🎗 پارت دویست و شصت #260
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
مامان خودشو جلو کشید و با حرص گفت:
-سعید پسر خوبی بود، تو اگه اون گندو بالا نمی آوردی و می تونستی خودتو....
حرفشو قطع کردم:
-چقدر گفتم من نبودم؟ چـــــقدر گفتم من هیچی یادم نمیاد؟ چـــقدر گفتم من نکردم؟ کی باور کرد؟ جای باور کردن من که بچه اتون بودم سرتونو جلوی اون آشغال عوضی پایین انداختید و گفتید شرمنده اید؟
اشکام داغ و سوزان و با شدت از چشمم چکید، با حرص روی سینه ام زدم و با درد گفتم:
-کدومتون درد منو فهمید؟ جیگرم سوخت توی اون عروسی کذایی، خار و خفی شدم هیچکس نفهمید، هیچکس به روی خودشم نیاورد بعد شما انگشت نما شدید؟ آبروی شما رفته؟ دل من چی؟ زندگی بر باد رفته ی من چی؟ اینا مهم نیست؟
آقاجون به بابا و امان نگاه کرد و آروم گفت:
-بگید، جواب این بچه رو باید بدید.
مامان نفسی کشید و گفت:
-بابا شما دیگه چرا؟ شما دیگه چرا وقتی همه چیزو با چشم خودتون دیدید!!! ندیدن که سعید چطوری شاخ و شونه می کشید و می خواست بره شکایت کنه؟ حقم داشت ما چی می گفتیم؟ زنش بوده، ناموسش بوده، معلومه که سرش غیرتی می شه بعد ما پشت دخترمون دربیایم بگیم نه باران نبوده؟ چطوری وقتی با چشم خودمون اون عکسا رو دیدیم؟ باران می گفت من نبودم، من یادم نیست دِ آخه مگه می شه؟ فرستادیمش عروسیش چون اگه نمی رفت سعید گفت شکایت می کنه، من جونشو نجات دادم آقاجون! زندگیشو خریدم واسش که وادارش کردم بره.
پوزخند زدم:
-سعید می دونست! از همون اول خبر داشت که هیچکس پشت من نیست، از همون روزی که اومد خواستگاری بهم می گفت و من انقدر احمق و بچه بودم که معنی حرفاشو نمی فهمیدم، اون می دونست که من بی کس و کارم و همچین شرطی گذاشت، اون یه پست فطرت روانی بود که از آزار من لذت می برد.
مامان چشماشو درشت کرد:
-می فهمی اگه می رفت شکایت می کرد چی می شد؟ اصلا قانون سرت می شه تو؟
سرمو با شدت تکون دادم و با حرص گفتم:
این خواسته شما بود، من گفتم بره شکایت کنه، انقدر به پاکی و کار خودم ایمان داشتم که محکم جلوش وایستادم و گفتم بره شکایت کنه اما شما چی؟ اون حرف می زد شما تایید می کردید، اون می گفت و شما سرتونو پایین می انداختید؛ چرا مامان؟ چقدر بهتون گفتم من نکردم؟ چرا حرفمو باور نکردید؟
بابا با گره ای که ابروهاشو سخت به هم قفل کرده بود، گفت:
-انتظار داشتی بعد اون اشتباهت حرف تورو باور کنیم؟ نه یک بار نه دو بار....دفعه سومت بود باران!!!
سرمو تکون دادم:
-شماها حتی حاضر نشدید برید تحقیق کنید ببینید سعید راست می گه یانه...تو بابا اصلا موقع خواستگاری رفتی تحقیق کنی بگی دخترمو می خوام به کی بدم؟ یا نه شمام به متراژ خونه اش و مدل ماشین و تحصیلات و شغل فلانش بسنده کردی گفتی خب دیگه دخترم با اینا خوشبخت می شه؟
-من و مادرت هیچی تو زندگی برات کم نزاشتیم، دار و ندارمونو به پای تو ریختیم و گفتیم یه وقت کمبود نداشته باشی بعد جوابمونو چی دادی؟ باشه یه بار اشتباه کردی و گفتی پشیمونی! دفعه دومش چی که ارسلان مچتو توی کوچه گرفت که باز داشتی به اون پسره زنگ می زدی؟ تو یه جوری تغییر کرده بودی که من و مادرت شبا خواب نداشتیم عین نگهبانا توی خونه کشیک می کشیدیم مبادا بیای تلفنو برداری و دوباره سراغ اون پسره بری، تو فهمیدی اینارو؟
پوزخند زدم:
-بعد راه حلتون این بود که خب دیگه از نگهبانی خسته شدیم چرا ما باید جور این دختر بیشعور و ناخلفو بکشیم؟ هوم؟ شوهرش بدیم بره و خلاص بشیم...آره بابا؟ منو به بهونه مهمونی خانوادگی بکشونید وسط مراسمی که اسمش آشنایی بود اما فقط تاریخ عقدش تعیین نشده بود! بابا شما خودتونو مبرا می دونید و منو گناهکار عالم!
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
مامان خودشو جلو کشید و با حرص گفت:
-سعید پسر خوبی بود، تو اگه اون گندو بالا نمی آوردی و می تونستی خودتو....
حرفشو قطع کردم:
-چقدر گفتم من نبودم؟ چـــــقدر گفتم من هیچی یادم نمیاد؟ چـــقدر گفتم من نکردم؟ کی باور کرد؟ جای باور کردن من که بچه اتون بودم سرتونو جلوی اون آشغال عوضی پایین انداختید و گفتید شرمنده اید؟
اشکام داغ و سوزان و با شدت از چشمم چکید، با حرص روی سینه ام زدم و با درد گفتم:
-کدومتون درد منو فهمید؟ جیگرم سوخت توی اون عروسی کذایی، خار و خفی شدم هیچکس نفهمید، هیچکس به روی خودشم نیاورد بعد شما انگشت نما شدید؟ آبروی شما رفته؟ دل من چی؟ زندگی بر باد رفته ی من چی؟ اینا مهم نیست؟
آقاجون به بابا و امان نگاه کرد و آروم گفت:
-بگید، جواب این بچه رو باید بدید.
مامان نفسی کشید و گفت:
-بابا شما دیگه چرا؟ شما دیگه چرا وقتی همه چیزو با چشم خودتون دیدید!!! ندیدن که سعید چطوری شاخ و شونه می کشید و می خواست بره شکایت کنه؟ حقم داشت ما چی می گفتیم؟ زنش بوده، ناموسش بوده، معلومه که سرش غیرتی می شه بعد ما پشت دخترمون دربیایم بگیم نه باران نبوده؟ چطوری وقتی با چشم خودمون اون عکسا رو دیدیم؟ باران می گفت من نبودم، من یادم نیست دِ آخه مگه می شه؟ فرستادیمش عروسیش چون اگه نمی رفت سعید گفت شکایت می کنه، من جونشو نجات دادم آقاجون! زندگیشو خریدم واسش که وادارش کردم بره.
پوزخند زدم:
-سعید می دونست! از همون اول خبر داشت که هیچکس پشت من نیست، از همون روزی که اومد خواستگاری بهم می گفت و من انقدر احمق و بچه بودم که معنی حرفاشو نمی فهمیدم، اون می دونست که من بی کس و کارم و همچین شرطی گذاشت، اون یه پست فطرت روانی بود که از آزار من لذت می برد.
مامان چشماشو درشت کرد:
-می فهمی اگه می رفت شکایت می کرد چی می شد؟ اصلا قانون سرت می شه تو؟
سرمو با شدت تکون دادم و با حرص گفتم:
این خواسته شما بود، من گفتم بره شکایت کنه، انقدر به پاکی و کار خودم ایمان داشتم که محکم جلوش وایستادم و گفتم بره شکایت کنه اما شما چی؟ اون حرف می زد شما تایید می کردید، اون می گفت و شما سرتونو پایین می انداختید؛ چرا مامان؟ چقدر بهتون گفتم من نکردم؟ چرا حرفمو باور نکردید؟
بابا با گره ای که ابروهاشو سخت به هم قفل کرده بود، گفت:
-انتظار داشتی بعد اون اشتباهت حرف تورو باور کنیم؟ نه یک بار نه دو بار....دفعه سومت بود باران!!!
سرمو تکون دادم:
-شماها حتی حاضر نشدید برید تحقیق کنید ببینید سعید راست می گه یانه...تو بابا اصلا موقع خواستگاری رفتی تحقیق کنی بگی دخترمو می خوام به کی بدم؟ یا نه شمام به متراژ خونه اش و مدل ماشین و تحصیلات و شغل فلانش بسنده کردی گفتی خب دیگه دخترم با اینا خوشبخت می شه؟
-من و مادرت هیچی تو زندگی برات کم نزاشتیم، دار و ندارمونو به پای تو ریختیم و گفتیم یه وقت کمبود نداشته باشی بعد جوابمونو چی دادی؟ باشه یه بار اشتباه کردی و گفتی پشیمونی! دفعه دومش چی که ارسلان مچتو توی کوچه گرفت که باز داشتی به اون پسره زنگ می زدی؟ تو یه جوری تغییر کرده بودی که من و مادرت شبا خواب نداشتیم عین نگهبانا توی خونه کشیک می کشیدیم مبادا بیای تلفنو برداری و دوباره سراغ اون پسره بری، تو فهمیدی اینارو؟
پوزخند زدم:
-بعد راه حلتون این بود که خب دیگه از نگهبانی خسته شدیم چرا ما باید جور این دختر بیشعور و ناخلفو بکشیم؟ هوم؟ شوهرش بدیم بره و خلاص بشیم...آره بابا؟ منو به بهونه مهمونی خانوادگی بکشونید وسط مراسمی که اسمش آشنایی بود اما فقط تاریخ عقدش تعیین نشده بود! بابا شما خودتونو مبرا می دونید و منو گناهکار عالم!