یه شبایی هست
از جدارههای دیوار غم میباره...
افکار منفی خودشونو میکوبن
به کاسهی مغزت
سقف اتاق انگار افتاده رو قفسه سینهت
این شبا یکی باید باشه
دستتو بگیره
درت بیاره
اگه نباشه انگار صبحی نیست..!(:
از جدارههای دیوار غم میباره...
افکار منفی خودشونو میکوبن
به کاسهی مغزت
سقف اتاق انگار افتاده رو قفسه سینهت
این شبا یکی باید باشه
دستتو بگیره
درت بیاره
اگه نباشه انگار صبحی نیست..!(: