🎗 پارت صد و شصت #160
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
انگار دستگاه شوک بهم وصل کردن، یه جوری توی جام محکم تکون خوردم که تنه ام برخورد کوچیکی با اقای ایزدی کرد، نگاهم حیرون و پر بغض توی صورتش گشت، سریع از کنارش رد شدم و از آبدارخونه بیرون اومدم و بی فکر فقط به سمت دستشویی رفتم، وارد شدم و درو بستم قفل کردم.
پشتمو به کاشی های سرد دیوار دستشویی تکیه دادم، تموم ذهنم پر از این اتفاق بود، اتفاق؟ چی گفت؟ وااای...وااای قلبم داره می ایسته...خدا لعنتت کنه باران، چیکار کردی؟ چیکار کردی لعنتی؟ داری چه غلطی می کنی؟ چرا فقط وایستادی نگاش کردی؟به من گفت پاک؟ مثل اسمم پاکم؟ نه نه...لعنتی نه...چی داری به سر من میاری؟
دستمو به سرم گرفتم و اشکام روی صورتم روون شد، لعنت بهت باران...تو همونی..تو همون آدم سابق هستی، کافیه یکی بهت محبت کنه زود وا میدی...چرا پسش نزدی؟ نه نه من اینطوری نیستم...اگه با محبت خام می شدم خیلی وقت پیش جواب مثبت به اون خواستگار سمج زمان دانشگاه می دادم....
اصلا ایزدی چی داشت می گفت؟ حالش خوب بود؟ یا نه شایدم هنوزم توی حال و هوای خواب بود و نمی فهمید چی داره میگه...لعنتی...اشتباه گرفتی.. چشمامو بستم و صداش توی سرم اکو شد:"توی لحظه هام دنبالت می گشتم."
اشتباه گرفتی...من اونی نیستم که تو بخوای باهاش آرامش بگیری...من اونی نیستم که تو دنبالش می گشتی... به خودم پوزخند زدم و باز حرفاش برام تکرار شد:" اینطوری آروم..دلسوز...بی ریا...همین که خودتی...خود واقعیت...به چیزی تظاهر نمی کنی...
دونه های درشت اشکم با شدت از چشمم چکید، اتفاقا من همون ریا کاری ام که دارم گذشته ی سیاهمو مخفی می کنم، اتفاقا من خود واقعیم نیستم... اتفاقا.... خیلی چیزا از من نمی دونی...کاش اونقدر شهامت و جرات داشتم که این حرفا رو توی روش بزنم، بهش بگم، خودشو پس بزنم و بعدم برای همیشه از این شرکت برم.
اما من نه تنها شهامت این کارو نداشتم بلکه یه حسی از درونم منو در برابر کارای آقای ایزدی مغلوب می کردم، یه حسی داشتم که از محبت کردن و حرفاش لذت می بردم و دلگرمم می کردم. چشمامو باز کردم و به سمت روشور رفتم، خودمو توی آینه نگاه کردم و نگاهم خیره به گونه ی راستم موند.
حس می کردم هنوز جای انگشتاش روی صورتم مونده، هنوز صورتم داغه، هنوز گر گرفته ام و اون همچنان داره نوازشم می کنه...قلبم زیر و رو شد و حالمو منقلب کرد.
شیر آبو سریع باز کردم و با استرس تند تند چند مشت آب به صورتم زدم و با وسواس همون قسمت گونه امو محکم دست کشیدم.
باید پاک می شد، باید رد ستاش از گونه هام پاک میشد...اگر آقاجون می فهمید چی؟ اگر بابا...ارسلان...مامان...نه نه....من طاقت ندارم، طاقت ندارم...یعنی مامان می خواد همین زنگ زدن ها یک هفته ایش رو هم ازم دریغ کنه؟ نه...نه من می میرم...من دیگه تحمل اینو ندارم...آقا جون بفهمه که دیگه حتی نگام نمی کنه. لعنت بهت باران چیکار کردی؟
ذهنم شبیه یه کتابخونه ی شلوغ و درهم شده بود، هیچی چیز دیگه سرجای خودش نبود، فقط حرفا و کارای چند دقیقه پیش با مخلوطی از گذشته ام جلوی چشمم بود و عین دیوانه ها با خودم حرف می زدم و مرورش می کردم، خودمو لعنت می کردم، آب به صورتم می زدم و فکر می کردم جای دستای آقای ایزدی روی صورتم مونده.
من دچار وسواس فکری شدید شده بودم که کارها و رفتارهای خانواده ام باعثش بود. وسواس فکری که خودمو همیشه مقصر می دونستم، فرقی نداشت چه کاریه اما من همیشه مقصر بودم، ایراد از من بود، من بودم که کارها رو خراب می کردم و همین باعث می شد همیشه ترس مبهمی توی ذهنم داشته باشم.
صدای دو تقه به در اومد و قیچی به افکارم زد، هراسون به سمت در نگاه کردم و صدای آقای ایزدی اومد:
-باران؟ خوبی؟
لبمو گاز گرفتم. چند وقته که کسی اینطوری منو نگران صدا نکرده؟ گول نخور...گول نخور تو اکرمو پیشت داری...آقاجون هست...آره باران تازه مامان هم هفته ای یه بار بهت زنگ می زنه...گول نخور... لبمو محکم گزیدم و باز اشک توی چشمام جمع شد.
دوباره دوتا تقه به در زده شد و این بار بلندتر و نگران تر گفت:
-باران جان؟!!! چرا جواب نمیدی دختر؟
چقدر جان کنار اسمم به دلم نشست..دلم لرزید و حاصلش اشکی بود که روی گونه ام روون شد. با صدایی که سعی می کردم نلرزه آروم گفتم:
-الان میام.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
انگار دستگاه شوک بهم وصل کردن، یه جوری توی جام محکم تکون خوردم که تنه ام برخورد کوچیکی با اقای ایزدی کرد، نگاهم حیرون و پر بغض توی صورتش گشت، سریع از کنارش رد شدم و از آبدارخونه بیرون اومدم و بی فکر فقط به سمت دستشویی رفتم، وارد شدم و درو بستم قفل کردم.
پشتمو به کاشی های سرد دیوار دستشویی تکیه دادم، تموم ذهنم پر از این اتفاق بود، اتفاق؟ چی گفت؟ وااای...وااای قلبم داره می ایسته...خدا لعنتت کنه باران، چیکار کردی؟ چیکار کردی لعنتی؟ داری چه غلطی می کنی؟ چرا فقط وایستادی نگاش کردی؟به من گفت پاک؟ مثل اسمم پاکم؟ نه نه...لعنتی نه...چی داری به سر من میاری؟
دستمو به سرم گرفتم و اشکام روی صورتم روون شد، لعنت بهت باران...تو همونی..تو همون آدم سابق هستی، کافیه یکی بهت محبت کنه زود وا میدی...چرا پسش نزدی؟ نه نه من اینطوری نیستم...اگه با محبت خام می شدم خیلی وقت پیش جواب مثبت به اون خواستگار سمج زمان دانشگاه می دادم....
اصلا ایزدی چی داشت می گفت؟ حالش خوب بود؟ یا نه شایدم هنوزم توی حال و هوای خواب بود و نمی فهمید چی داره میگه...لعنتی...اشتباه گرفتی.. چشمامو بستم و صداش توی سرم اکو شد:"توی لحظه هام دنبالت می گشتم."
اشتباه گرفتی...من اونی نیستم که تو بخوای باهاش آرامش بگیری...من اونی نیستم که تو دنبالش می گشتی... به خودم پوزخند زدم و باز حرفاش برام تکرار شد:" اینطوری آروم..دلسوز...بی ریا...همین که خودتی...خود واقعیت...به چیزی تظاهر نمی کنی...
دونه های درشت اشکم با شدت از چشمم چکید، اتفاقا من همون ریا کاری ام که دارم گذشته ی سیاهمو مخفی می کنم، اتفاقا من خود واقعیم نیستم... اتفاقا.... خیلی چیزا از من نمی دونی...کاش اونقدر شهامت و جرات داشتم که این حرفا رو توی روش بزنم، بهش بگم، خودشو پس بزنم و بعدم برای همیشه از این شرکت برم.
اما من نه تنها شهامت این کارو نداشتم بلکه یه حسی از درونم منو در برابر کارای آقای ایزدی مغلوب می کردم، یه حسی داشتم که از محبت کردن و حرفاش لذت می بردم و دلگرمم می کردم. چشمامو باز کردم و به سمت روشور رفتم، خودمو توی آینه نگاه کردم و نگاهم خیره به گونه ی راستم موند.
حس می کردم هنوز جای انگشتاش روی صورتم مونده، هنوز صورتم داغه، هنوز گر گرفته ام و اون همچنان داره نوازشم می کنه...قلبم زیر و رو شد و حالمو منقلب کرد.
شیر آبو سریع باز کردم و با استرس تند تند چند مشت آب به صورتم زدم و با وسواس همون قسمت گونه امو محکم دست کشیدم.
باید پاک می شد، باید رد ستاش از گونه هام پاک میشد...اگر آقاجون می فهمید چی؟ اگر بابا...ارسلان...مامان...نه نه....من طاقت ندارم، طاقت ندارم...یعنی مامان می خواد همین زنگ زدن ها یک هفته ایش رو هم ازم دریغ کنه؟ نه...نه من می میرم...من دیگه تحمل اینو ندارم...آقا جون بفهمه که دیگه حتی نگام نمی کنه. لعنت بهت باران چیکار کردی؟
ذهنم شبیه یه کتابخونه ی شلوغ و درهم شده بود، هیچی چیز دیگه سرجای خودش نبود، فقط حرفا و کارای چند دقیقه پیش با مخلوطی از گذشته ام جلوی چشمم بود و عین دیوانه ها با خودم حرف می زدم و مرورش می کردم، خودمو لعنت می کردم، آب به صورتم می زدم و فکر می کردم جای دستای آقای ایزدی روی صورتم مونده.
من دچار وسواس فکری شدید شده بودم که کارها و رفتارهای خانواده ام باعثش بود. وسواس فکری که خودمو همیشه مقصر می دونستم، فرقی نداشت چه کاریه اما من همیشه مقصر بودم، ایراد از من بود، من بودم که کارها رو خراب می کردم و همین باعث می شد همیشه ترس مبهمی توی ذهنم داشته باشم.
صدای دو تقه به در اومد و قیچی به افکارم زد، هراسون به سمت در نگاه کردم و صدای آقای ایزدی اومد:
-باران؟ خوبی؟
لبمو گاز گرفتم. چند وقته که کسی اینطوری منو نگران صدا نکرده؟ گول نخور...گول نخور تو اکرمو پیشت داری...آقاجون هست...آره باران تازه مامان هم هفته ای یه بار بهت زنگ می زنه...گول نخور... لبمو محکم گزیدم و باز اشک توی چشمام جمع شد.
دوباره دوتا تقه به در زده شد و این بار بلندتر و نگران تر گفت:
-باران جان؟!!! چرا جواب نمیدی دختر؟
چقدر جان کنار اسمم به دلم نشست..دلم لرزید و حاصلش اشکی بود که روی گونه ام روون شد. با صدایی که سعی می کردم نلرزه آروم گفتم:
-الان میام.