🎗 پارت سیصد و بیست و نه #329
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
از جا بلند شدیم و به سمت میز عاقد رفتیم. لیندا و ارسلان صندلی هاشون دقیقا کنار عاقد بود و فقط بهمون زل زل نگاه می کردن. خودکارو از عاقد گرفتم و جاهایی که نشونم می دادو امضا کردم. بعد من نوبت بردیا بود و اونم دفترو امضا کرد.
عاقد شناسنامه ی منو برداشت و لیندا سریع گردنشو به سمت عاقد دراز کرد تا ببینه چیکار می خواد بکنه. وا چرا اینطوری می کنه؟
عاقد صفحه ی دوم شناسنامه امو باز کرد و روی میز گذاشت و شروع به نوشتن کرد. لیندا به من نگاه کرد و چشماشو برام درشت کرد و سرشو به طرفین تکون داد. یعنی چی؟ چی می گه؟ سرشو کمی به سمت ارسلان متمایل کرد و با صدای نسبت آروم اما طوری که ما می شنیدم گفت:
-مگه نگفتی خواهرت قبلا ازدواج کرده و طلاق گرفته پست چطوری شناسنامه اش سفیده؟
یه آن همه چی توی دنیا برام متوقف شد، حتی برای چند لحظه حس کردم زنده نیستم. چی گفت؟ بردیا....بـــردیا...یا علی...بردیا شنید؟ با وحشت و چشمای گشاد شده سرمو به سمتش برگردوندم. لبخند پهنش روی لبش ماسیده بود و مات شده به سمت لیندا نگاه می کرد.
شنید...شنیده؟ یا علی...خدایا...قلبم یکی در میون می زد و نفسام به شماره افتاده بود. چی بگم؟ حرف بزنم؟مادرش...مادرش بفهمه که کل مجلس زیر و رو می شه..یا خدا...چیکار کنم...چی بگم...
سرش با مکث به سمتم چرخید و با همون لبخند ماسیده نگام کرد. دنبال انکار من بود، می خواست من انکار کنم...جواب می خواست..اینو از توی چشماش می خوندم که ازم می خواست من انکار کنم...چطوری؟ چطوری الان انکار کنم دیگه؟ خدا لعنتت کنه ارسلان که بلای جون زندگی منی...
-بـ....برد...
زبونم نمی چرخید که بخوام اسمشو کامل ادا کنم، حرکت دونه های درشت و سرد عرقو روی ستون فقراتم حس می کردم، جونم داشت از تنم درمیومد، تنم به وضوح می لرزید و یخ کرده بود.
یک قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید و راه خودشو تا چونه ام باز کرد. نگاه بردیا به همون قطره ی اشک بود و تا چونه ام دنبالش کرد...لبخندش جمع شد...ابروهاش بین اخم کردن و نکردن در نوسان بود، تکون می خورد اما حالت خاصی نمی گرفت...
می زنه توی گوشم و مراسمو بهم می زنه؟ نه بردیا دوسم داره همچین کاری نمی کنه. دوست داره؟!! تو بهش دروغ گفتی و اون دوست داره؟ نه من بهش دروغ نگفتم فقط از گذشته ام حرف نزدم می خواستم بعد عقد بهش بگم...باشه الان عقد کردی ولی از خودت نشنید....از بقیه فهمید...دیگه حرفتو باور نمی کنه...همه چی رو خراب کردی باران...
بی طاقت و نفس بریده رومو ازش برگردوندم، طاقت این نگاه آشفته و سرزنش گرشو نداشتم. به آقاجون بگم باهاش حرف بزنه؟ آقاجون بیاد چی بگه؟ بگه ببخشید دختر ما قبلا ازدواج کرده و بهت نگفتیم تا بعد عقد بفهمی؟ باران دوباره آبروی خانواده اتو بردی...
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
از جا بلند شدیم و به سمت میز عاقد رفتیم. لیندا و ارسلان صندلی هاشون دقیقا کنار عاقد بود و فقط بهمون زل زل نگاه می کردن. خودکارو از عاقد گرفتم و جاهایی که نشونم می دادو امضا کردم. بعد من نوبت بردیا بود و اونم دفترو امضا کرد.
عاقد شناسنامه ی منو برداشت و لیندا سریع گردنشو به سمت عاقد دراز کرد تا ببینه چیکار می خواد بکنه. وا چرا اینطوری می کنه؟
عاقد صفحه ی دوم شناسنامه امو باز کرد و روی میز گذاشت و شروع به نوشتن کرد. لیندا به من نگاه کرد و چشماشو برام درشت کرد و سرشو به طرفین تکون داد. یعنی چی؟ چی می گه؟ سرشو کمی به سمت ارسلان متمایل کرد و با صدای نسبت آروم اما طوری که ما می شنیدم گفت:
-مگه نگفتی خواهرت قبلا ازدواج کرده و طلاق گرفته پست چطوری شناسنامه اش سفیده؟
یه آن همه چی توی دنیا برام متوقف شد، حتی برای چند لحظه حس کردم زنده نیستم. چی گفت؟ بردیا....بـــردیا...یا علی...بردیا شنید؟ با وحشت و چشمای گشاد شده سرمو به سمتش برگردوندم. لبخند پهنش روی لبش ماسیده بود و مات شده به سمت لیندا نگاه می کرد.
شنید...شنیده؟ یا علی...خدایا...قلبم یکی در میون می زد و نفسام به شماره افتاده بود. چی بگم؟ حرف بزنم؟مادرش...مادرش بفهمه که کل مجلس زیر و رو می شه..یا خدا...چیکار کنم...چی بگم...
سرش با مکث به سمتم چرخید و با همون لبخند ماسیده نگام کرد. دنبال انکار من بود، می خواست من انکار کنم...جواب می خواست..اینو از توی چشماش می خوندم که ازم می خواست من انکار کنم...چطوری؟ چطوری الان انکار کنم دیگه؟ خدا لعنتت کنه ارسلان که بلای جون زندگی منی...
-بـ....برد...
زبونم نمی چرخید که بخوام اسمشو کامل ادا کنم، حرکت دونه های درشت و سرد عرقو روی ستون فقراتم حس می کردم، جونم داشت از تنم درمیومد، تنم به وضوح می لرزید و یخ کرده بود.
یک قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید و راه خودشو تا چونه ام باز کرد. نگاه بردیا به همون قطره ی اشک بود و تا چونه ام دنبالش کرد...لبخندش جمع شد...ابروهاش بین اخم کردن و نکردن در نوسان بود، تکون می خورد اما حالت خاصی نمی گرفت...
می زنه توی گوشم و مراسمو بهم می زنه؟ نه بردیا دوسم داره همچین کاری نمی کنه. دوست داره؟!! تو بهش دروغ گفتی و اون دوست داره؟ نه من بهش دروغ نگفتم فقط از گذشته ام حرف نزدم می خواستم بعد عقد بهش بگم...باشه الان عقد کردی ولی از خودت نشنید....از بقیه فهمید...دیگه حرفتو باور نمی کنه...همه چی رو خراب کردی باران...
بی طاقت و نفس بریده رومو ازش برگردوندم، طاقت این نگاه آشفته و سرزنش گرشو نداشتم. به آقاجون بگم باهاش حرف بزنه؟ آقاجون بیاد چی بگه؟ بگه ببخشید دختر ما قبلا ازدواج کرده و بهت نگفتیم تا بعد عقد بفهمی؟ باران دوباره آبروی خانواده اتو بردی...