Репост из: الماس
#پارت۳۶۱
-بیا این ور بابا داره نماز می خونه... بدو مامانم... بدو...
-نمیام... با من بوخونه...
-کمرش درد می گیره رزا... حواسش پرت میشه اذیت نکن مامانی...
دستش را از دور گردن او باز می کند و جلو می آید. روی پای محمد می نشنید و صورت محمدی که هنوز داشت نمازش را می خواند را میان دستان کوچکش می گیرد و می گوید:
-بابا دوست داله مگه نه؟
بعد نوک زبانش به عادت وقتی که ذوق زده است کمی بیرون می آید و محکم پلک می زند تا به محمد بفهماند مقابل من تائیدش کند.
کنار چشمان محمد چین افتاده بود و چشمانش می خندیدند... سرش را با مهر تکان می دهد و رزا لب هایش را غنچه می کند و می گوید:
-بوسم کن...
https://t.me/joinchat/VdscS4nnKTI0NzRk
با حیرت و کمی تشر صدایش می کنم:
-رزا! بیا اینور...!
محمد روی لب های غنچه شده اش را بوسه می زند و رزا تشر من را نادیده گرفته و میدانِ بیشتر لوس شدن پیش پدرش را حسابی باز می بیند و با سرخوشی در جایش وول می خورد و گردنش را تکان تکان می دهد و می گوید:
-دوباله... بوسم کن...
دوباره و چند باره بوسه به لب هایش می زند و من دست لرزانم را پشت کمر می برم...
محمد سلام نمازش را می دهد و این بار با خیال راحت تری سرش را در گردن رزا می برد و مدام بوسه می زند و قلقلکش می دهد و قهقهه رزا در اتاق می پیچد...
اب دهانم را قورت می دهم و هم می خواستم از این لحظه فرار کنم و هم می خواستم دو چشم دیگر قرض بگیرم و این مه بینشان را با ولع بیشتری ببینم و ببلعم...
-وروجک مگه نگفتی ساکت میمونم نمازتو بخونی؟
-آی آی... باشه دیده... گول می دم... آی... مامان... نجاتم بده...
می خندید و لپ های گردش تماما سرخ شده بود.
-بیا بریم کارت داره عمه... بدو...
رزا با آن چشمانی که برق شیطنت داشتند نگاهش را بین محمد و محدثه می گرداند و محمد با خنده می گوید:
-برو با عمه ببینم امشب میشه من نمازمو درست و درمون بخونم یا نه... این بار سومه وروجک...
-خپ... میلم اما گول دادی بازم کملت سوالم کنیا...
-باشه نفس بابا... قول...
https://t.me/joinchat/VdscS4nnKTI0NzRk
https://t.me/joinchat/VdscS4nnKTI0NzRk
#توصیهویژهامروزنویسنده✏
همراهبا200پارتآماده🤩
#فرصتعضویتفقطامروز🔴
رمان پر طرفدار این روزاها🥺❤️
-بیا این ور بابا داره نماز می خونه... بدو مامانم... بدو...
-نمیام... با من بوخونه...
-کمرش درد می گیره رزا... حواسش پرت میشه اذیت نکن مامانی...
دستش را از دور گردن او باز می کند و جلو می آید. روی پای محمد می نشنید و صورت محمدی که هنوز داشت نمازش را می خواند را میان دستان کوچکش می گیرد و می گوید:
-بابا دوست داله مگه نه؟
بعد نوک زبانش به عادت وقتی که ذوق زده است کمی بیرون می آید و محکم پلک می زند تا به محمد بفهماند مقابل من تائیدش کند.
کنار چشمان محمد چین افتاده بود و چشمانش می خندیدند... سرش را با مهر تکان می دهد و رزا لب هایش را غنچه می کند و می گوید:
-بوسم کن...
https://t.me/joinchat/VdscS4nnKTI0NzRk
با حیرت و کمی تشر صدایش می کنم:
-رزا! بیا اینور...!
محمد روی لب های غنچه شده اش را بوسه می زند و رزا تشر من را نادیده گرفته و میدانِ بیشتر لوس شدن پیش پدرش را حسابی باز می بیند و با سرخوشی در جایش وول می خورد و گردنش را تکان تکان می دهد و می گوید:
-دوباله... بوسم کن...
دوباره و چند باره بوسه به لب هایش می زند و من دست لرزانم را پشت کمر می برم...
محمد سلام نمازش را می دهد و این بار با خیال راحت تری سرش را در گردن رزا می برد و مدام بوسه می زند و قلقلکش می دهد و قهقهه رزا در اتاق می پیچد...
اب دهانم را قورت می دهم و هم می خواستم از این لحظه فرار کنم و هم می خواستم دو چشم دیگر قرض بگیرم و این مه بینشان را با ولع بیشتری ببینم و ببلعم...
-وروجک مگه نگفتی ساکت میمونم نمازتو بخونی؟
-آی آی... باشه دیده... گول می دم... آی... مامان... نجاتم بده...
می خندید و لپ های گردش تماما سرخ شده بود.
-بیا بریم کارت داره عمه... بدو...
رزا با آن چشمانی که برق شیطنت داشتند نگاهش را بین محمد و محدثه می گرداند و محمد با خنده می گوید:
-برو با عمه ببینم امشب میشه من نمازمو درست و درمون بخونم یا نه... این بار سومه وروجک...
-خپ... میلم اما گول دادی بازم کملت سوالم کنیا...
-باشه نفس بابا... قول...
https://t.me/joinchat/VdscS4nnKTI0NzRk
https://t.me/joinchat/VdscS4nnKTI0NzRk
#توصیهویژهامروزنویسنده✏
همراهبا200پارتآماده🤩
#فرصتعضویتفقطامروز🔴
رمان پر طرفدار این روزاها🥺❤️