Forward from: گسترده نابیا
♥️💚♥️💚♥️
زیر شکم بزرگم رو گرفتم و به سختی چشمهام رو باز کردم. نگاهم به سالن پر از دخترهای رنگ پریده و ترسیده افتاد. ترسیده از اینکه قراره به کی فروخته بشن، به یک شیخ کثیف یا یک ارباب جوون هوسباز. هردو گزینه براشون بدبختی بود.
- چند ماهته؟
دستی به شکم بزرگم کشید.
- ۷ ماه.
- میدونی کجایی؟ اسمت آنالیه؟؟ ۲۱ سالته دیگه؟
- دبی. آره آنالی.
- به بدبختی از ایران به اینجا قاچاقتون میکنیم امیدوارم حداقل بتونیم خوب بفروشیمتون.
پوزخند زدم که ادامه داد.
- خیلی خوشگلی، مشتری های خوبی گیرت میاد. خیلیها دختر حامله جذاب میخوان.
و بعد پوزخندی زد.
- شنیدم شوهرت فروختت.
پوزخندی زدم.
- اگه میتونی به یک مرد شصت ساله بگی شوهر. اون، این بچه رو تو شکمم کرد. حالا که مرد، پسرش منو داد دست شما.
- نمیخوای بچه رو؟ میتونم برات بفروشمش.
- نه میخوامش.
و بعد لرزی به تنم افتاد نمیتونستم از دستش بدم.
- باید چند تا تست و آزمایش بدی. بعدش فروخته میشی به آتاش خان
برام اهمیت نداشت چه اتفاقی برام میافتاد. از وقتی بچه بودم از این دست به اون دست پرت میشدم. مامان بی مهرم من رو به یک پیرمرد فروخت و بکارتم رو ازم گرفت. بچگی و دخترونگیم رو ازم گرفت و مُهرِ زن بودن رو بهم چسبوند.
- پیر که نیست؟
خندید.
- نه ۳۵ سالشه. عمارت بزرگی داره، خودش خواسته یک دختر حامله رو بگیره. نمیتونه بچه دار شه.
بی اراده قهقهه زدم.
- مگه اون میخواد حامله شه؟ یعنی چی؟
- نه اون نمیتونه با کسی رابطه داشته باشه. دلیلش رو نمیدونم، یک چیزی در مورد گذشتهشه. سعی کن خیلی از گذشتهش نپرسی که قاطی میکنه. یک نوزاد دختر میخواد که این هم دلیلش رو نفهمیدم، نمیدونی چقدر دختر رو پس اورده. دخترا دیوونهش بودن، با اینکه اصلا آدم خوش اخلاقی نیست. رفتی اونجا مواظب خودت باش. سعی کن پسِت نیاره که بعدا به بدبختی فروخته میشی. هرکس از زیر دستش در اومده، رفته کلفتی.
پوزخند زدم، چقدر راحت در موردش حرف میزد.
- اگر بتونم کاری کنم باهام باشه چی؟
خندید.
- اگه بتونی...
https://t.me/joinchat/AAAAAEcRk0NDFlSByYAJXw
🍷رمان تــتــو (کنیز خان)🍷
#بزرگسال #رازآلود #هیجانی #عاشقانه
♥️✨♥️✨♥️✨♥️
زیر شکم بزرگم رو گرفتم و به سختی چشمهام رو باز کردم. نگاهم به سالن پر از دخترهای رنگ پریده و ترسیده افتاد. ترسیده از اینکه قراره به کی فروخته بشن، به یک شیخ کثیف یا یک ارباب جوون هوسباز. هردو گزینه براشون بدبختی بود.
- چند ماهته؟
دستی به شکم بزرگم کشید.
- ۷ ماه.
- میدونی کجایی؟ اسمت آنالیه؟؟ ۲۱ سالته دیگه؟
- دبی. آره آنالی.
- به بدبختی از ایران به اینجا قاچاقتون میکنیم امیدوارم حداقل بتونیم خوب بفروشیمتون.
پوزخند زدم که ادامه داد.
- خیلی خوشگلی، مشتری های خوبی گیرت میاد. خیلیها دختر حامله جذاب میخوان.
و بعد پوزخندی زد.
- شنیدم شوهرت فروختت.
پوزخندی زدم.
- اگه میتونی به یک مرد شصت ساله بگی شوهر. اون، این بچه رو تو شکمم کرد. حالا که مرد، پسرش منو داد دست شما.
- نمیخوای بچه رو؟ میتونم برات بفروشمش.
- نه میخوامش.
و بعد لرزی به تنم افتاد نمیتونستم از دستش بدم.
- باید چند تا تست و آزمایش بدی. بعدش فروخته میشی به آتاش خان
برام اهمیت نداشت چه اتفاقی برام میافتاد. از وقتی بچه بودم از این دست به اون دست پرت میشدم. مامان بی مهرم من رو به یک پیرمرد فروخت و بکارتم رو ازم گرفت. بچگی و دخترونگیم رو ازم گرفت و مُهرِ زن بودن رو بهم چسبوند.
- پیر که نیست؟
خندید.
- نه ۳۵ سالشه. عمارت بزرگی داره، خودش خواسته یک دختر حامله رو بگیره. نمیتونه بچه دار شه.
بی اراده قهقهه زدم.
- مگه اون میخواد حامله شه؟ یعنی چی؟
- نه اون نمیتونه با کسی رابطه داشته باشه. دلیلش رو نمیدونم، یک چیزی در مورد گذشتهشه. سعی کن خیلی از گذشتهش نپرسی که قاطی میکنه. یک نوزاد دختر میخواد که این هم دلیلش رو نفهمیدم، نمیدونی چقدر دختر رو پس اورده. دخترا دیوونهش بودن، با اینکه اصلا آدم خوش اخلاقی نیست. رفتی اونجا مواظب خودت باش. سعی کن پسِت نیاره که بعدا به بدبختی فروخته میشی. هرکس از زیر دستش در اومده، رفته کلفتی.
پوزخند زدم، چقدر راحت در موردش حرف میزد.
- اگر بتونم کاری کنم باهام باشه چی؟
خندید.
- اگه بتونی...
https://t.me/joinchat/AAAAAEcRk0NDFlSByYAJXw
🍷رمان تــتــو (کنیز خان)🍷
#بزرگسال #رازآلود #هیجانی #عاشقانه
♥️✨♥️✨♥️✨♥️