فکر کن در یکی از محرومترین استانهای کشور، در روستای یکی از محرومترین شهرهایش، بدون هیچ امکاناتی درس بخوانی، جان بکنی و در این واویلایی که "پول مهمترین رویا" و " فقط خودت مهمی دیگران قاذوراتند" به تحصیل فکر کنی و معلوم نیست با چه والذاریاتی پول جمع کرده باشی تا یک لپتاپ و موبایل بخری، خودت را برسانی به یکی از مهمترین دانشگاههای مرز پرگهر و بعد همان فقر که تو را به اندیشهی دانش رسانده بود، دیگری را که به مرز جنون رسانده است، جانت را بگیرد و مدیران خوش و خرم دوربینها را چک کنند و بگویند چون فاصله زیاد بوده، چیزی معلوم نیست. اصلا چرا باید زورگیری باشد؟ چرا در حوالی دانشگاه؟ همانجا که چند روز پیشترش موبایل دختری را قاپیده بودند. به مردم روستای درمیان فکر میکنم در مراسم ختم جان جوانی که از دست دادهاند. به رنج و دردشان و به تجسمشان از جایی که قرار بود فرزندشان را به آرزوی تحصیلش برساند. به خشم و ترسشان از غولی به نام تهران. از ناامنی و بلبشویش و به اندیشه تحصیل علم در دانشگاهی معتبر که چگونه کابوس جوانهای آنجا شده و خانوادههایی که گمان نکنم حالا حالاها به دختران و پسرانشان اجازه دهند قدم به شهر هیولا بگذارند.
حتی تماشای عکس آن جوان، اندوه را در دل سرریز میکند. بقول براهنی: "چه جوانهایی اسماعیل! چه جوانهایی!"
برای هیچ... برای پوچ...
محبوبه موسوی
رمان نویس و ویراستار
@SocialistL
حتی تماشای عکس آن جوان، اندوه را در دل سرریز میکند. بقول براهنی: "چه جوانهایی اسماعیل! چه جوانهایی!"
برای هیچ... برای پوچ...
محبوبه موسوی
رمان نویس و ویراستار
@SocialistL