#پارت_۵۱۴
🎭🌀 بی احساس🎭🌀
با تکون سر جواب داد:
-آره...
اما من همچنان یادم نمیومد همچین قراری باهاش داشته باشم واسه همین گفتم:
-ولی پس چرا من یادم نیست !؟
دستشو پشت موهاش کشید و جواب داد:
-من فقط امروزو تونستم به خودم مرخصی بدم...یعنی حداقل تا هفت هشت روز آینده سرگرم کارو بارهام!
گفتم ماشینو بذاریم اینجا و پیاده بریم کوچه خیابونارو متر کنیم...البته اگه تو بخوای!
ذوق زده گفتم:
-معلومه که میخوام!
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
-پس بزن بریم!
از خدا خواسته و یا بهتره بگم با کمال میل دستمو توی دستش گذاشتم و دوشادوشش به راه افتادم...
دستم رو دور بازوش حلقه کرده بودم و از قدم برداشتن کنار اونی که کمتر مجال و فرصت همچین کارهایی رو داشت لذت میبردم و کیف میکردم.
این لحظه ها واسه من قشنگترین لحظه هایی بودن که میتونستم داشته باشم.
ساده و معمولی اما عزیز !
همونطور که از سراشیبی پایین میرفتیم، گفت:
-از اونجایی که احتمالا جدی جدی قراره یه مدت طولانی به خاطر کارهای زیادم نباشم امروز یعنی این چند ساعت هرکاری بگی تو میکنیم و هرجا تو بخوای میریم!
از این همه اهمیت دادنهاش تو پوست خودم نمیگنجیدم.
اصلا عشق مگه همین نبود!؟
اینکه کلی کار و دردسر داشته باشی اما اولویتت اونی باشه که میخوایش و مدعی خواستن و دوست داشتنش هستی...
از نظر من که همین بود!
عین دختر بچه ها ذوق زده پرسیدم:
🎭🌀 بی احساس🎭🌀
با تکون سر جواب داد:
-آره...
اما من همچنان یادم نمیومد همچین قراری باهاش داشته باشم واسه همین گفتم:
-ولی پس چرا من یادم نیست !؟
دستشو پشت موهاش کشید و جواب داد:
-من فقط امروزو تونستم به خودم مرخصی بدم...یعنی حداقل تا هفت هشت روز آینده سرگرم کارو بارهام!
گفتم ماشینو بذاریم اینجا و پیاده بریم کوچه خیابونارو متر کنیم...البته اگه تو بخوای!
ذوق زده گفتم:
-معلومه که میخوام!
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
-پس بزن بریم!
از خدا خواسته و یا بهتره بگم با کمال میل دستمو توی دستش گذاشتم و دوشادوشش به راه افتادم...
دستم رو دور بازوش حلقه کرده بودم و از قدم برداشتن کنار اونی که کمتر مجال و فرصت همچین کارهایی رو داشت لذت میبردم و کیف میکردم.
این لحظه ها واسه من قشنگترین لحظه هایی بودن که میتونستم داشته باشم.
ساده و معمولی اما عزیز !
همونطور که از سراشیبی پایین میرفتیم، گفت:
-از اونجایی که احتمالا جدی جدی قراره یه مدت طولانی به خاطر کارهای زیادم نباشم امروز یعنی این چند ساعت هرکاری بگی تو میکنیم و هرجا تو بخوای میریم!
از این همه اهمیت دادنهاش تو پوست خودم نمیگنجیدم.
اصلا عشق مگه همین نبود!؟
اینکه کلی کار و دردسر داشته باشی اما اولویتت اونی باشه که میخوایش و مدعی خواستن و دوست داشتنش هستی...
از نظر من که همین بود!
عین دختر بچه ها ذوق زده پرسیدم: