#ستاره_ها_مسیر_را_نشانت_می_دهند
#پست_۱۸۱
او اما نخندید ، لرزیدن سها نمی گذاشت بخندد: بگیر بخواب باز داری هذیون می گیا!
به غرورش برمی خورد انگار اعتراف کند واقعا دارد نازش را می کشد ، سها با همان لبخندمحو و دمای بدن پایین امده در آغوشش به خواب رفت و ذهن آشفته ی کیان دیگر پذیرای خواب نبود.خیلی چیزها بود که باید به آن فکر می کرد و برایش برنامه می ریخت!دوهفته دور بودنش از زندگی حسابی باعث عقب ماندنش شده بود.
یکی اش همین ضعف همبستر و شریک زندگی اش بود!رفته بود تا از جان او محافظت کند و بعد دوهفته خوابیدن بیدار شده و دیده بود جان او ذره ذره از بدنش رفته و جز یک زن ضعیف و آسیب پذیر چیزی از وجودش نمانده!چیزی که به شدت در هرلحظه نگرانش می کرد!اصلا دلش آتش می گرفت به چشمان گود و چهره ی رنگ پریده اش که خیره می شد!
یکی دیگر از دلمشغولی هایش حرف های دکترش بود.فعالیت بدنی سنگین ممنوع ! برای مردی که با همین فعالیت ها خرج زندگی تازه به سرانجام رسیده اشان را در می آورد این حرف درد بود!چطور می توانست چرخ زندگی شان را بچرخاند اگر قرار بود ورزش های سنگین نکند و یادشان ندهد یا با موتور در سراشیبی ها و جاده های ناهموار مسابقه ندهد؟
فکرها زیاد بودند...از آیدا و دردی که به جانش ریخته بود و کینه و نفرتش و خاطراتی که کیان باید با دستمالی خیس از دیواره ی ذهنش پاک می کرد گرفته ، تا زندگی ای که بد بنای اولش را گذاشتند و حالا اما می خواست هرطور شده حفظش کند ، از نانی که باید برای این زندگی در می اورد و حالا دیگر نمی دانست چگونه..از این خوابیده ی درون آغوشش و ضربه هایی که بسش بود هرچه خورده بود..از پدری که حتی نمی خواست بپرسد این مدت سراغش را گرفته یا نه اما دلش از نبودنش کنارش خون بود.از گذشته.....فکرها زیاد بودند!
نگاهش را به صورت غرق خواب سها و ریتم نفس هایی که با پایین امدن تب آرام گرفته بودند کشاند!دلش می خواست ببوسدش، بویش کند و سفت و سخت حتی با تمام دردهایش در آغوشش بکشد!
یه طرف من و این تنهایی...
یه طرف تو و اون زیبایی...
داری ساده شکستم می دی....
از آن هایی نبودند که یک شبه عزیزش شوند.سها صبوری کرده بود و وقتی به مسیری که پشت سر گذاشته بودند نگاه می کرد می دید ....چه توانی داشته این زیبای کوچک به خواب رفته میان بازوانش!سها با خودش آرامش آورده بود...دلش نمی خواست به کسی پسش بدهد!می دانست روزهای سختی پیش رو هستند!روزهایی که باز هم صبر می طلبیدند!این زندگی تا زندگی می شد...جان از تن هردویشان می برد!بینی میان موهای سها فرو برد و با نفس های عمیق سعی کرد فکر هارا پس بزند!
یه طرف من و این حال بد ، یه طرف تو و ترسی ممتد..
هردو با خودمون بد کردیم..هردومون خیلی تغییر کردیم.
جوونیمون و با حسرت پیر کردیم!
#پست_۱۸۱
او اما نخندید ، لرزیدن سها نمی گذاشت بخندد: بگیر بخواب باز داری هذیون می گیا!
به غرورش برمی خورد انگار اعتراف کند واقعا دارد نازش را می کشد ، سها با همان لبخندمحو و دمای بدن پایین امده در آغوشش به خواب رفت و ذهن آشفته ی کیان دیگر پذیرای خواب نبود.خیلی چیزها بود که باید به آن فکر می کرد و برایش برنامه می ریخت!دوهفته دور بودنش از زندگی حسابی باعث عقب ماندنش شده بود.
یکی اش همین ضعف همبستر و شریک زندگی اش بود!رفته بود تا از جان او محافظت کند و بعد دوهفته خوابیدن بیدار شده و دیده بود جان او ذره ذره از بدنش رفته و جز یک زن ضعیف و آسیب پذیر چیزی از وجودش نمانده!چیزی که به شدت در هرلحظه نگرانش می کرد!اصلا دلش آتش می گرفت به چشمان گود و چهره ی رنگ پریده اش که خیره می شد!
یکی دیگر از دلمشغولی هایش حرف های دکترش بود.فعالیت بدنی سنگین ممنوع ! برای مردی که با همین فعالیت ها خرج زندگی تازه به سرانجام رسیده اشان را در می آورد این حرف درد بود!چطور می توانست چرخ زندگی شان را بچرخاند اگر قرار بود ورزش های سنگین نکند و یادشان ندهد یا با موتور در سراشیبی ها و جاده های ناهموار مسابقه ندهد؟
فکرها زیاد بودند...از آیدا و دردی که به جانش ریخته بود و کینه و نفرتش و خاطراتی که کیان باید با دستمالی خیس از دیواره ی ذهنش پاک می کرد گرفته ، تا زندگی ای که بد بنای اولش را گذاشتند و حالا اما می خواست هرطور شده حفظش کند ، از نانی که باید برای این زندگی در می اورد و حالا دیگر نمی دانست چگونه..از این خوابیده ی درون آغوشش و ضربه هایی که بسش بود هرچه خورده بود..از پدری که حتی نمی خواست بپرسد این مدت سراغش را گرفته یا نه اما دلش از نبودنش کنارش خون بود.از گذشته.....فکرها زیاد بودند!
نگاهش را به صورت غرق خواب سها و ریتم نفس هایی که با پایین امدن تب آرام گرفته بودند کشاند!دلش می خواست ببوسدش، بویش کند و سفت و سخت حتی با تمام دردهایش در آغوشش بکشد!
یه طرف من و این تنهایی...
یه طرف تو و اون زیبایی...
داری ساده شکستم می دی....
از آن هایی نبودند که یک شبه عزیزش شوند.سها صبوری کرده بود و وقتی به مسیری که پشت سر گذاشته بودند نگاه می کرد می دید ....چه توانی داشته این زیبای کوچک به خواب رفته میان بازوانش!سها با خودش آرامش آورده بود...دلش نمی خواست به کسی پسش بدهد!می دانست روزهای سختی پیش رو هستند!روزهایی که باز هم صبر می طلبیدند!این زندگی تا زندگی می شد...جان از تن هردویشان می برد!بینی میان موهای سها فرو برد و با نفس های عمیق سعی کرد فکر هارا پس بزند!
یه طرف من و این حال بد ، یه طرف تو و ترسی ممتد..
هردو با خودمون بد کردیم..هردومون خیلی تغییر کردیم.
جوونیمون و با حسرت پیر کردیم!