🎗 پارت هفتاد #70
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
آهنگش آشنا بود...میشناختم...صدای شادمهر عقیلی، انگار تنمو به برق ۲۲۲۰ ولت وصل کردن! شبیه آدمی که مرده و دارن بهش شوک میون از جا پریدم و وحشت زده شدم. صدای این خواننده لا به لای برگه های پوسیده خاطرات دلم حبس شده بود. خاطراتی که ممنوعه و تلخ بود و توی جعبه ی دلم حبس شده بود و قفل و زنجیر بود.
نگاهتو ازم نگیر
صدام بزن پیش همه
پیش همه
کیه ندونه ما دوتا
حواسمون پیش همه
پیش همه....
شنیدن دوباره صدای این خواننده و آهنگهاش حکم تبری رو داشت که به این جعبهی قفل و زنجیر شده ضربه می زد. نگاهم دو دو میزد. نگاهمو بالا کشیدم و دو جفت چشم سیاهو دیدم که از آینه وسط ماشین بهم دوخته شده بود.
من این چهره رو میشناختم...خیلی قدیم...لا به لای خاطرات پوسیده گذشته...اون بود...
خاطرات شبیه یه غبار سیاه و تاریک نرم نرمک دلمو تیره می کرد و باعث میشد نفسم سنگین بشه. حالا توی ذهن و دید من جای آقای ایزدی، اون نشسته بود و داشت خیره نگاهم می کرد. من توی ماشین آقای ایزدی نبودم و توی ماشین اون بودم و بوی عطرشو استشمام میکردم.
چشمامو محکم بستم و به هم فشار دادم، صدای خواننده شبیه ناقوس مرگ توی گوشام اکو میشد:
بزار بفهمن با منی
دیوونگیهات پس کجاست
این عشق فقط مال تو نیست
این عشق مال ما دوتاست
تصویر یه خاطره تلخ پیش چشم شبیه یه فیلم اکران شد:
"خنده ریزی کردم و با ذوق خواستم دوباره آهنگو پلی کنم که با تشر گفت:
-اه بسه دیگه..خسته شدم بس که این آهنگو پلی کردی.
دستم روی هوا موند، بغ کرده نگاش کردم و آروم گفتم:
-تو که میدونی من چقدر صدای شادمهرو دوست دارم.
با پوزخند نیم نگاهی بهم کرد و دنده رو عوض کرد:
-عزیزم! قبل بهت گفته بودم از علایق بچگانهات متنفرم؟!
وارفته با بغضی که به گلوم نیش میزد نگاش کردم. ناباور اسمشو زیر لب زمزمه کردم:
-سعید؟!
بهم نگاه کرد و سریع و تهاجمی گفت:
-خفه میشی ها...صداتو نشنوم که باز دم گوش من عر بزنی...اصلا حوصلتو ندارم! بچه دادن من بزرگ کنم.
جفت دستامو محکم جلوی دهنم گذاشتم و...."
-خانم صبوری؟!
چشمام با شدت تمام باز شد. وحشت زده مردمک چشمام توی حدقه میچرخید و اطرافو کاووش می کرد تا بتونم موقعیتمو درک کنم. صدای یه سوت ممتد و آروم توی گوشام اکو میشد. انگار از یه دنیای دیگه توی موقعیت فعلی پرت شده بودم.
دست بزرگ و مردونهای چندبار جلوی چشمام تکون خورد. بی اختیار با وحشت خودمو عقب کشیدم.
-عه...خانم صبوری چیشدی یهو؟!
دستشو پایین آورد و تازه چهرهی بهت زدهی آقای ایزدی رو دیدم. ذهنم با سرعت نور در حال تحلیل کردن بود. قفسه ی سینهام از شدت نفسای بلندی که میکشیدم محکم بالا و پایین میرفت.
-دارید منو میترسونید ها...
آب دهنمو به زور قورت دادم و لب خشکیدهامو با زبون تر کردم تا بتونم حرف بزنم. تمام راه گلوم و لبام از وحشت کاملا خشک شده بود.
-خو...خوب....خوبم.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
آهنگش آشنا بود...میشناختم...صدای شادمهر عقیلی، انگار تنمو به برق ۲۲۲۰ ولت وصل کردن! شبیه آدمی که مرده و دارن بهش شوک میون از جا پریدم و وحشت زده شدم. صدای این خواننده لا به لای برگه های پوسیده خاطرات دلم حبس شده بود. خاطراتی که ممنوعه و تلخ بود و توی جعبه ی دلم حبس شده بود و قفل و زنجیر بود.
نگاهتو ازم نگیر
صدام بزن پیش همه
پیش همه
کیه ندونه ما دوتا
حواسمون پیش همه
پیش همه....
شنیدن دوباره صدای این خواننده و آهنگهاش حکم تبری رو داشت که به این جعبهی قفل و زنجیر شده ضربه می زد. نگاهم دو دو میزد. نگاهمو بالا کشیدم و دو جفت چشم سیاهو دیدم که از آینه وسط ماشین بهم دوخته شده بود.
من این چهره رو میشناختم...خیلی قدیم...لا به لای خاطرات پوسیده گذشته...اون بود...
خاطرات شبیه یه غبار سیاه و تاریک نرم نرمک دلمو تیره می کرد و باعث میشد نفسم سنگین بشه. حالا توی ذهن و دید من جای آقای ایزدی، اون نشسته بود و داشت خیره نگاهم می کرد. من توی ماشین آقای ایزدی نبودم و توی ماشین اون بودم و بوی عطرشو استشمام میکردم.
چشمامو محکم بستم و به هم فشار دادم، صدای خواننده شبیه ناقوس مرگ توی گوشام اکو میشد:
بزار بفهمن با منی
دیوونگیهات پس کجاست
این عشق فقط مال تو نیست
این عشق مال ما دوتاست
تصویر یه خاطره تلخ پیش چشم شبیه یه فیلم اکران شد:
"خنده ریزی کردم و با ذوق خواستم دوباره آهنگو پلی کنم که با تشر گفت:
-اه بسه دیگه..خسته شدم بس که این آهنگو پلی کردی.
دستم روی هوا موند، بغ کرده نگاش کردم و آروم گفتم:
-تو که میدونی من چقدر صدای شادمهرو دوست دارم.
با پوزخند نیم نگاهی بهم کرد و دنده رو عوض کرد:
-عزیزم! قبل بهت گفته بودم از علایق بچگانهات متنفرم؟!
وارفته با بغضی که به گلوم نیش میزد نگاش کردم. ناباور اسمشو زیر لب زمزمه کردم:
-سعید؟!
بهم نگاه کرد و سریع و تهاجمی گفت:
-خفه میشی ها...صداتو نشنوم که باز دم گوش من عر بزنی...اصلا حوصلتو ندارم! بچه دادن من بزرگ کنم.
جفت دستامو محکم جلوی دهنم گذاشتم و...."
-خانم صبوری؟!
چشمام با شدت تمام باز شد. وحشت زده مردمک چشمام توی حدقه میچرخید و اطرافو کاووش می کرد تا بتونم موقعیتمو درک کنم. صدای یه سوت ممتد و آروم توی گوشام اکو میشد. انگار از یه دنیای دیگه توی موقعیت فعلی پرت شده بودم.
دست بزرگ و مردونهای چندبار جلوی چشمام تکون خورد. بی اختیار با وحشت خودمو عقب کشیدم.
-عه...خانم صبوری چیشدی یهو؟!
دستشو پایین آورد و تازه چهرهی بهت زدهی آقای ایزدی رو دیدم. ذهنم با سرعت نور در حال تحلیل کردن بود. قفسه ی سینهام از شدت نفسای بلندی که میکشیدم محکم بالا و پایین میرفت.
-دارید منو میترسونید ها...
آب دهنمو به زور قورت دادم و لب خشکیدهامو با زبون تر کردم تا بتونم حرف بزنم. تمام راه گلوم و لبام از وحشت کاملا خشک شده بود.
-خو...خوب....خوبم.