چه شبهایی که چشم بستم، با یه دنیا خستگی، با قلبی که زیر بار درد له شده بود. صبح که چشم باز کردم، انگار یه چیزی تو وجودم مرده بود، یه تیکه از خودم جا مونده بود توی اون شب. دیگه اون آدم قبلی نبودم، دیگه شبیه دیروزم نبودم. هر بار یه تیکه از من تو گذشته دفن شد، و یه آدم جدید از توی تاریکی بیرون اومدآرومتر، سردتر، بیحستر.
— شقایق مهری
— شقایق مهری