🚩#اعدامی
لینک قسمت اول 👇
https://t.me/serial_story/53356
#قسمت_صدوچهلوسه
کلام لرزونم توسط قدرت کلام هامون قطع میشه،با التماس نگاهش می کنم،سرش رو به طرف اون دو زن می چرخونه و منتظر نگاهشون می کنه،زن میانسال با غمی که عجیب بوی مصنوعیت میده،میگه:
_تسلیت میگم هامون خان غم آخرتون باشه،نمی دونید چقدر برای هاکان ناراحتم،حیف بود جوون به اون سرزندگی!خدا داغ به دل اونی بندازه که این داغ و به دلتون انداخت.
#دوستان گرامی پیشنهاد میکنم حتما در کانال VIP ما رمان دیگری از همین نویسنده را که در انتهای صفحه معرفی شده بخوانید. کانال VIP بدون تبلیغات و روزانه 9 پارت می باشد.
این حرف دنیایی رو روی سرم خراب می کنه،حال بدم،بدتر میشه.حس می کنم نور اون خورشید کم سو و کم سو تر میشه.دارم پس میوفتم که دستی حمایت گر دست های یخ زدم رو توی دست می گیره.نفسم قطع میشه،این بار نه از سرگیجه بلکه از این حس حمایتی که بیشتر از همه بهش نیاز داشتم.
نگاه دو زن حیرت زده یه انگشت های هامون که لابه لای انگشت هام فرو رفته دوخته میشه.نه تنها اونا،بلکه توجه ی خیلی ها به من جلب شده از جمله هاله و فروزان.
فشاری به دستم وارد میشه و بهم حس قدرت القا می کنه.
زن کم سن و سال تر با بهت میگه:
_شما…
هامون وسط حرفش می پره و طوری قاطع حرف می زنه از تحکم کلامش کسی جرئت نفس کشیدن هم نداشته باشه:
_قبل از اینکه دهنتون به یاوه گویی و نفرین باز بشه حرفتون رو توی دهنتون مزه مزه کنید.من داغ دار برادرمم اما شما با این نفرین اون هم توی این روز از خدا خواستید داغ دار زنمم بشم.
مات می مونم از این حرف،تمام سرگیجه،خاطرات بد،حس های منفی با همین جمله از وجودم دور و دور میشن و جای خودشون رو به یه حس نوپا میدن،حسی که با شنیدن جمله ی حمایت گر هامون توی دلم جرقه زد.چیزی مثل یه شوک قوی با برق،یا خیلی قوی تر… نمی دونم،تنها چیزی که می دونم جایگاه هامون بود که علارغم نگاه توبیخ گرانه ش،علارغم دعوا هاش،سیلی هاش،پررنگ شده بود.اون قدر پررنگ که بی اراده برگردم و به نیم رخش خیره بشم،اخم داشت،گرفته بود،داغ داشت،از من بیزار بود اما باز حمایت کرد.باز من رو شرمنده ی مردونگیش کرد.
هیچ کس حرف نمی زنه،حتی زبون زن نمی چرخه تا عذرخواهی کنه.دستم توسط هامون کشیده میشه،دنبالش می رم.دور از جمعیت کنار شیر آب می ایسته،دستم رو رها می کنه.عینکش رو از چشمش بر می داره و خم میشه،شیر آب رو باز می کنه و مشتی پر از آب کرده و به صورتش می زنه،بارها و بارها تکرار می کنه و من بدون پلک زدن نگاهش می کنم.حالش اون قدر داغون به نظر می رسه که من غافل میشم از حال خراب خودم و با نگرانی می پرسم:
_خوبی هامون؟
جوابم رو نمیده،شیر آب رو می بنده و بلند میشه.
چند ثانیه ای چشم روی هم می بنده و سرش رو،رو به آسمون بلند می کنه.صدای نفس های کشدار و بلندش دلم رو می سوزونه،سیبک گلوش بالا و پایین میره.غافل از حضور من زیر لب زمزمه می کنه:
_منو ببخش داداشم!
فایل رمان با #تخفیف در کانال زیر قرار گرفت👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEVa1eTYxjJmy3IFLg
دلم می گیره از این همه غم تلمبار شده روی دلش،حق داره.از کسی دفاع کرده بود که قاتل برادرشه.از طرفی نفرت قلبش،از طرفی وجدانش که حتی برای من هم به درد میومد.
پلک هاش رو باز می کنه و با اون عینک مارک،قرمزی چشم هاش رو پنهون کرده و فقط زمزمه می کنه:
_بریم.
و من از خدا خواسته،نمی گم زوده،نمیگم بمون و تا آخر مراسم باش در کمال خودخواهی میرم و سوار ماشینش میشم.
🔞 کانال #VIP بدون تبلیغات💦👌
برای عضویت در کانال VIP بدون تبلیغات روی لینک زیر کلیک نمایید👇👇
https://t.me/forbidden_sell/1025
لینک قسمت اول 👇
https://t.me/serial_story/53356
#قسمت_صدوچهلوسه
کلام لرزونم توسط قدرت کلام هامون قطع میشه،با التماس نگاهش می کنم،سرش رو به طرف اون دو زن می چرخونه و منتظر نگاهشون می کنه،زن میانسال با غمی که عجیب بوی مصنوعیت میده،میگه:
_تسلیت میگم هامون خان غم آخرتون باشه،نمی دونید چقدر برای هاکان ناراحتم،حیف بود جوون به اون سرزندگی!خدا داغ به دل اونی بندازه که این داغ و به دلتون انداخت.
#دوستان گرامی پیشنهاد میکنم حتما در کانال VIP ما رمان دیگری از همین نویسنده را که در انتهای صفحه معرفی شده بخوانید. کانال VIP بدون تبلیغات و روزانه 9 پارت می باشد.
این حرف دنیایی رو روی سرم خراب می کنه،حال بدم،بدتر میشه.حس می کنم نور اون خورشید کم سو و کم سو تر میشه.دارم پس میوفتم که دستی حمایت گر دست های یخ زدم رو توی دست می گیره.نفسم قطع میشه،این بار نه از سرگیجه بلکه از این حس حمایتی که بیشتر از همه بهش نیاز داشتم.
نگاه دو زن حیرت زده یه انگشت های هامون که لابه لای انگشت هام فرو رفته دوخته میشه.نه تنها اونا،بلکه توجه ی خیلی ها به من جلب شده از جمله هاله و فروزان.
فشاری به دستم وارد میشه و بهم حس قدرت القا می کنه.
زن کم سن و سال تر با بهت میگه:
_شما…
هامون وسط حرفش می پره و طوری قاطع حرف می زنه از تحکم کلامش کسی جرئت نفس کشیدن هم نداشته باشه:
_قبل از اینکه دهنتون به یاوه گویی و نفرین باز بشه حرفتون رو توی دهنتون مزه مزه کنید.من داغ دار برادرمم اما شما با این نفرین اون هم توی این روز از خدا خواستید داغ دار زنمم بشم.
مات می مونم از این حرف،تمام سرگیجه،خاطرات بد،حس های منفی با همین جمله از وجودم دور و دور میشن و جای خودشون رو به یه حس نوپا میدن،حسی که با شنیدن جمله ی حمایت گر هامون توی دلم جرقه زد.چیزی مثل یه شوک قوی با برق،یا خیلی قوی تر… نمی دونم،تنها چیزی که می دونم جایگاه هامون بود که علارغم نگاه توبیخ گرانه ش،علارغم دعوا هاش،سیلی هاش،پررنگ شده بود.اون قدر پررنگ که بی اراده برگردم و به نیم رخش خیره بشم،اخم داشت،گرفته بود،داغ داشت،از من بیزار بود اما باز حمایت کرد.باز من رو شرمنده ی مردونگیش کرد.
هیچ کس حرف نمی زنه،حتی زبون زن نمی چرخه تا عذرخواهی کنه.دستم توسط هامون کشیده میشه،دنبالش می رم.دور از جمعیت کنار شیر آب می ایسته،دستم رو رها می کنه.عینکش رو از چشمش بر می داره و خم میشه،شیر آب رو باز می کنه و مشتی پر از آب کرده و به صورتش می زنه،بارها و بارها تکرار می کنه و من بدون پلک زدن نگاهش می کنم.حالش اون قدر داغون به نظر می رسه که من غافل میشم از حال خراب خودم و با نگرانی می پرسم:
_خوبی هامون؟
جوابم رو نمیده،شیر آب رو می بنده و بلند میشه.
چند ثانیه ای چشم روی هم می بنده و سرش رو،رو به آسمون بلند می کنه.صدای نفس های کشدار و بلندش دلم رو می سوزونه،سیبک گلوش بالا و پایین میره.غافل از حضور من زیر لب زمزمه می کنه:
_منو ببخش داداشم!
فایل رمان با #تخفیف در کانال زیر قرار گرفت👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEVa1eTYxjJmy3IFLg
دلم می گیره از این همه غم تلمبار شده روی دلش،حق داره.از کسی دفاع کرده بود که قاتل برادرشه.از طرفی نفرت قلبش،از طرفی وجدانش که حتی برای من هم به درد میومد.
پلک هاش رو باز می کنه و با اون عینک مارک،قرمزی چشم هاش رو پنهون کرده و فقط زمزمه می کنه:
_بریم.
و من از خدا خواسته،نمی گم زوده،نمیگم بمون و تا آخر مراسم باش در کمال خودخواهی میرم و سوار ماشینش میشم.
🔞 کانال #VIP بدون تبلیغات💦👌
برای عضویت در کانال VIP بدون تبلیغات روی لینک زیر کلیک نمایید👇👇
https://t.me/forbidden_sell/1025