Репост из: اخبار روز
خاطره برادر زن مجتبی خامنه ای درباره اولین باری که با هم شنا کردند.
رفتیم شمال. به مجتبی گفتم: حاجآقا بیا بریم توی آب. اول قبول نکرد.
گفتم: با لباس بریم توی آب. خلاصه قبول کرد رفتیم، بعدش بچهها ریختند توی آب و مجتبی، جوانهای فامیل را حسابی آب داد. دو، سه ساعت توی آب بودیم.
اون روز عینک مجتبی گم شد، تا چند روز فقط با یه شیشه عینک کتاب میخوند. میگفت: چرا من عقلم را دادم دست تو فریدالدین؟!
این بود خاطره من(حداد)