خون همه اتاق را گرفته بود. طوری که انگار رنگ قرمز را گرفته باشی و با دقت کف زمین را رنگ کرده باشی. عاقبت رقصیدن روی پارکت های کهنه زوار در رفته همین میشود دیگر. حالا هم نشسته بود یه گوشه، شراب میخورد و به دسته گلش نگاه میکرد. سیگارش را روشن کرد بالای سرش رفت:« تو همیشه عاشق رقصیدن بودی و من عاشق خون. ولی حالا ببین، بخاطر لجبازی هات خون تو کف اتاق ریخته و منم که دارم میرقصم.»
رندوم🤡