╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part300
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
جوری ناگهانی سر تا پایم یخ کرد که طول کشید تا جواب دهم:
- یعنی تو با مامانت موافق نیستی؟
پوزخندی زد:
- نه، معلومه نه... اصلا روحم هم خبردار نبود میخواد بهت چی بگه... بهش بگو!
از تصور فهمیدن کامران دل و رودهام به هم میپیچید، گفتم:
- کیانا به خودم و کامران یه سال فرصت دادم یه ذره نفس تازه کنیم، باور کن اینقدر تنش کشیدم که نه تنم و نه روحم کشش ضربهی جدید نداره، بذار یکم تجدید قوا کنم بعد ببینم باید چه خاکی به سرم بریزم.
کیانا نگاه کشداری انداخت و همراه با آهی دست به یقهی پیراهنم کشید:
- آخه تو با این دلبری که میکنی کار رو داری سختتر میکنی هم برای خودت هم برای کامران.
چشمانم را پایین دادم و پیرهنی که تن داشتم از نظر گذراندم:
- دلبری کجا بوده، اینو خودش خریده خواستم بپوشم خوشحالش کنم.
تبسم کوچکی کرد:
- منظورم به لباس امروزت نبود. خودت متوجه نیستی چقدر طنازی، البته قبل از اینکه اینجا هم خونه باشیم فکر میکردم یکم لوسی و راههای عشوه و بیتفاوت به نظر رسیدن رو خوب بلدی ولی الان بعد دوماه دیگه فهمیدم این تو خونته!
ابرو بالا دادم، تا حالا کسی از رفتارم چنین تعبیری نکرده بود. متعجب گفتم:
- من؟ چی داری میگی!
خندهای کرد:
- آره، اینقدر تو رفتار و حرفها و وجودت آرامش هست که گاهی منم به جای کامران آروم میشم و لذت میبرم.
و خندهاش جمع شد:
- و این جوری فقط اوضاع برای جفتتون بغرنجتر میشه.
دستانم را پایین انداختم و بغض کردم:
- میگی چیکار کنم؟ هر روز دعوا راه بندازم، بهش گیر بدم و آسایش رو ازش سلب کنم؟
نفس بلندی کشید:
- نه میگم مرگ یک بار شیون هم یک بار، بهش بگو و خلاص.
در چشمانش نگاه کردم:
- تو عکسالعملش رو تضمین میکنی؟
سری تکان داد:
- کامران آدمی نیست که بشه عکسالعملش رو پیشبینی کرد چه برسه به تضمین.
سوالی که مدام در ذهنم بود و انگار با وجود پس زدنهای مکرر باز بعد از دیدن عکس عصر باز در ذهنم رژه میرفت، به زبانم جاری شد:
- کیانا تو هم معتقدی کامران فقط چون من بدون ازدواج دست نیافتنی بودم، به سمتم جلب شده و علاقهاش پایدار نیست.
کیانا ابرویی بالا انداخت:
- من تو ذهن و فکر کامران نیستم بدونم چرا و به چه علتی این انتخاب رو کرده ولی مطمئنم کامران اهل شاخه به شاخه کردن نیست اونم در مورد مسائل جدی، با مهیاد چیزی دور و بر پونزده ساله دوسته و من بهتر از هر کسی میدونم هیچ وقت امکان نداره تو این همه سال بین دو تا دوست هیچ مشکلی پیش نیومده باشه، پس اگه این دوستی پایدار مونده نه به علت نبود مشکل که بخاطر اینه که دو طرف نسبت به این دوستی ثابت قدم بودن و بیوفایی نکردن. حالا من از تو میپرسم به نظرت مردی که نسبت به رفاقتش این همه جدی و مصره، میتونه تو زندگی و نسبت به همسرش نباشه؟
گلویم ناگهانی خشک شد، اینکه کامران چنین فردی باشد بد نبود، چیزی که بد بود عدم باور من بود آن هم در لحظه به لحظهی خواستنهایش! زمزمه کردم:
- ولی مامانت...
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part300
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
جوری ناگهانی سر تا پایم یخ کرد که طول کشید تا جواب دهم:
- یعنی تو با مامانت موافق نیستی؟
پوزخندی زد:
- نه، معلومه نه... اصلا روحم هم خبردار نبود میخواد بهت چی بگه... بهش بگو!
از تصور فهمیدن کامران دل و رودهام به هم میپیچید، گفتم:
- کیانا به خودم و کامران یه سال فرصت دادم یه ذره نفس تازه کنیم، باور کن اینقدر تنش کشیدم که نه تنم و نه روحم کشش ضربهی جدید نداره، بذار یکم تجدید قوا کنم بعد ببینم باید چه خاکی به سرم بریزم.
کیانا نگاه کشداری انداخت و همراه با آهی دست به یقهی پیراهنم کشید:
- آخه تو با این دلبری که میکنی کار رو داری سختتر میکنی هم برای خودت هم برای کامران.
چشمانم را پایین دادم و پیرهنی که تن داشتم از نظر گذراندم:
- دلبری کجا بوده، اینو خودش خریده خواستم بپوشم خوشحالش کنم.
تبسم کوچکی کرد:
- منظورم به لباس امروزت نبود. خودت متوجه نیستی چقدر طنازی، البته قبل از اینکه اینجا هم خونه باشیم فکر میکردم یکم لوسی و راههای عشوه و بیتفاوت به نظر رسیدن رو خوب بلدی ولی الان بعد دوماه دیگه فهمیدم این تو خونته!
ابرو بالا دادم، تا حالا کسی از رفتارم چنین تعبیری نکرده بود. متعجب گفتم:
- من؟ چی داری میگی!
خندهای کرد:
- آره، اینقدر تو رفتار و حرفها و وجودت آرامش هست که گاهی منم به جای کامران آروم میشم و لذت میبرم.
و خندهاش جمع شد:
- و این جوری فقط اوضاع برای جفتتون بغرنجتر میشه.
دستانم را پایین انداختم و بغض کردم:
- میگی چیکار کنم؟ هر روز دعوا راه بندازم، بهش گیر بدم و آسایش رو ازش سلب کنم؟
نفس بلندی کشید:
- نه میگم مرگ یک بار شیون هم یک بار، بهش بگو و خلاص.
در چشمانش نگاه کردم:
- تو عکسالعملش رو تضمین میکنی؟
سری تکان داد:
- کامران آدمی نیست که بشه عکسالعملش رو پیشبینی کرد چه برسه به تضمین.
سوالی که مدام در ذهنم بود و انگار با وجود پس زدنهای مکرر باز بعد از دیدن عکس عصر باز در ذهنم رژه میرفت، به زبانم جاری شد:
- کیانا تو هم معتقدی کامران فقط چون من بدون ازدواج دست نیافتنی بودم، به سمتم جلب شده و علاقهاش پایدار نیست.
کیانا ابرویی بالا انداخت:
- من تو ذهن و فکر کامران نیستم بدونم چرا و به چه علتی این انتخاب رو کرده ولی مطمئنم کامران اهل شاخه به شاخه کردن نیست اونم در مورد مسائل جدی، با مهیاد چیزی دور و بر پونزده ساله دوسته و من بهتر از هر کسی میدونم هیچ وقت امکان نداره تو این همه سال بین دو تا دوست هیچ مشکلی پیش نیومده باشه، پس اگه این دوستی پایدار مونده نه به علت نبود مشکل که بخاطر اینه که دو طرف نسبت به این دوستی ثابت قدم بودن و بیوفایی نکردن. حالا من از تو میپرسم به نظرت مردی که نسبت به رفاقتش این همه جدی و مصره، میتونه تو زندگی و نسبت به همسرش نباشه؟
گلویم ناگهانی خشک شد، اینکه کامران چنین فردی باشد بد نبود، چیزی که بد بود عدم باور من بود آن هم در لحظه به لحظهی خواستنهایش! زمزمه کردم:
- ولی مامانت...
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯