#پارت_۵۱۲
🎭🌀 بی احساس🎭🌀
کنارم ایستاد و درحالی که چشمهاش با عشق روی صورتم به گردش درمیومد پرسید:
-خوشحالی ؟!
با صدای خیلی خیلی آرومی جواب دادم:
-خیلی...
مثل خودم با صدایی که ولومش آروم بود و پایین، گفت:
-منم دقیقا همینو میخوام! خوشحالی تو!
محو تماشاش شدم بدون اینکه فرصت لازم واسه بیان احساساتم رو نسبت به اون که شدیدا واسم خواستنی و عزیز شده بود رو داشته باشم.
چطور بگم...زبونم قاصر بود از بیان احساساتم.
احساساتی که نسبت به اون داشتم.
آدمی که بقول خودش خوشحالی من واسش از هر چیزی مهم بود!
زل زدم تو چشمهاش و گفتم:
-میثاق من خیلی دوست دارم...
لبخند زد و شوخ طبعانه پرسید:
-عه؟جدی میگی؟ چند تا دوستم داری عمویی؟.
چشم غره ای بهش رفتم و پچ پچ کنان و گله مند گفتم:
-حالا تو همچی رو به شوخی بگیر ولی من خیلی میخوامت...
مکث کردم و یه کوچولو سرمو بردم جلو و آهسته تر زمزمه کردم:
-من خیلی خیلی دوست دارم! اونقدر که دلم میخواد همین حالا بپرم بغلت...دلم میخواد ماچ مالیت کنم اصلا...
دلم میخواد گازت بگیرم!
لپم رو کشید و بعد از چند تا سرفه کرد گفت:
-خب دیگه اینجا سلیطه بازی درنیار مروا...
لبخندی خبیثانه رو صورت نشوندم و ادامه دادم:
-دوست دارم لختت کنم و بپرم رو تنت و همه جلتو با دندونام سیاه و کبود کنم!
چپ چپ نگام کرد و گفت:
-عجب تخم سگی هستیا!
سلیطه!
این چیزارم جایی نگو که دست من بنده!
بذارشون واسه وقتهایی که من باشم و تو و یه خونه ی خالی! پدر سوخته!
من خندیدم و اون ازم فاصله گرفت و خطاب به بقیه گفت:
-بفرمایید بشینید من برسونمتون خونه!
🎭🌀 بی احساس🎭🌀
کنارم ایستاد و درحالی که چشمهاش با عشق روی صورتم به گردش درمیومد پرسید:
-خوشحالی ؟!
با صدای خیلی خیلی آرومی جواب دادم:
-خیلی...
مثل خودم با صدایی که ولومش آروم بود و پایین، گفت:
-منم دقیقا همینو میخوام! خوشحالی تو!
محو تماشاش شدم بدون اینکه فرصت لازم واسه بیان احساساتم رو نسبت به اون که شدیدا واسم خواستنی و عزیز شده بود رو داشته باشم.
چطور بگم...زبونم قاصر بود از بیان احساساتم.
احساساتی که نسبت به اون داشتم.
آدمی که بقول خودش خوشحالی من واسش از هر چیزی مهم بود!
زل زدم تو چشمهاش و گفتم:
-میثاق من خیلی دوست دارم...
لبخند زد و شوخ طبعانه پرسید:
-عه؟جدی میگی؟ چند تا دوستم داری عمویی؟.
چشم غره ای بهش رفتم و پچ پچ کنان و گله مند گفتم:
-حالا تو همچی رو به شوخی بگیر ولی من خیلی میخوامت...
مکث کردم و یه کوچولو سرمو بردم جلو و آهسته تر زمزمه کردم:
-من خیلی خیلی دوست دارم! اونقدر که دلم میخواد همین حالا بپرم بغلت...دلم میخواد ماچ مالیت کنم اصلا...
دلم میخواد گازت بگیرم!
لپم رو کشید و بعد از چند تا سرفه کرد گفت:
-خب دیگه اینجا سلیطه بازی درنیار مروا...
لبخندی خبیثانه رو صورت نشوندم و ادامه دادم:
-دوست دارم لختت کنم و بپرم رو تنت و همه جلتو با دندونام سیاه و کبود کنم!
چپ چپ نگام کرد و گفت:
-عجب تخم سگی هستیا!
سلیطه!
این چیزارم جایی نگو که دست من بنده!
بذارشون واسه وقتهایی که من باشم و تو و یه خونه ی خالی! پدر سوخته!
من خندیدم و اون ازم فاصله گرفت و خطاب به بقیه گفت:
-بفرمایید بشینید من برسونمتون خونه!