از وقتی یادم میاد بهم میگفتن پرحرف.
نیموجب بچه بودم و راحت و آسودهتر از الانم حرف میزدم نه که حتما خیلی خوب باشه هاا نه، فقط مثل الان انقدر ترس نمیریخت به جونم که نکنه بد بگم، نکنه اشتباه بگم، نکنه زشت باشه یا کسی ناراحت یا کلا نکنه چیزی بشه و نشه بعدا جمعش کرد؟ بهتره نگم نه؟
مامانم که قربون دست و پای بلوریم میرفت و تا جایی که یادمه میگفت بیشتر (زبون میریزی و شیرین زبونی میکنی) تا اینکه بگه پرحرفی.
برادر بزرگترم وقتی به دنیا اومدم آنچنان حرف نمیزد و دیر زبون باز کرد ولی من انگار از همون بچگی موتورمحرکه خونه باشم زودی شروع به حرف زدن کردم، نه خیلی زود و خفن، زودتر از غالب بچهها علیالخصوص برادرم که همیشه انگار با هم مقایسه میشیم.
من کوچکتره بودم ولی تو بیشتر چیزا پیش قدم بودم نسبت به داداشم.
نمیخوام عقدههای بچگیمو بکشم وسط میخوام حرف بزنم، میخوام پرحرفی کنم و راحت باشم، میخوام بگم و بگم و بگم و آخرش جوری نباشه که ناراحت شم که نکنه مخ کسی رو خوردم؟ نکنه حرف بیربطی زدم یا نکنه منظورم رو خوب نرسوندم؟
نوشتن سالهای اخیر خیلی کمکم میکرد خالی شم، نوشتن چیزی که اتفاق میافتاد و افتاده و اینجوری شد اونجوری شد تا بار ذهنم یکم سبکتر شه اما الان ماههاست درست حسابی ننوشتم، خیلی وقته با تعداد محدودی اونم به میزان محدودی حرف نزدم، (خودتون دیگه ساموان رو سوا کنید)، یه مدت به جای روزانه نویسی روزانه وویسی داشتم، وویس میگرفتم و غرغر میکردم و تند حرف میزدم و از هر چی شده بود میگفتم و همه جا میپریدم و به هر چی دلم میخواست اشاره میکردم و میدیدم که چقدر دوست دارم حرف بزنم و چقدر جایی که حرف بزنم و خودم باشه کمه، ریکورد گوشی و پیوی ساموان.
الان اما میخوام حرف بزنم و یه چیزی بگم اما انگار چیزی نمیاد، انگار چیزی هست که بیرون نمیاد و کاش بتونم بفهمم چیه و بگمش.
هر جوری که شده بگمش.
نیموجب بچه بودم و راحت و آسودهتر از الانم حرف میزدم نه که حتما خیلی خوب باشه هاا نه، فقط مثل الان انقدر ترس نمیریخت به جونم که نکنه بد بگم، نکنه اشتباه بگم، نکنه زشت باشه یا کسی ناراحت یا کلا نکنه چیزی بشه و نشه بعدا جمعش کرد؟ بهتره نگم نه؟
مامانم که قربون دست و پای بلوریم میرفت و تا جایی که یادمه میگفت بیشتر (زبون میریزی و شیرین زبونی میکنی) تا اینکه بگه پرحرفی.
برادر بزرگترم وقتی به دنیا اومدم آنچنان حرف نمیزد و دیر زبون باز کرد ولی من انگار از همون بچگی موتورمحرکه خونه باشم زودی شروع به حرف زدن کردم، نه خیلی زود و خفن، زودتر از غالب بچهها علیالخصوص برادرم که همیشه انگار با هم مقایسه میشیم.
من کوچکتره بودم ولی تو بیشتر چیزا پیش قدم بودم نسبت به داداشم.
نمیخوام عقدههای بچگیمو بکشم وسط میخوام حرف بزنم، میخوام پرحرفی کنم و راحت باشم، میخوام بگم و بگم و بگم و آخرش جوری نباشه که ناراحت شم که نکنه مخ کسی رو خوردم؟ نکنه حرف بیربطی زدم یا نکنه منظورم رو خوب نرسوندم؟
نوشتن سالهای اخیر خیلی کمکم میکرد خالی شم، نوشتن چیزی که اتفاق میافتاد و افتاده و اینجوری شد اونجوری شد تا بار ذهنم یکم سبکتر شه اما الان ماههاست درست حسابی ننوشتم، خیلی وقته با تعداد محدودی اونم به میزان محدودی حرف نزدم، (خودتون دیگه ساموان رو سوا کنید)، یه مدت به جای روزانه نویسی روزانه وویسی داشتم، وویس میگرفتم و غرغر میکردم و تند حرف میزدم و از هر چی شده بود میگفتم و همه جا میپریدم و به هر چی دلم میخواست اشاره میکردم و میدیدم که چقدر دوست دارم حرف بزنم و چقدر جایی که حرف بزنم و خودم باشه کمه، ریکورد گوشی و پیوی ساموان.
الان اما میخوام حرف بزنم و یه چیزی بگم اما انگار چیزی نمیاد، انگار چیزی هست که بیرون نمیاد و کاش بتونم بفهمم چیه و بگمش.
هر جوری که شده بگمش.