ما دخترهای غمگین شانزده سالهای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد
رنگ موهایمان را روشن کنیم ،
تکلیفمان هم روشن میشد.
ما ، با ماتیکهای قایمکی و کابوسهای یواشکی و آرزوهای دزدکی .
ما و کارتپستالهایِ
« سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ...
ما و شعرهای دوران مدرسه ،
اولین دست نوشتههایی که توی
دفتر ِ کوچک یادداشت مینوشتیم و
مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما میدزدید .
ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم .
ترسیدیم مقنعههایمان چانهدار نباشد و چشم سفید باشیم .
ما که توی کتابهایمان فروغ نداشتیم ،
چون فروغ میان بازوان یک مرد
گناه کرده بود ،
ما فقط یاد گرفتیم مثل کبری
تصمیمهای خوب بگیریم ،
و آن مرد ؛
هر که میخواهد باشد .
مهم این است که داس دارد . 💔
رنگ موهایمان را روشن کنیم ،
تکلیفمان هم روشن میشد.
ما ، با ماتیکهای قایمکی و کابوسهای یواشکی و آرزوهای دزدکی .
ما و کارتپستالهایِ
« سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ...
ما و شعرهای دوران مدرسه ،
اولین دست نوشتههایی که توی
دفتر ِ کوچک یادداشت مینوشتیم و
مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما میدزدید .
ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم .
ترسیدیم مقنعههایمان چانهدار نباشد و چشم سفید باشیم .
ما که توی کتابهایمان فروغ نداشتیم ،
چون فروغ میان بازوان یک مرد
گناه کرده بود ،
ما فقط یاد گرفتیم مثل کبری
تصمیمهای خوب بگیریم ،
و آن مرد ؛
هر که میخواهد باشد .
مهم این است که داس دارد . 💔