به نام بی نام او dan repost
.
دبستان عرفان
کلاس دوم / الف
زنگ انشاء
موضوع انشاء :
نقش موریانه ها در هستی هوشمند چیست؟
البته که ما میدانیم،
هیچ موجودی در هستی هوشمند بیهوده و بیخود آفریده نشده است.
از اینرو حتما موریانه ها هم برای خیلی چیزها مفید و موثر می باشند؛ ولی شاید ما انسان ها چیز زیادی در مورد وجود و نقش آنها نمیدانیم.
پدرم می گوید:
"یک دانشمند محقق خارجی، سیصد جلد کتاب در مورد مورچه ها و موریانه ها نوشته است!"
من خیلی تعجب کردم، چونکه من حتی یک صفحه انشاء هم بزور در مورد موریانه ها می نویسم!
من وقتی بزرگتر شدم حتما آن کتاب ها را بدقت میخوانم تا بیشتر مورچه ها و موریانه ها را بشناسم.
من خودم دیده ام که موریانه ها مثل مورچه سفیداند و اندازه های مختلف دارند؛
موریانه ها تونل خاکی میزنند و دسته جمعی خیلی تند تند راه میروند؛ انگار برای انجام وظیفه های خیلی مهمی وقت کم دارند!
مادرم موریانه ها را دوست ندارد؛ او می گوید:
"موریانه ها داخل همه چیز میروند از چارچوب در و پنجره تا وسایل چوبی آشپزخانه و اگر به آنها رو بدهی حتی داخل یخچال هم نفوذ می کنند!"
ولی من به موریانه ها حق میدهم چون آنها هم مثل ما، خب گرسنه میشوند و باید بنحوی غذا پیدا کنند و بخورند تا زنده بمانند.
موریانه ها بیشتر چوب دوست دارند؛ البته من در باغ پدربزرگ، داخل تونل خاکی کوچک آنها را دیده ام که میوه ها را هم میخورند؛
موریانه ها با هم دعوا نمی کنند؛ ولی وقتی بهم میرسند شاخک های خود را بهم میزنند، شاید با هم سلام احوالپرسی میکنند یا از جایی که آمدهاند و به جایی که میروند و چیزهایی که میدانند به همدیگر خبر میدهند.
موریانه ها هم مثل مورچه ها خیلی سریع همه چیز سر راهشان را قطعه قطعه می کنند و به لانه میبرند؛ آنها تونل هایشان را با آب دهان و خاک و خاک اره، خودشان می سازند.
پدرم داستان بسیار آموزنده ای از شعور مورچه ها و نقش موریانه ها برایم تعریف کرده است؛
او گفته:
"در زمان های خیلی قدیم، یک پادشاه خیلی خیلی قدرتمندی بوده به نام سلیمان، آن پادشاه که می گویند پیغمبر خدا هم بوده؛ بر روی قالیچه در هوا به همه جا مسافرت میکرده و همه انسان ها، حیوانات، پرندگان و حتی از ما بهتران(پدرم برای اینکه مادرم نترسد، به جن ها و دیو ها میگوید: از ما بهتران!)، هم در خدمتش بوده و برایش کار میکردهاند و هیچ کس جرائت مخالفت با دستورها و سرپیچی از فرمان های او را نداشته است! چون او حتی زبان همه ملتها، از ما بهتران، حیوانات، پرندگان و حشرات را هم میدانسته است! "
پدرم می گوید:
"سلیمان با اینکه لشکریان فراوان و بسیار شجاع و از هر لحاظ مجهز داشته است؛ اما یک روز مورچه ای به او و تمام لشکریانش گفته که شعور ندارند! سلیمان هم به مورچه خندیده است! و بعد از شکرگذاری از نعمت های پروردگارش، قول داده تا اعمال صالح و مورد رضایت انجام دهد؛ تا سلیمان نیز از رحمت خدا برخوردار و به جمع بندگان صالح داخل شود."(مضمونی از سوره نمل/۱۹)
پدرم می گوید:
"بلاخره سلیمان عمر پادشاهی اش به پایان میرسد و در بالای ایوان قصر بسیار بزرگ خودش در حالی که به عصای قدرت تکیه داده، به تنهایی و با ابهت بطور ایستاد می میرد! ولی هیچ کس متوجه مردنش نمیشود؛ در حالی که کسی هم از ترس مجازات و تنبیه جرائت نزدیک شدن به او را ندارد! بلاخره مدتی میگذرد و همه خدمتگزاران سلیمان به خیال اینکه او هنوز زنده و در اتصال و ارتباط با خداست و آنها را هم زیر چشمی می پاید؛ بشدت سعی و تلاش و کار و حتی خودشیرینی هم میکردند! تا اینکه موریانههایی که در همه جا هستند، به سمت عصای چوبی سلیمان هم میروند و حسابی آن را میخورند؛ بطوری که عصا، بلاخره ضعیف و شکسته میشود؛ و پادشاه قدرتمند ناگهان با صورت به زمین می افتد! و بزرگان و اطرافیان او و حتی از ما بهتران، تازه می فهمند که مدتهاست پادشاه قوی و پیغمبرشان مرده است!" ( مضمونی از سوره سبا/ ۱۴)
من از این داستان خیلی جالب و عجیب به نقش مهم با شعوری و مفید بودن موریانه ها هم در هستی هوشمند پی میبرم و خیلی چیزهای آموزنده از آن می توانم بفهمم.
من خیلی خوشحالم که پدرم داستان سلیمان و شعور مورچه ها و نقش موریانه را برایم تعریف کرده است؛ او اغلب چیزهایی به من می گوید که مادرم را نگران و عصبانی میکند!
مادرم همیشه به پدرم میگوید:
"مرد، تعریف این داستانه ها برای بچه ها، الان زود است؛ و خوب نیست آنها این چیزها را بدانند!"
ولی پدرم با چشمک به من، فقط به او لبخند میزند!
در هر صورت من موریانه ها را هم مثل معلم مهربان و با شعورم خیلی خیلی دوست دارم؛ چونکه از آنها هم میتوانم کلی چیز یاد بگیرم؛
پس، هیچ وقت دلم نمیخواهد به موریانه ها توهین کنم و یا به آنها صدمه بزنم.
پایان انشاء
دبستان عرفان
.
https://telegram.me/benamebinameou
دبستان عرفان
کلاس دوم / الف
زنگ انشاء
موضوع انشاء :
نقش موریانه ها در هستی هوشمند چیست؟
البته که ما میدانیم،
هیچ موجودی در هستی هوشمند بیهوده و بیخود آفریده نشده است.
از اینرو حتما موریانه ها هم برای خیلی چیزها مفید و موثر می باشند؛ ولی شاید ما انسان ها چیز زیادی در مورد وجود و نقش آنها نمیدانیم.
پدرم می گوید:
"یک دانشمند محقق خارجی، سیصد جلد کتاب در مورد مورچه ها و موریانه ها نوشته است!"
من خیلی تعجب کردم، چونکه من حتی یک صفحه انشاء هم بزور در مورد موریانه ها می نویسم!
من وقتی بزرگتر شدم حتما آن کتاب ها را بدقت میخوانم تا بیشتر مورچه ها و موریانه ها را بشناسم.
من خودم دیده ام که موریانه ها مثل مورچه سفیداند و اندازه های مختلف دارند؛
موریانه ها تونل خاکی میزنند و دسته جمعی خیلی تند تند راه میروند؛ انگار برای انجام وظیفه های خیلی مهمی وقت کم دارند!
مادرم موریانه ها را دوست ندارد؛ او می گوید:
"موریانه ها داخل همه چیز میروند از چارچوب در و پنجره تا وسایل چوبی آشپزخانه و اگر به آنها رو بدهی حتی داخل یخچال هم نفوذ می کنند!"
ولی من به موریانه ها حق میدهم چون آنها هم مثل ما، خب گرسنه میشوند و باید بنحوی غذا پیدا کنند و بخورند تا زنده بمانند.
موریانه ها بیشتر چوب دوست دارند؛ البته من در باغ پدربزرگ، داخل تونل خاکی کوچک آنها را دیده ام که میوه ها را هم میخورند؛
موریانه ها با هم دعوا نمی کنند؛ ولی وقتی بهم میرسند شاخک های خود را بهم میزنند، شاید با هم سلام احوالپرسی میکنند یا از جایی که آمدهاند و به جایی که میروند و چیزهایی که میدانند به همدیگر خبر میدهند.
موریانه ها هم مثل مورچه ها خیلی سریع همه چیز سر راهشان را قطعه قطعه می کنند و به لانه میبرند؛ آنها تونل هایشان را با آب دهان و خاک و خاک اره، خودشان می سازند.
پدرم داستان بسیار آموزنده ای از شعور مورچه ها و نقش موریانه ها برایم تعریف کرده است؛
او گفته:
"در زمان های خیلی قدیم، یک پادشاه خیلی خیلی قدرتمندی بوده به نام سلیمان، آن پادشاه که می گویند پیغمبر خدا هم بوده؛ بر روی قالیچه در هوا به همه جا مسافرت میکرده و همه انسان ها، حیوانات، پرندگان و حتی از ما بهتران(پدرم برای اینکه مادرم نترسد، به جن ها و دیو ها میگوید: از ما بهتران!)، هم در خدمتش بوده و برایش کار میکردهاند و هیچ کس جرائت مخالفت با دستورها و سرپیچی از فرمان های او را نداشته است! چون او حتی زبان همه ملتها، از ما بهتران، حیوانات، پرندگان و حشرات را هم میدانسته است! "
پدرم می گوید:
"سلیمان با اینکه لشکریان فراوان و بسیار شجاع و از هر لحاظ مجهز داشته است؛ اما یک روز مورچه ای به او و تمام لشکریانش گفته که شعور ندارند! سلیمان هم به مورچه خندیده است! و بعد از شکرگذاری از نعمت های پروردگارش، قول داده تا اعمال صالح و مورد رضایت انجام دهد؛ تا سلیمان نیز از رحمت خدا برخوردار و به جمع بندگان صالح داخل شود."(مضمونی از سوره نمل/۱۹)
پدرم می گوید:
"بلاخره سلیمان عمر پادشاهی اش به پایان میرسد و در بالای ایوان قصر بسیار بزرگ خودش در حالی که به عصای قدرت تکیه داده، به تنهایی و با ابهت بطور ایستاد می میرد! ولی هیچ کس متوجه مردنش نمیشود؛ در حالی که کسی هم از ترس مجازات و تنبیه جرائت نزدیک شدن به او را ندارد! بلاخره مدتی میگذرد و همه خدمتگزاران سلیمان به خیال اینکه او هنوز زنده و در اتصال و ارتباط با خداست و آنها را هم زیر چشمی می پاید؛ بشدت سعی و تلاش و کار و حتی خودشیرینی هم میکردند! تا اینکه موریانههایی که در همه جا هستند، به سمت عصای چوبی سلیمان هم میروند و حسابی آن را میخورند؛ بطوری که عصا، بلاخره ضعیف و شکسته میشود؛ و پادشاه قدرتمند ناگهان با صورت به زمین می افتد! و بزرگان و اطرافیان او و حتی از ما بهتران، تازه می فهمند که مدتهاست پادشاه قوی و پیغمبرشان مرده است!" ( مضمونی از سوره سبا/ ۱۴)
من از این داستان خیلی جالب و عجیب به نقش مهم با شعوری و مفید بودن موریانه ها هم در هستی هوشمند پی میبرم و خیلی چیزهای آموزنده از آن می توانم بفهمم.
من خیلی خوشحالم که پدرم داستان سلیمان و شعور مورچه ها و نقش موریانه را برایم تعریف کرده است؛ او اغلب چیزهایی به من می گوید که مادرم را نگران و عصبانی میکند!
مادرم همیشه به پدرم میگوید:
"مرد، تعریف این داستانه ها برای بچه ها، الان زود است؛ و خوب نیست آنها این چیزها را بدانند!"
ولی پدرم با چشمک به من، فقط به او لبخند میزند!
در هر صورت من موریانه ها را هم مثل معلم مهربان و با شعورم خیلی خیلی دوست دارم؛ چونکه از آنها هم میتوانم کلی چیز یاد بگیرم؛
پس، هیچ وقت دلم نمیخواهد به موریانه ها توهین کنم و یا به آنها صدمه بزنم.
پایان انشاء
دبستان عرفان
.
https://telegram.me/benamebinameou