🎗 پارت سیصد و سی #330
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
-باران جون؟
به عقب برگشتم و پروین خانم با لبخند به سمتم اومد و گفت:
-نوبتی هم باشه نوبت کادو های عروس و دامادمونه.
یه جعبه چوبی از کیفش درآورد و بهم نگاه کرد، خنده اش کمی جمع شد و نگران گفت:
-خوبی عزیزم؟ چرا رنگت یهو پرید؟
جای جواب دادن مستاصل سرمو به سمت بردیا برگردوندم و نگاش کردم، چی بگم؟ بردیا می خواد چیکار کنه؟ توی جاش جا به جا شد و کمی ازم فاصله گرفت، انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن. صدای نگران پروین خانم چندین بار توی گوشم اکو شد:
-بچه ها؟ خوبید شما؟
بردیا گردنشو کمی عقب برد و گفت:
-خوبیم مامان جان، از خوشحالیه دیگه.
نگاه معناداری بهم کرد و ادامه داد:
-بلاخره بهم رسیدیم.
دوست داشتم همون لحظه زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. خدا لعنتت کنه باران...چرا بهش نگفتی؟ با وجود فتنه های مثل لیندا و ارسلان توی زندگیت باید احتمال اینو می دادی که بفهمه. فامیلتو دعوت نکردی که حرفی نزنن غافل از اینکه فتنه اصل همین داداش خودته!
اصلا نفهمیدم باقی مراسم چطور گذشت، کی کادو داد؟ چی داد؟ هر دومون توی بهت و سردرگمی بودیم و به زور لبخند می زدیم...شایدم لبخند نبود و فکر می کردیم داریم لبخند می زنیم..نمی دونم..توی حال خودمون نبودیم.. من پر استرس و آشفته حال و بردیا سردرگم و گیج و مات...
یعنی با یه جمله همه چی زیر و رو شد؟ به همین راحتی؟ زندگیم باز به هم ریخت؟ نکنه بردیا الان سکوت کرده تا بعدا به یه شکل دیگه آبرومو ببره...مگه بردیا شبیه سعیدِ که بخواد آبروتو ببره؟ اون عاشقته...عشق با دروغ و پنهان کاری جور نیست!! نمی دونم...نمی دونم چی می شه؟
-مامان جان با اجازتون من یه جایی برای ناهارمون تدارک دیدم می خوام بریم.
شوکه به بردیا نگاه کردم، دروغ می گه...قرار بود ناهارو بریم با خانواده هامون بخوریم. مامان با لبخند گفت:
-عه! ما رستوران رزرو کردیم آخه، گفتیم همه ناهارو باهم باشیم.
بردیا لبخند نیم بندی زد و با سر به من اشاره کرد:
-دیگه من می خواستم برای باران سوپرایز باشه که به خودشم نگفته بودم، اگه شما اجازه بدید بریم.
می خواد چیکار کنه؟ دلم گواهی خوبی نمی ده...این سکوت و کاراش ترسناکه...هیچ تصوری از عصبانیت و خشم بردیا نداشتم. پروین خانم خندید و گفت:
-برید پسرم خدا به همراهتون.
بردیا دستمو بی هوا گرفت و به سمت خودش کشید:
-پس با اجازه همگی.
اصلا مهلت نداد که از بقیه درست و حسابی خداحافظی کنم و خیلی سریع منو همراه خودش به سمت در محضر کشید. لحظه آخر فقط نگاه پریشونمو به آقاجون دوختم، نمی دونم چی از نگاهم فهمید که سریع از جاش بلند شد اما همزمان ما از محضر خارج شدیم و دیگه ندیدمش.
همین که پامو از محضر بیرون گذاشتم بغضم ترکید و بریده بریده گفتم:
-بر...بردیا...صبر...صبر کن.
جوابمو نداد و فقط منو به سمت ماشین کشوند. ریموت ماشینو زد و در جلو رو باز کرد، دستمو رها کرد و درحالی که به زمین خیره بود با سر به داخل ماشین اشاره کرد. با گریه گفتم:
-بگو می خوای چیکار کنی؟ کجا می خوایم بریم؟ بگو تو هرجا بگی باهات میام.
آهسته با صدایی که از خشم و حرص می لرزید گفت:
-بشین! بشین هیچی نگو! نمی خوام مسائل زندگیمو جلوی بقیه جار بزنم.
با چشمای گریون نگاش کردم و با مکث سوار شدم، درو یه جوری محکم به هم کوبید که ماشین تکون خورد. دستام انقدر می لرزید که دسته گلم از رها شد و کف ماشین افتاد.
سوار ماشین شد و بدون تعلل و مکث ماشینو روشن کرد و راه افتاد. اصلا انگار توی حال خودش نبود و فقط پاشو با آخرین توان روی گاز گذاشته بود و می روند، صدای بوق کشدار ماشین های دور و برمون که به رانندگیش اعتراض می کردن شبیه یه مته توی مغزم بود.
وحشت زده دستمو به دستگیره بالای شیشه گرفتم:
-بردیا آروم...توروخدا آروم برو...الان می کشیمون..وایسا...وایسا حرف می زنیم.
-ساکت شو.
دست دیگه امو محکم جلوی دهنم گرفتم و همزمان از کنار یه اتوبوس یه جوری سبقت کرد که اگر اتوبوس ترمز نمی کرد قطعا از رومون رد شده بود. بی طاقت با گریه جیغ کشیدم:
-بـــردیا.
-ســــاکت شو...حرف نزن صداتو نشنوم باران...هیس هیس.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
-باران جون؟
به عقب برگشتم و پروین خانم با لبخند به سمتم اومد و گفت:
-نوبتی هم باشه نوبت کادو های عروس و دامادمونه.
یه جعبه چوبی از کیفش درآورد و بهم نگاه کرد، خنده اش کمی جمع شد و نگران گفت:
-خوبی عزیزم؟ چرا رنگت یهو پرید؟
جای جواب دادن مستاصل سرمو به سمت بردیا برگردوندم و نگاش کردم، چی بگم؟ بردیا می خواد چیکار کنه؟ توی جاش جا به جا شد و کمی ازم فاصله گرفت، انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن. صدای نگران پروین خانم چندین بار توی گوشم اکو شد:
-بچه ها؟ خوبید شما؟
بردیا گردنشو کمی عقب برد و گفت:
-خوبیم مامان جان، از خوشحالیه دیگه.
نگاه معناداری بهم کرد و ادامه داد:
-بلاخره بهم رسیدیم.
دوست داشتم همون لحظه زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. خدا لعنتت کنه باران...چرا بهش نگفتی؟ با وجود فتنه های مثل لیندا و ارسلان توی زندگیت باید احتمال اینو می دادی که بفهمه. فامیلتو دعوت نکردی که حرفی نزنن غافل از اینکه فتنه اصل همین داداش خودته!
اصلا نفهمیدم باقی مراسم چطور گذشت، کی کادو داد؟ چی داد؟ هر دومون توی بهت و سردرگمی بودیم و به زور لبخند می زدیم...شایدم لبخند نبود و فکر می کردیم داریم لبخند می زنیم..نمی دونم..توی حال خودمون نبودیم.. من پر استرس و آشفته حال و بردیا سردرگم و گیج و مات...
یعنی با یه جمله همه چی زیر و رو شد؟ به همین راحتی؟ زندگیم باز به هم ریخت؟ نکنه بردیا الان سکوت کرده تا بعدا به یه شکل دیگه آبرومو ببره...مگه بردیا شبیه سعیدِ که بخواد آبروتو ببره؟ اون عاشقته...عشق با دروغ و پنهان کاری جور نیست!! نمی دونم...نمی دونم چی می شه؟
-مامان جان با اجازتون من یه جایی برای ناهارمون تدارک دیدم می خوام بریم.
شوکه به بردیا نگاه کردم، دروغ می گه...قرار بود ناهارو بریم با خانواده هامون بخوریم. مامان با لبخند گفت:
-عه! ما رستوران رزرو کردیم آخه، گفتیم همه ناهارو باهم باشیم.
بردیا لبخند نیم بندی زد و با سر به من اشاره کرد:
-دیگه من می خواستم برای باران سوپرایز باشه که به خودشم نگفته بودم، اگه شما اجازه بدید بریم.
می خواد چیکار کنه؟ دلم گواهی خوبی نمی ده...این سکوت و کاراش ترسناکه...هیچ تصوری از عصبانیت و خشم بردیا نداشتم. پروین خانم خندید و گفت:
-برید پسرم خدا به همراهتون.
بردیا دستمو بی هوا گرفت و به سمت خودش کشید:
-پس با اجازه همگی.
اصلا مهلت نداد که از بقیه درست و حسابی خداحافظی کنم و خیلی سریع منو همراه خودش به سمت در محضر کشید. لحظه آخر فقط نگاه پریشونمو به آقاجون دوختم، نمی دونم چی از نگاهم فهمید که سریع از جاش بلند شد اما همزمان ما از محضر خارج شدیم و دیگه ندیدمش.
همین که پامو از محضر بیرون گذاشتم بغضم ترکید و بریده بریده گفتم:
-بر...بردیا...صبر...صبر کن.
جوابمو نداد و فقط منو به سمت ماشین کشوند. ریموت ماشینو زد و در جلو رو باز کرد، دستمو رها کرد و درحالی که به زمین خیره بود با سر به داخل ماشین اشاره کرد. با گریه گفتم:
-بگو می خوای چیکار کنی؟ کجا می خوایم بریم؟ بگو تو هرجا بگی باهات میام.
آهسته با صدایی که از خشم و حرص می لرزید گفت:
-بشین! بشین هیچی نگو! نمی خوام مسائل زندگیمو جلوی بقیه جار بزنم.
با چشمای گریون نگاش کردم و با مکث سوار شدم، درو یه جوری محکم به هم کوبید که ماشین تکون خورد. دستام انقدر می لرزید که دسته گلم از رها شد و کف ماشین افتاد.
سوار ماشین شد و بدون تعلل و مکث ماشینو روشن کرد و راه افتاد. اصلا انگار توی حال خودش نبود و فقط پاشو با آخرین توان روی گاز گذاشته بود و می روند، صدای بوق کشدار ماشین های دور و برمون که به رانندگیش اعتراض می کردن شبیه یه مته توی مغزم بود.
وحشت زده دستمو به دستگیره بالای شیشه گرفتم:
-بردیا آروم...توروخدا آروم برو...الان می کشیمون..وایسا...وایسا حرف می زنیم.
-ساکت شو.
دست دیگه امو محکم جلوی دهنم گرفتم و همزمان از کنار یه اتوبوس یه جوری سبقت کرد که اگر اتوبوس ترمز نمی کرد قطعا از رومون رد شده بود. بی طاقت با گریه جیغ کشیدم:
-بـــردیا.
-ســــاکت شو...حرف نزن صداتو نشنوم باران...هیس هیس.