Forward from: کانال محافظ
🎗 پارت شصت #60
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
به خوبی انقباض عضلات ریز گوشههای چشم و فکشو حتی از بین چین و چروکهای صورتش هم متوجه میشدم. اونقدر گیج و مبهوت حرفای آرش بودم که حس ترس مابین حسهای دیگهام گم میشد... آروم ولی محکم گفت:
-اکرم بیرون باش.
اکرم نفسشو بالا کشید و لرزون گفت:
-چش..چشم آقا...
سراسیمه از اتاق بیرون رفت، آقاجون جلوتر اومد و روبروم ایستاد. نفسهاش پی در پی و محکم از سینهاش خارج میشد، با خشمی و حرصی که سعی در کنترلش داشت و صدای خفه گفت:
-بهش زنگ زدی؟!
بدون مکث و سریع انگار دقیقا منتظر این سوال بودم گفتم:
-گفت نمیخوادش... گفت... نمیدونم... آقاجون من...من نمیفهمیدم چی میگه... معنی...
دستمو به سرم گرفتم:
-معنی حرفاشو نمیفهمیدم...
منتظر نگام کرد، میخواست دقیق و مو به مو حرفای رد و بدل شده رو نقل کنم اما من انگار توی عالم دیگهای بودم. نفسمو سنگین بالا کشیدم، انگار چیزی شبیه یه سیب بزرگ توی گلوم گذاشته بودن و نفس کشیدنو برام سخت میکرد.
-گفت...گفت دیگه شمارهاتو...نبینم...
هق زدم، اشکی در کار نبود، بیشتر برای نفس کشیدن تلاش میکردم. مقطع گفتم:
-آقاجون...آقا....گفت نباید....نباید شما می...میفهمیدین...آقاجون...من...من نفهمیدم...نفهمیدم...دوستم...دوستم داره ن...نه؟
با سکوت نگام کرد و گوشهی سیبلشو جوید و آروم تلفنو از بین دستم بیرون کشید، وحشت زده گفتم:
-آقاجون؟!!! نمیاد؟!!!!!
جدی با سر به تخت اشاره کرد:
-برو بشین.
هق هق کردم و دو دستی جلوی دهنمو گرفتم، اشک میریختم و جای اینکه بغضم سبک بشه بدتر میشد و بیشتر راه نفسمو میبست. با چشمایی که دیدمو تار کرده بود از بین پرده اشک به آقاجون زل زده بودم.
با غصه نگام میکرد، میتونستم درد و غصه رو به راحتی از چشماش بخونم. دستمو گرفت و به سمت تخت کشوندم. روی تخت نشستم و آروم گفت:
-شامتو بخور.
با همون چشمهای وحشت زده بدون هیچ عکسالعملی بهش زل زده بودم. درد داشتم...درد جسمی نه...دیگه درد کتکهای ارسلان و کوفتگیهای بدنمو حس نمیکردم. روحم درد داشت. میدونید درد روح چه زمانی اتفاق میفته؟!
زمانی که درک یک مسئله اونقدر برات سخت و دردناک و ثقیله که جسم و عقلت توانایی ادراک اونو نداره، درد از پوست و جون و استخوانت رد میشه و به روحت میرسه...و ای امان از روزی که روحت درد بکشه...هیچ فغان و گریه و بغض جسمیای نمیتونه آرومت کنه...روح سخت به آرامش میسه...دقیقا همونطور که سخت به درد میاد!
-برای چی بهش زنگ زدی؟!
سعی میکردم نفسمو از بین بغض سنگینی که به گلوم چنگالهاشو فرو میکرد عبور بدم. مقطع و با صدای لرزون گفتم:
-دو...دوسش دارم...آقاجون....ارسلان رفته...
هق هق کردم و با داد گفتم:
-اون ارسلان...ارسلان عوضی رفته...رفته باهاش...دعوا...دعوا کرده..
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
به خوبی انقباض عضلات ریز گوشههای چشم و فکشو حتی از بین چین و چروکهای صورتش هم متوجه میشدم. اونقدر گیج و مبهوت حرفای آرش بودم که حس ترس مابین حسهای دیگهام گم میشد... آروم ولی محکم گفت:
-اکرم بیرون باش.
اکرم نفسشو بالا کشید و لرزون گفت:
-چش..چشم آقا...
سراسیمه از اتاق بیرون رفت، آقاجون جلوتر اومد و روبروم ایستاد. نفسهاش پی در پی و محکم از سینهاش خارج میشد، با خشمی و حرصی که سعی در کنترلش داشت و صدای خفه گفت:
-بهش زنگ زدی؟!
بدون مکث و سریع انگار دقیقا منتظر این سوال بودم گفتم:
-گفت نمیخوادش... گفت... نمیدونم... آقاجون من...من نمیفهمیدم چی میگه... معنی...
دستمو به سرم گرفتم:
-معنی حرفاشو نمیفهمیدم...
منتظر نگام کرد، میخواست دقیق و مو به مو حرفای رد و بدل شده رو نقل کنم اما من انگار توی عالم دیگهای بودم. نفسمو سنگین بالا کشیدم، انگار چیزی شبیه یه سیب بزرگ توی گلوم گذاشته بودن و نفس کشیدنو برام سخت میکرد.
-گفت...گفت دیگه شمارهاتو...نبینم...
هق زدم، اشکی در کار نبود، بیشتر برای نفس کشیدن تلاش میکردم. مقطع گفتم:
-آقاجون...آقا....گفت نباید....نباید شما می...میفهمیدین...آقاجون...من...من نفهمیدم...نفهمیدم...دوستم...دوستم داره ن...نه؟
با سکوت نگام کرد و گوشهی سیبلشو جوید و آروم تلفنو از بین دستم بیرون کشید، وحشت زده گفتم:
-آقاجون؟!!! نمیاد؟!!!!!
جدی با سر به تخت اشاره کرد:
-برو بشین.
هق هق کردم و دو دستی جلوی دهنمو گرفتم، اشک میریختم و جای اینکه بغضم سبک بشه بدتر میشد و بیشتر راه نفسمو میبست. با چشمایی که دیدمو تار کرده بود از بین پرده اشک به آقاجون زل زده بودم.
با غصه نگام میکرد، میتونستم درد و غصه رو به راحتی از چشماش بخونم. دستمو گرفت و به سمت تخت کشوندم. روی تخت نشستم و آروم گفت:
-شامتو بخور.
با همون چشمهای وحشت زده بدون هیچ عکسالعملی بهش زل زده بودم. درد داشتم...درد جسمی نه...دیگه درد کتکهای ارسلان و کوفتگیهای بدنمو حس نمیکردم. روحم درد داشت. میدونید درد روح چه زمانی اتفاق میفته؟!
زمانی که درک یک مسئله اونقدر برات سخت و دردناک و ثقیله که جسم و عقلت توانایی ادراک اونو نداره، درد از پوست و جون و استخوانت رد میشه و به روحت میرسه...و ای امان از روزی که روحت درد بکشه...هیچ فغان و گریه و بغض جسمیای نمیتونه آرومت کنه...روح سخت به آرامش میسه...دقیقا همونطور که سخت به درد میاد!
-برای چی بهش زنگ زدی؟!
سعی میکردم نفسمو از بین بغض سنگینی که به گلوم چنگالهاشو فرو میکرد عبور بدم. مقطع و با صدای لرزون گفتم:
-دو...دوسش دارم...آقاجون....ارسلان رفته...
هق هق کردم و با داد گفتم:
-اون ارسلان...ارسلان عوضی رفته...رفته باهاش...دعوا...دعوا کرده..