--------------------------------💉⚔🔪
#part_25
|•دیانا•|
مقنعهام رو کشیدم سرم و با سردرد و سرگیجه مشغول بستن بند کتونیم شدم...
- دیان؟ وایسا یه دقیقه!
کمر صاف کردم و دستم رو تکوندم که همزمان رهام با دست پر از راه رسید:
- بیا تا اینا رو میخوری من هم آماده میشم!
نگاهی به لقمهی تو دستش انداختم و در نهایت خیرهی چشماش شدم:
- راننده هست؛ من هم حوصلهات رو ندارم!
- حرف میزنیم درست میشه!
کولهام رو روی دوشم انداختم:
- با حرف زدن شیما برمیگرده؟ با من نه، باید با زنت حرف میزدی که حالا خیلی دیره!
- دیان؟
- شنیدم دیشب داشتی باهاش حرف میزدی! دارین جدا میشین؛ هفتهی دیگه هم وقت دادگاهتونه! دیگه چی مونده که بخوای بهم بگی؟ چی رو میخوای درست کنی؟ همه چیز تموم شده است رهام!
- من اگه پروندهی این قضیه رو بستم فقط و فقط بخاطر تو! مگه آرامش نمیخواستی؟ مگه سکوت نمیخواستی؟ واسهات محیا کردم دیگه چی میخوای؟
حلقهی اشک لعنتی دیدم رو تا کرد اما صدام یه لحظه هم نلرزید:
- دیگه چی میخوام؟ خجالت نمیکشی از این سوال؟ من همهاش هیفده سالمه رهام! احتیاج به توجه و محبت دارم! قید شیما رو زدی و سرت رو با کارت گرم کردی؟ میشه دقیقا بهم بگی جایگاه من تو زندگی تو کجاست؟ اینکه رفت و برگشتم رو چک میکنی یا سعی داری سوءتفاهمها رو از بین ببری اسمش پدر بودن نیست! تو فقط هستی که باشی! اگه روزی هزار بار از خودت میپرسی چرا صدات نمیکنم بابا بخاطر همیناست! چون تو اصلا شبیه یه بابای واقعی نیستی! نقش تو، تو این خونه فقط و فقط نقش یه جنس مخالف که سعی داره از من مراقب کنه، ولی حتی مراقب خوبی هم نیست!
با پشت دست اشکام رو پس زدم و با بغض زمزمه کردم:
- متاسفم بخاطر همهی اون روزایی که پدر صدات میزدم! من دختر تو نیستم، تو هم پدر من نیستی؛ مشکل همینه! من و تو نمیتونیم همدیگر و همخون فرض کنیم! همین باعث میشه که تو به حال من توجه نکنی و من از تو توقعی نداشته باشم! نترس...شیما اولین نفری نبود که از اینجا رفت! بعد از شیما نوبت منه! خیلی زود قید همه چیز رو میزنم و گم و گور میشم! فقط بهم اجازه بده چند روزی تو خونهات بمونم تا با خودم کنار بیام!
کولهام رو چفت کردم و بِدو، بدون توجه به صدا زدنهاش از پلهها به پایین سرازیر شدم...
قطرههای اشک بیاَمون از روی گونههام سر میخورد و شوری اشک صورتم رو به سوزش مینداخت!
حالا باید کجا میرفتم؟ اصلا کی رو داشتم که بهش پناه ببرم؟ ونوس؟ اونکه حتی قد یک ساعت نتونست حیوون خونیگم رو تحمل کنه، چه جوری میخواست با منی که بیست و چهار ساعت باهاش دعوا میکنم زیر یه سقف باشه؟
من غیر از این خونهی طلسم شده و آدمهای خشکش کس دیگهای رو نداشتم...
|•رهام•|
با دور شدن ماشینشون از پشت پنجره کنار اومدم و تکیه به دیوار پوست لبم رو به دندون کشیدم...
اگه تا دیشب سعی داشتم همه چیز رو درست کنم، از امروز به بعد دلم میخواست بزنم زیره همه چی...
به درک که میخواد جدا شیم! نمیخواد نخواد؛ بره به چسبه به اون مرتیکه ببینم میخواد چه غلطی بکنه...
اما محال بذارم دیان رو ازم بگیره! همهی امیدم تو این ناامیدی وجود کسی غیر از دیان نیست.
هر طور که شده حضانتش رو به عهدهی میگیرم؛ امکان نداره اجازهی مخالفت بهش بدم، هرچند خوب میدونم انقدری درگیر لاس زدنه که عمرا توجهی به زندگی قبلش نداره!
من که یه عمری به ظاهر تنها عشق و همدمش بودم عین آشغال پرت شدم تو زبالهدونی قلبش، دیان که جای خود داشت!
رابطه با شیما رو باید از همین امروز بلکل قطع میکردم، حداقل برای نگه داشتن دیان...
عصبی به گوشی روی میز چنگ انداختم و شمارهاش رو لمس کردم. تقریبا بوقهای آخر بود که صدای سر حالش از پشت خط بلند شد:
- بله؟
- کلید خونه رو همین امشب هرطور که شده به نگهبانی تحویل بده؛ به این پسرهی ژیگول هم بگو دیگه حق نداره بیاد دنبال دیان! خودم میبرم، خودم میارمش!
- متاسفانه یا خوشبختانه اونی که تصمیم میگیره تو نیستی؛ الان هم وقت مسخره بازی نیست! نمیتونم بسپارمش دست تویی که یه روز احساس مسئولیتت گل میکنه و فردا از ریشه قطع میشه! هنر کنی حواست از دور بهش باشه، بردن آوردنش پیشکش!
- آها! یادم نبود؛ تو که حرف حالیت نمیشه! خودم فهمیدم باید باهاش چیکار کنم...
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』
#part_25
|•دیانا•|
مقنعهام رو کشیدم سرم و با سردرد و سرگیجه مشغول بستن بند کتونیم شدم...
- دیان؟ وایسا یه دقیقه!
کمر صاف کردم و دستم رو تکوندم که همزمان رهام با دست پر از راه رسید:
- بیا تا اینا رو میخوری من هم آماده میشم!
نگاهی به لقمهی تو دستش انداختم و در نهایت خیرهی چشماش شدم:
- راننده هست؛ من هم حوصلهات رو ندارم!
- حرف میزنیم درست میشه!
کولهام رو روی دوشم انداختم:
- با حرف زدن شیما برمیگرده؟ با من نه، باید با زنت حرف میزدی که حالا خیلی دیره!
- دیان؟
- شنیدم دیشب داشتی باهاش حرف میزدی! دارین جدا میشین؛ هفتهی دیگه هم وقت دادگاهتونه! دیگه چی مونده که بخوای بهم بگی؟ چی رو میخوای درست کنی؟ همه چیز تموم شده است رهام!
- من اگه پروندهی این قضیه رو بستم فقط و فقط بخاطر تو! مگه آرامش نمیخواستی؟ مگه سکوت نمیخواستی؟ واسهات محیا کردم دیگه چی میخوای؟
حلقهی اشک لعنتی دیدم رو تا کرد اما صدام یه لحظه هم نلرزید:
- دیگه چی میخوام؟ خجالت نمیکشی از این سوال؟ من همهاش هیفده سالمه رهام! احتیاج به توجه و محبت دارم! قید شیما رو زدی و سرت رو با کارت گرم کردی؟ میشه دقیقا بهم بگی جایگاه من تو زندگی تو کجاست؟ اینکه رفت و برگشتم رو چک میکنی یا سعی داری سوءتفاهمها رو از بین ببری اسمش پدر بودن نیست! تو فقط هستی که باشی! اگه روزی هزار بار از خودت میپرسی چرا صدات نمیکنم بابا بخاطر همیناست! چون تو اصلا شبیه یه بابای واقعی نیستی! نقش تو، تو این خونه فقط و فقط نقش یه جنس مخالف که سعی داره از من مراقب کنه، ولی حتی مراقب خوبی هم نیست!
با پشت دست اشکام رو پس زدم و با بغض زمزمه کردم:
- متاسفم بخاطر همهی اون روزایی که پدر صدات میزدم! من دختر تو نیستم، تو هم پدر من نیستی؛ مشکل همینه! من و تو نمیتونیم همدیگر و همخون فرض کنیم! همین باعث میشه که تو به حال من توجه نکنی و من از تو توقعی نداشته باشم! نترس...شیما اولین نفری نبود که از اینجا رفت! بعد از شیما نوبت منه! خیلی زود قید همه چیز رو میزنم و گم و گور میشم! فقط بهم اجازه بده چند روزی تو خونهات بمونم تا با خودم کنار بیام!
کولهام رو چفت کردم و بِدو، بدون توجه به صدا زدنهاش از پلهها به پایین سرازیر شدم...
قطرههای اشک بیاَمون از روی گونههام سر میخورد و شوری اشک صورتم رو به سوزش مینداخت!
حالا باید کجا میرفتم؟ اصلا کی رو داشتم که بهش پناه ببرم؟ ونوس؟ اونکه حتی قد یک ساعت نتونست حیوون خونیگم رو تحمل کنه، چه جوری میخواست با منی که بیست و چهار ساعت باهاش دعوا میکنم زیر یه سقف باشه؟
من غیر از این خونهی طلسم شده و آدمهای خشکش کس دیگهای رو نداشتم...
|•رهام•|
با دور شدن ماشینشون از پشت پنجره کنار اومدم و تکیه به دیوار پوست لبم رو به دندون کشیدم...
اگه تا دیشب سعی داشتم همه چیز رو درست کنم، از امروز به بعد دلم میخواست بزنم زیره همه چی...
به درک که میخواد جدا شیم! نمیخواد نخواد؛ بره به چسبه به اون مرتیکه ببینم میخواد چه غلطی بکنه...
اما محال بذارم دیان رو ازم بگیره! همهی امیدم تو این ناامیدی وجود کسی غیر از دیان نیست.
هر طور که شده حضانتش رو به عهدهی میگیرم؛ امکان نداره اجازهی مخالفت بهش بدم، هرچند خوب میدونم انقدری درگیر لاس زدنه که عمرا توجهی به زندگی قبلش نداره!
من که یه عمری به ظاهر تنها عشق و همدمش بودم عین آشغال پرت شدم تو زبالهدونی قلبش، دیان که جای خود داشت!
رابطه با شیما رو باید از همین امروز بلکل قطع میکردم، حداقل برای نگه داشتن دیان...
عصبی به گوشی روی میز چنگ انداختم و شمارهاش رو لمس کردم. تقریبا بوقهای آخر بود که صدای سر حالش از پشت خط بلند شد:
- بله؟
- کلید خونه رو همین امشب هرطور که شده به نگهبانی تحویل بده؛ به این پسرهی ژیگول هم بگو دیگه حق نداره بیاد دنبال دیان! خودم میبرم، خودم میارمش!
- متاسفانه یا خوشبختانه اونی که تصمیم میگیره تو نیستی؛ الان هم وقت مسخره بازی نیست! نمیتونم بسپارمش دست تویی که یه روز احساس مسئولیتت گل میکنه و فردا از ریشه قطع میشه! هنر کنی حواست از دور بهش باشه، بردن آوردنش پیشکش!
- آها! یادم نبود؛ تو که حرف حالیت نمیشه! خودم فهمیدم باید باهاش چیکار کنم...
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』