Репост из: گسترده مهربانی
❤️✨❤️✨❤️
#پارت_239
- اومد بچه توی رحمم رو ازم بخره، خودمم خرید! اونم به چه قیمت؟!
مهشید تعجب کرد.
- یعنی چی خودتم خرید؟! مگه شهر هرته؟! پسره چطوریه؟!
با ترس و لرز به عقب نگاه میکردم تا برنگرده.
- بابا طرف زن داره! نمیتونم از عمارت در بیام! الان هم برای چکاب بچه دو دقیقه تونستم تو رو پیدا کنم باهات حرف بزنم! از ترس آبروش من رو قایم کرده که بگه زنش بچهدار شده، رحم اجاره نکردن! خیلی ترسناکه کیاوش، خیلی! از من متنفره! رسما من رو تصاحب کرده!
با تعجب به شکم گندهام نگاه میکرد.
- اصلا چی شد رحمت رو بهش اجاره دادی؟!
جلوی بغضم رو گرفتم: «به خاطر چی؟! به خاطر پول! میرفتم بکارتم رو حراج میذاشتم به جاش؟! من از سر سفره عقدم فرار کردم، خانوادهام تف هم نمیندازن تو روم!»
هردو اشک میریختیم و من هر لحظه میترسیدم سر برسه و از داروخونه برگرده.
- با زنش چطوره رفتارش؟! زنش باهات چی کار میکنه؟ وای خدا چرا قبول کردی؟! اگر بهت دست درازی کرد چی؟!
اخم کردم.
- دارم میگم از من بدش میاد، تو میگی تعرض؟! بابا این مرده نمازش قضا نمیشه! تسبیح از دستش نمیافته! اوف با زنش هم که نگم، لیلی مجنونن بابا!
- واقعا؟ مگه پیره؟!
قلبم تند میزد.
- نه بابا جوونه! اتفاقا واقعا خوشتیپ و خوش هیکله. یک حاجی جوونه.
اشک هاش رو پاک کرد و شیطون شد.
- پس خیلی هم بد نیست شیدا خانم! اینطور که میگی بدت نمیاد ازش!
مشتی به بازوش زدم.
- دارم میگم زن داره دخترهی خل!
- اعتراف کن هیکلش چشمت رو گرفته!
سرخ و عصبی شدم.
- اره چند باری لخت دیدمش، خیلی روی بدنش کار میکنه. عجیبه برام، خیلی مذهبیهچون!
- مگه زن مردهای مذهبی دل ندارن! توی اتاق باشن باهم کی یادش از دینه؟!
با دیدنش که با اخم از داروخونه بیرون اومد، مهشید رو وحشت زده پرت کردم به عقب.
- هیس! ساکت! اومد! برو برو!
گوشهی خیابون واستادم و اشکهام رو پاک کردم. امیدوار بودم ندیده باشه!
اما داشت با خشم شب نزدیکم میشد و فک استخونیش منقبض بود، داشتم زهر ترک میشدم که...
در رمان بزرگسال و زیبای آیین دلبر👇💚
https://t.me/joinchat/_0-cv27QRGY4YWI0
کیاوش مردی مذهبی و خشک که عاشقانه همسرش رو دوست داره اما وقتی دختری به اسم شیدا رو برای اجاره کردن رحمش به عمارتشون میارن، زندگی هر سه نفر دستخوش تغییر میشه! اتفاقهای جنجالی و جذاب!
https://t.me/joinchat/_0-cv27QRGY4YWI0
❤️💚❤️💚❤️
#پارت_239
- اومد بچه توی رحمم رو ازم بخره، خودمم خرید! اونم به چه قیمت؟!
مهشید تعجب کرد.
- یعنی چی خودتم خرید؟! مگه شهر هرته؟! پسره چطوریه؟!
با ترس و لرز به عقب نگاه میکردم تا برنگرده.
- بابا طرف زن داره! نمیتونم از عمارت در بیام! الان هم برای چکاب بچه دو دقیقه تونستم تو رو پیدا کنم باهات حرف بزنم! از ترس آبروش من رو قایم کرده که بگه زنش بچهدار شده، رحم اجاره نکردن! خیلی ترسناکه کیاوش، خیلی! از من متنفره! رسما من رو تصاحب کرده!
با تعجب به شکم گندهام نگاه میکرد.
- اصلا چی شد رحمت رو بهش اجاره دادی؟!
جلوی بغضم رو گرفتم: «به خاطر چی؟! به خاطر پول! میرفتم بکارتم رو حراج میذاشتم به جاش؟! من از سر سفره عقدم فرار کردم، خانوادهام تف هم نمیندازن تو روم!»
هردو اشک میریختیم و من هر لحظه میترسیدم سر برسه و از داروخونه برگرده.
- با زنش چطوره رفتارش؟! زنش باهات چی کار میکنه؟ وای خدا چرا قبول کردی؟! اگر بهت دست درازی کرد چی؟!
اخم کردم.
- دارم میگم از من بدش میاد، تو میگی تعرض؟! بابا این مرده نمازش قضا نمیشه! تسبیح از دستش نمیافته! اوف با زنش هم که نگم، لیلی مجنونن بابا!
- واقعا؟ مگه پیره؟!
قلبم تند میزد.
- نه بابا جوونه! اتفاقا واقعا خوشتیپ و خوش هیکله. یک حاجی جوونه.
اشک هاش رو پاک کرد و شیطون شد.
- پس خیلی هم بد نیست شیدا خانم! اینطور که میگی بدت نمیاد ازش!
مشتی به بازوش زدم.
- دارم میگم زن داره دخترهی خل!
- اعتراف کن هیکلش چشمت رو گرفته!
سرخ و عصبی شدم.
- اره چند باری لخت دیدمش، خیلی روی بدنش کار میکنه. عجیبه برام، خیلی مذهبیهچون!
- مگه زن مردهای مذهبی دل ندارن! توی اتاق باشن باهم کی یادش از دینه؟!
با دیدنش که با اخم از داروخونه بیرون اومد، مهشید رو وحشت زده پرت کردم به عقب.
- هیس! ساکت! اومد! برو برو!
گوشهی خیابون واستادم و اشکهام رو پاک کردم. امیدوار بودم ندیده باشه!
اما داشت با خشم شب نزدیکم میشد و فک استخونیش منقبض بود، داشتم زهر ترک میشدم که...
در رمان بزرگسال و زیبای آیین دلبر👇💚
https://t.me/joinchat/_0-cv27QRGY4YWI0
کیاوش مردی مذهبی و خشک که عاشقانه همسرش رو دوست داره اما وقتی دختری به اسم شیدا رو برای اجاره کردن رحمش به عمارتشون میارن، زندگی هر سه نفر دستخوش تغییر میشه! اتفاقهای جنجالی و جذاب!
https://t.me/joinchat/_0-cv27QRGY4YWI0
❤️💚❤️💚❤️