#ستاره_ها_مسیر_را_نشانت_می_دهند
#پست_۱۸۲
حوله را از روی موهای نم دارم برداشتم و روی دسته ی صندلی قرار دادم ، خبری دیگر از تب و دمای بالای بدنم در شب گذشته نبود اما باز هم ضعف تنها حس غالب وجودی ام شده بود!روبروی آیینه ایستادم و به گونه های آب رفته و چشمانی که زیرشان گود شده بودند زل زدم!
تصویری از نشاط در چهره ی من به چشم نمی خورد، یک طورهایی تبدیل شده بودم به زنی افسرده که هدفی برای ادامه دادن ندارد!همه ی فشارهای اخیر به شکلی داشتند در من رخ نشان می دادند و من قادر به کنترل کردنشان نبودم!یاد حرف دکتر افتادم که می گفت اگر کیان بهوش بیاید و من را با این رنگ و رو ببیند طلاقم می دهد!
آهی کشیدم و دستم را جلو بردم و پنکک را به طرف خودم کشیدم!ناشیانه کمی سیاهی زیر چشمم را با آن کاور کرده و روی لب های خشک و بی رنگم براق کننده ی ملیحی زدم!بیش تر از آن رسیدن به خودم از حوصله ام خارج بود!نگاهی به لباسی که درون تنم زار می زد انداختم و کلافه از تصویرم چشم برداشتم!هر طرفش را هم درست می کردم باز نقطه ای فشار این روزهارا به چشمم می آورد!
با کمی مکث روی ترازویی که کیان کنار میز آرایش قرار داده بود و با آن همیشه وزنش را کنترل می کرد ایستادم!عددی که نشان می داد غیر قابل باور بود.در مدت زمان کوتاهی پنج کیلو وزن از دست داده و حالا تبدیل شده بودم به دختری چهل و هشت کیلویی و لاغر تر از حدمعمول!
با تأسف سری برای خودم تکان دادم و بدی اش این بود فرصت نگرانی برای خودم را نداشتم!کیان ان قدر محکم تمام ذهنم را به مالکیت خودش دراورده بود که جز او و نگرانی برایش نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم!
جلوی موهایم را با یک تل دخترانه عقب فرستادم و از اتاق بیرون زدم!روی مبل سه نفره مقابل تی وی نشسته بود و بی هدف کانال هارا بالا و پایین می کرد!کمی نگاهش کردم و بعد به آشپزخانه رفتم.مامان چندپاکت آبمیوه برایمان خریده و در یخچال گذاشته بود!نگاهی به طعم هایشان انداختم و نکتار آناناس را خارج کردم!برایش درون لیوان های بلندی که دوستشان داشت ریختم و از بالای اپن وضعیتش را آنالیز کردم.معلوم بود توجهی به برنامه ها ندارد و بیش تر بی حوصلگی اش را سعی دارد رفع کند!درکش می کردم.مرد داخل خانه ماندن و خانه نشینی نبود!
با آبمیوه به طرفش رفتم و کنارش نشستم.توجهش را از صفحه ی تلویزیون گرفت و به من داد.آبمیوه را به دستش دادم و او دست دیگرش را روی پیشانی ام گذاشت : خداروشکر تبت قطع شده کامل!
سری تکان دادم و لب زدم : خوبم..تو آبمیوت و بخور!
دقیق نگاهم کرد: خودت چی؟بیش تر از من به تقویت احتیاج داری!
#پست_۱۸۲
حوله را از روی موهای نم دارم برداشتم و روی دسته ی صندلی قرار دادم ، خبری دیگر از تب و دمای بالای بدنم در شب گذشته نبود اما باز هم ضعف تنها حس غالب وجودی ام شده بود!روبروی آیینه ایستادم و به گونه های آب رفته و چشمانی که زیرشان گود شده بودند زل زدم!
تصویری از نشاط در چهره ی من به چشم نمی خورد، یک طورهایی تبدیل شده بودم به زنی افسرده که هدفی برای ادامه دادن ندارد!همه ی فشارهای اخیر به شکلی داشتند در من رخ نشان می دادند و من قادر به کنترل کردنشان نبودم!یاد حرف دکتر افتادم که می گفت اگر کیان بهوش بیاید و من را با این رنگ و رو ببیند طلاقم می دهد!
آهی کشیدم و دستم را جلو بردم و پنکک را به طرف خودم کشیدم!ناشیانه کمی سیاهی زیر چشمم را با آن کاور کرده و روی لب های خشک و بی رنگم براق کننده ی ملیحی زدم!بیش تر از آن رسیدن به خودم از حوصله ام خارج بود!نگاهی به لباسی که درون تنم زار می زد انداختم و کلافه از تصویرم چشم برداشتم!هر طرفش را هم درست می کردم باز نقطه ای فشار این روزهارا به چشمم می آورد!
با کمی مکث روی ترازویی که کیان کنار میز آرایش قرار داده بود و با آن همیشه وزنش را کنترل می کرد ایستادم!عددی که نشان می داد غیر قابل باور بود.در مدت زمان کوتاهی پنج کیلو وزن از دست داده و حالا تبدیل شده بودم به دختری چهل و هشت کیلویی و لاغر تر از حدمعمول!
با تأسف سری برای خودم تکان دادم و بدی اش این بود فرصت نگرانی برای خودم را نداشتم!کیان ان قدر محکم تمام ذهنم را به مالکیت خودش دراورده بود که جز او و نگرانی برایش نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم!
جلوی موهایم را با یک تل دخترانه عقب فرستادم و از اتاق بیرون زدم!روی مبل سه نفره مقابل تی وی نشسته بود و بی هدف کانال هارا بالا و پایین می کرد!کمی نگاهش کردم و بعد به آشپزخانه رفتم.مامان چندپاکت آبمیوه برایمان خریده و در یخچال گذاشته بود!نگاهی به طعم هایشان انداختم و نکتار آناناس را خارج کردم!برایش درون لیوان های بلندی که دوستشان داشت ریختم و از بالای اپن وضعیتش را آنالیز کردم.معلوم بود توجهی به برنامه ها ندارد و بیش تر بی حوصلگی اش را سعی دارد رفع کند!درکش می کردم.مرد داخل خانه ماندن و خانه نشینی نبود!
با آبمیوه به طرفش رفتم و کنارش نشستم.توجهش را از صفحه ی تلویزیون گرفت و به من داد.آبمیوه را به دستش دادم و او دست دیگرش را روی پیشانی ام گذاشت : خداروشکر تبت قطع شده کامل!
سری تکان دادم و لب زدم : خوبم..تو آبمیوت و بخور!
دقیق نگاهم کرد: خودت چی؟بیش تر از من به تقویت احتیاج داری!