خاکسترِاقیانوس؛


Гео и язык канала: Иран, Фарси
Категория: Цитаты


شـایَددَردُنـیایـی‌دیـگَرتـوشیـریـنی‌ِزِنـدِگی‌تَلخـَم‌‌شَـوی؛
https://t.me/for_parkyuri

Уважаемый @durov !!

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
Иран, Фарси
Категория
Цитаты
Статистика
Фильтр публикаций


ژینا عزیزم. روحت شاد🖤


کاش می‌شد تو را از میانِ تمام نام‌هایی که جهان بر آدمی می‌گذارد، جدا کنم و با نامی صدایت بزنم که تنها در خاموشیِ قلبم معنا دارد؛ نامی که نه بر زبان می‌آید، نه کسی جز من از معنایش خبر دارد.

اما تو را چه می‌توان نامید؟

تو نه روشنیِ محض بودی که بتوانم به نجاتت ایمان بیاورم، نه تاریکیِ مطلق که بتوانم از تو بگریزم؛ چیزی میانِ این دو، شبیه همان خاکستریِ غروب، که جهان در آن نمی‌داند باید دل به رفتن بسپارد یا هنوز چشم‌انتظارِ صبح بماند.

شاید تمامِ خطای من همین بود؛
که تو را در جایی دوست داشتم که هیچ چیز در آن، حکمِ یقین نداشت.

هرچه بیشتر به تو نزدیک شدم، مرزها بیشتر فرو ریختند. نمی‌دانستم آنچه میان ماست خاطره است یا تمنّا، حضور است یا وهمِ حضور. گاهی چنان نزدیک بودی که سکوتت را می‌شد شنید، و گاهی چنان دور که حتی دلتنگی نیز از رسیدن به تو عاجز می‌ماند.

سَهوِ من بود یا خَطیئه‌ی روزگار که تو را به زندگی‌ام آورد؛ نه آن‌قدر که ماندنت را باور کنم، و نه آن‌قدر کم که فراموشت کنم؟

تو آمدی و چیزی را در من بیدار کردی که پس از رفتنت، دیگر به خواب نرفت.

از آن پس، هر غروب اندکی بی‌رنگ‌تر شد؛ گویی جهان، پس از تو، رنگ‌هایش را در همان لحظه‌ای جا گذاشته بود که میانِ رفتنت و ماندنت، برای همیشه خاکستری شد.

چه غریب است آدمی؛ به چیزی دل می‌بندد که نمی‌تواند داشته باشد، سپس آن نداشتن را چنان در خویش پرورش می‌دهد که گویی سال‌ها صاحبش بوده است.

و شاید دوست‌داشتنت همین سرگردانیِ بی‌فرجام بود؛ ماندن میانِ «اگر» و «کاش»، میانِ آنچه می‌توانست اتفاق بیفتد و آنچه هرگز فرصتِ بودن نیافت.

تو را از من نستاندند؛ حقیقت شاید این باشد که هیچ‌گاه به من نرسیده بودی.

و چه دردناک است فهمیدنِ این حقیقت، آن هم پس از آنکه قلب آدمی تمامِ نرسیدن را به نامِ فقدان شناخته است.

اگر روزی از من بپرسند چه بر جای ماند، نامت را نخواهم گفت.

خواهم گفت: غروبی بی‌فصل، قلبی بیش از اندازه امیدوار، و دلباختگی‌ای که بسیار دیر فهمید بعضی آدم‌ها را نمی‌توان داشت؛ فقط می‌توان در خاکستریِ خاطره، تا پایانِ عمر، با خود حمل کرد.


برای عزیزکرده‌ام؛


عزیزکرده‌ی من،
چه رازی‌ست در آغوش تو که جهان، با تمامِ هیاهو و بی‌رحمی‌اش، در آن برای لحظه‌ای خاموش می‌شود؟

گویی هنگامی که دستانت به گرداگردِ من حلقه می‌شوند، تمامِ اندوه‌هایی که راهی به زبان نیافته‌اند، در سکوتی عمیق فرو می‌روند و قلبم، پس از روزها سرگردانی، مأمنی برای آرام گرفتن می‌یابد.

من از آغوش تو چیزی بیش از نزدیکی می‌خواهم؛

پناهی می‌خواهم در برابر روزهایی که سنگینی‌شان از توانِ روح فراتر می‌رود.
می‌خواهم گاه، بی‌هیچ کلامی، در میان بازوانت گم شوم و بگذارم زمان، برای اندک‌زمانی، از حرکت بازایستد.

اگر روزی غبارِ خستگی بر چشمانم نشست و واژه‌ها از بیانِ آنچه در سینه دارم ناتوان ماندند، مرا در آغوش بگیر.
مگذار ناگفته‌های این دل، بیش از این در سکوتِ شب سرگردان بمانند.
سر بر شانه‌ات خواهم نهاد و به صدای قلبت گوش خواهم سپرد؛ شاید در میان آن ضربان‌های آرام، پاسخی برای تمامِ آشوب‌های خویش بیابم.

حتی رایحه‌ی نعناع، با آن تازگیِ خنک و خاموشش، مرا به یاد تو می‌اندازد؛
نمی‌دانم چه نسبتی میان عطرِ ساده‌ی آن و حضور توست، اما هر دو، به شیوه‌ای غریب، مرا از هیاهوی جهان جدا می‌کنند.

و اگر روزی اندوه، این‌بار تو را در بر گرفت،
اگر جهان بر شانه‌هایت سنگینی کرد و توانِ پنهان کردنِ خستگی‌ات را از تو گرفت،
بدان که آغوشِ من، پیش از هر سخنی، برای تو گشوده خواهد بود.

نمی‌خواهم همیشه استوار باشی؛
آدمی را چه سود از استواری، اگر جایی برای فرو ریختن نداشته باشد؟

در کنار من، می‌توانی تمامِ آنچه را که از جهان پنهان کرده‌ای، زمین بگذاری.
می‌توانی خاموش باشی، خسته باشی، حتی شکسته باشی؛
من از تو چیزی جز خودت نخواهم خواست.

شاید معنای دوست داشتن همین باشد؛
آن‌که در میانِ بی‌شمار آدمیان، یک نفر را بیابی که آغوشش برایت نه صرفاً جایِ ماندن، که معنای بازگشتن باشد.

و اگر روزی از من بپرسند آرام‌ترین نقطه‌ی این جهان کجاست،
از دریا و آسمان و تمامِ پناهگاه‌های این خاک خواهم گذشت و تنها خواهم گفت:

آنجا که عزیزکرده‌ام مرا در آغوش می‌گیرد؛
جایی که جهان خاموش می‌شود و دل، سرانجام، به آرامش می‌رسد.

— تهیونگ


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram




چى رو به چى فروختى تا اينجايى كه هستى رو بدست بيارى؟
روحمو به رنگت .




دوستت خواهم داشت

دوستت خواهم داشت؛
میان خیابان‌هایی که شب، چراغ‌هایشان را زودتر از همیشه خاموش می‌کنند،
میان پنجره‌هایی که سال‌هاست کسی پشتشان انتظار نمی‌کشد،
و میان فصل‌هایی که بی‌اجازه می‌آیند و بی‌خداحافظی می‌روند.

دوستت خواهم داشت؛
مثل درختی که در دلِ زمستان،
بی‌آنکه نشانی از بهار ببیند،
باز هم ریشه‌هایش را محکم در خاک نگه می‌دارد.
مثل رودخانه‌ای که راهِ دریا را فراموش نمی‌کند،
حتی وقتی سنگ‌ها تمام مسیرش را سد کرده‌اند.

اگر روزی جهان از یاد ببرد که عشق چگونه آغاز می‌شود،
من هنوز نامت را به خاطر خواهم داشت؛
همان‌گونه که زمین، ردِّ باران را به خاطر می‌سپارد
و آسمان، آخرین پروازِ پرنده‌ای گمشده را.

و اگر سهمِ من از تمام این زندگی
تنها چند لحظه نگاهِ تو باشد،
همان چند لحظه را
چون گران‌بهاترین معجزه‌ی دنیا
در قلبم نگه خواهم داشت؛
جایی که هیچ فاصله‌ای به آن راه ندارد
و هیچ فراموشی‌ای توانِ رسیدن به آن را پیدا نمی‌کند.




قلبم درد میگیره.




وای جونگ کوک وای




Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram


Репост из: 𝘼𝙡𝙢𝙖'𝙨 𝙝𝙖𝙣𝙙𝙬𝙧𝙞𝙩𝙩𝙚
در تاریخ بنویسید ما را با اذان صبح اعدام
و با اذان شب به گلوله میبندند
همان کسانی که خدایشان رحمان
پیامبرشان مهربان
و امامشان مظلوم است






امیدوارم این بار که رفتم عمو مراد اسممو بخونه.


Репост из: 「 𝗝𝗘𝗢𝗡𝗛𝗨𝗕 🔞 」
آناهیتا اذرشب امروز ساعت ۴:۳۴ دقیقه
تو اعتراض اعدام نشدن این سه عزیز جاوید نام شد.

Показано 20 последних публикаций.