🎗 پارت صد و هشتاد و دو #182
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
خواستم شهامت داشته باشم، یک قدم جلو رفتم و با اخم توی چشماش زل زدم:
-اینا همه توهمات خام شماست!
با انگشت شصت به پشت سرش که خونه بود، اشاره کرد و گفت:
-تو هنوز خیلی بچه ای که بخوای اینارو بشناسی عروس خانم!
زهرخند عصبی زدم:
-باشه شما بزرگی! بیا بریم توی خونه تا بهتون ثابت کنم اشتباه می کنید؛ حتی...حتی حاضرم...
نگاهم مستاصل توی صورتش چرخید:
-حاضرم شرط ببندم!
قهقهه ی عصبی زد و سرشو به سمت آسمون گرفت، سینه ام مالامال حرص بود و می سوخت. دوست داشتم اونقدر جرات داشتم تا همین الان توی دهنش می زدم ،دوست داشتم سرش فریاد بزنم و بعد به سمت خونه برم و اون مهمونی مزخرف و کذایی رو خراب کنم و همشونو از خونه ام بیرون بندازم.
-شرط؟ سر زندگیت شرط می زاری؟
انگار منو به دستگاه شوک وصل کردن و خشکم زد، چی گفته بودم؟ اصلا چیکار دارم می کنم خدایا؟ سر زندگیم شرط ببندم؟ زندگی؟ کدوم زندگی باران؟
پوزخند زد:
-بیا بریم عروس خانم!
نفسمو توی سینه ام جمع کردم:
-میشه انقدر این کلمه ی مزخزفو تکرار نکنید؟
سرشو کج کرد و با تمسخر گفت:
-عروس دوست نداری کوچولو؟
-بهتون اجازه....
یک قدم به عقب رفت و حرفمو قطع کرد:
-اکی بریم سرم درد گرفت دیگه.
سریع برگشت و به سمت خونه راه افتاد. تمام تنم می لرزید و حس می کردم هر آن ممکنه پس بیفتم، حرفاش مو به مو توی گوشم تکرار می شد.
یعنی این یک هفته که همه چی توی آرامش بود همش نقشه بود؟ داشتن برای زندگی من برنامه می ریختن؟ سرمو برگردوندم و به سعید که حالا جلوی در خونه رسیده بود، نگاه کردم. نفرت از چشماش می بارید، کلمه به کلمه ی حرفاش پر از طعنه و تمسخر بود...
چطوری مامان و بابا این چیزا رو نمی بینن؟ چطور نمی بینن که اینطوری اخم داره...حتما اگه بهشون بگم چیا بهم گفته نظرشون برمی گرده... آره همینه.
همین کورسوی امید انگار نیرو بهم داد. آروم به سمت خونه قدم برداشتم، توی سرم با خودم حرف می زدم و زار می زدم اما سعی می کردم چهره امو عادی نشون بدم.
در خونه رو با شک و تردید باز کردم و همین که پامو توی خونه گذاشتم مهین خانم با خنده و شوق گفت:
-دورت بگردم عروس خوشکلم کجا موندی؟ سعیدم می گفت از خجالت سرخ شده بودی، قربون شرم و حیات بشم من.
سرمو برگردوندم و به سمت سعید نگاه کردم، با پوزخند و چشمای سرد بهم خیره بود. سریع به سمت مامان نگاه کردم که با لبخند محو نگاهش بین من و سعید می گشت، نمی بینه نگاهشو؟ چرا هیچی نمیگه؟
-بیا دخترگلم همینجا کنار خودم بشین.
به مهین خانم نگاه کردم و آروم با اخم کمرنگ گفتم:
-ببخشید من الان میام.
به سمت آشپزخونه رفتم و توی مسیرم نامحسوس تلفنو از روی میز برداشتم و سریع وارد آشپزخونه شدم. با استرس نگاهی به پشت سرم انداختم و گوشه یخچال ایستادم.
با دستای لرزون و یخ کرده سریع شماره ی خونه ی آقاجونو گرفتم و تا تلفنو کنار گوشم گذاشتم از پشت یکی از پشت سرم تلفنو با شدت از توی دستم بیرون کشید.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
خواستم شهامت داشته باشم، یک قدم جلو رفتم و با اخم توی چشماش زل زدم:
-اینا همه توهمات خام شماست!
با انگشت شصت به پشت سرش که خونه بود، اشاره کرد و گفت:
-تو هنوز خیلی بچه ای که بخوای اینارو بشناسی عروس خانم!
زهرخند عصبی زدم:
-باشه شما بزرگی! بیا بریم توی خونه تا بهتون ثابت کنم اشتباه می کنید؛ حتی...حتی حاضرم...
نگاهم مستاصل توی صورتش چرخید:
-حاضرم شرط ببندم!
قهقهه ی عصبی زد و سرشو به سمت آسمون گرفت، سینه ام مالامال حرص بود و می سوخت. دوست داشتم اونقدر جرات داشتم تا همین الان توی دهنش می زدم ،دوست داشتم سرش فریاد بزنم و بعد به سمت خونه برم و اون مهمونی مزخرف و کذایی رو خراب کنم و همشونو از خونه ام بیرون بندازم.
-شرط؟ سر زندگیت شرط می زاری؟
انگار منو به دستگاه شوک وصل کردن و خشکم زد، چی گفته بودم؟ اصلا چیکار دارم می کنم خدایا؟ سر زندگیم شرط ببندم؟ زندگی؟ کدوم زندگی باران؟
پوزخند زد:
-بیا بریم عروس خانم!
نفسمو توی سینه ام جمع کردم:
-میشه انقدر این کلمه ی مزخزفو تکرار نکنید؟
سرشو کج کرد و با تمسخر گفت:
-عروس دوست نداری کوچولو؟
-بهتون اجازه....
یک قدم به عقب رفت و حرفمو قطع کرد:
-اکی بریم سرم درد گرفت دیگه.
سریع برگشت و به سمت خونه راه افتاد. تمام تنم می لرزید و حس می کردم هر آن ممکنه پس بیفتم، حرفاش مو به مو توی گوشم تکرار می شد.
یعنی این یک هفته که همه چی توی آرامش بود همش نقشه بود؟ داشتن برای زندگی من برنامه می ریختن؟ سرمو برگردوندم و به سعید که حالا جلوی در خونه رسیده بود، نگاه کردم. نفرت از چشماش می بارید، کلمه به کلمه ی حرفاش پر از طعنه و تمسخر بود...
چطوری مامان و بابا این چیزا رو نمی بینن؟ چطور نمی بینن که اینطوری اخم داره...حتما اگه بهشون بگم چیا بهم گفته نظرشون برمی گرده... آره همینه.
همین کورسوی امید انگار نیرو بهم داد. آروم به سمت خونه قدم برداشتم، توی سرم با خودم حرف می زدم و زار می زدم اما سعی می کردم چهره امو عادی نشون بدم.
در خونه رو با شک و تردید باز کردم و همین که پامو توی خونه گذاشتم مهین خانم با خنده و شوق گفت:
-دورت بگردم عروس خوشکلم کجا موندی؟ سعیدم می گفت از خجالت سرخ شده بودی، قربون شرم و حیات بشم من.
سرمو برگردوندم و به سمت سعید نگاه کردم، با پوزخند و چشمای سرد بهم خیره بود. سریع به سمت مامان نگاه کردم که با لبخند محو نگاهش بین من و سعید می گشت، نمی بینه نگاهشو؟ چرا هیچی نمیگه؟
-بیا دخترگلم همینجا کنار خودم بشین.
به مهین خانم نگاه کردم و آروم با اخم کمرنگ گفتم:
-ببخشید من الان میام.
به سمت آشپزخونه رفتم و توی مسیرم نامحسوس تلفنو از روی میز برداشتم و سریع وارد آشپزخونه شدم. با استرس نگاهی به پشت سرم انداختم و گوشه یخچال ایستادم.
با دستای لرزون و یخ کرده سریع شماره ی خونه ی آقاجونو گرفتم و تا تلفنو کنار گوشم گذاشتم از پشت یکی از پشت سرم تلفنو با شدت از توی دستم بیرون کشید.