سرم را تکانی دادم.من هم به حوضچه خیره شدم و نجوا کردم : و البته برادرزاده ی علی سپهری!نوه ی عموی شما!
همین شبیه شوکی به بدنش عمل کرد و باعث شد سیخ بنشیند، صدای کشیده اش میل عجیبی برای گریه در من به وجود می آورد : دختر احمد؟
بالاخره شناخته بود.لبخندی زدم ، تلخ و شبیه فاصله ی بینمان : بله!..دختر احمد..زن کیان.عروس شما.
همین شبیه شوکی به بدنش عمل کرد و باعث شد سیخ بنشیند، صدای کشیده اش میل عجیبی برای گریه در من به وجود می آورد : دختر احمد؟
بالاخره شناخته بود.لبخندی زدم ، تلخ و شبیه فاصله ی بینمان : بله!..دختر احمد..زن کیان.عروس شما.