شغلم بود. شماره عطایی را گرفتم و به محض شنیدن صدایش بدون سلام و علیک گفتم:
- مهندس اکیپ اجرای کف رسیدن، توضیحات لازم رو بهشون دادم. احتمالا امروز تیغه چینی طبقه پنج تموم بشه... شما فردا هم نیستین؟
سروصدای رسیده از آن سوی خط نشان میداد سر او هم شلوغ است:
- این مریضی بیموقع سرکارگر اینجا برنامههامون رو حسابی ریخته به هم، مجبورم تا برگشتش باشم، سر موعد تحویل قول دادم چارهای نیست.
گوشهی لبم را گزیدم و نگفتم چه بهتر! به جای آن گفتم:
- اشکالی نداره، من هستم نگران نباشید.
جوابِ:
- لطف کردین واقعا! تشکر.
موجب شد تبسمی بزنم.
موبایل را پایین آوردم، نبودن عطایی خیلی هم برایم بد نشده بود! نگاهی به ساعت انداختم، اگر عجله میکردم، میتوانستم یک سر هم به پروژه تجاری بزنم، با گروه تزئینات داخلی آنجا خیلی همفکر نبودم و هر قدر هم با آنها چک و چانه میزدم که دیوارها را ترکیبی بزنند، رئیس گروه میگفت؛ به علت دوام سنگ باید یک دست سنگ شود و خیلی خلاصه تو جوانی و نمیفهمی! امیدوار بودم بتوانم مجتمع را از حالت روتین همیشگی در آورم ولی خب نه خیلی مجرب بودم و نه آنقدرها عضو مهمی که حرفم برو داشته باشد.
دو دل بین گرفتن تاکسی آنلاین و تاکسی دربست، حس کردم راه دومی سریعتر است. پا در کوچه گذاشتم و شالم را تا نوک بینی بالا دادم، داخل ساختمان با وجود عایقبندی خوب، خیلی هوای بهتری داشت.
گام دوم را درست و حسابی برنداشته بودم که با شنیدن:
- خانم مهندس صبوری!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯