زندگی با هیچکس تعارف ندارد؛ در رقابتی بیپایان میدود و اهمیتی نمیدهد که رقیبش چه کسیست، چقدر خسته شده یا چه زخمی بر دلش دارد. هرگز پشتِ سرش را نگاه نمیکند. برایش مهم نیست چه بر سرت میآید؛ فقط میخواهد از تو جلو بزند. پس وظیفهی تو این است که تسلیمش نشوی. بدو؛ حتی وقتی اشک میریزی، حتی وقتی خستهای، حتی وقتی دیگر توان نداری. مهم این نیست که در چه حالی هستی؛ مهم این است که از حرکت نایستی. غیر از این باشد، زندگی آنقدر از تو جلو میزند که دیگر حتی گردِ راهش را هم نمیبینی و فقط میمانی با «ایکاش»هایی که هیچچیز را تغییر نمیدهند. و حسرت، تنها چیزی است که از این رقابت برایت باقی مانده است.