Forward from: کانال محافظ
🎗 پارت پنجاه #50
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
سرمو عقب کشیدم و گیج گفتم:
-هان؟!! زن کی؟!
سرسو جلو کشید و نیم نگاهی به سمت در انداخت تا مطمئن بشه کسی نیست و صداشو نمیشنوه.
-آروم حرف بزن بینَم! میگم نکنه شفیعی خودشو به این ایزدی قالب کرده؛ این پیریه رو میگما.
دستمو جلوی دهنم گرفتم و با چشمای گرد گفتم:
-نه بابا!!! مگه میشه آخه؟! یه چیزی رو هوا میگی ها.
سرشو بالا پایین کرد و با تاکید گفت:
-حالا وایسا اگه گندش درنیومد من اسممو میزارم کلثوم؛ خورشید که تا ابد پشت ابر نمیمونه.
نوک انگشتامو روی گونهام گذاشتم:
-آخه مگه میشه؟!
سرمو به طرفین تکون دادم:
-اصلا اگه زنشه چطور نوهاش خبر نداره؟ انقدر با شفیعی کارد و پنیرن.
به پشتی صندلیش تکیه داد:
-حرفا میزنی ها، خب معلومه که نوهاش خبر نداره..پنهونی ازدواج کردن و بعدشم که بمیره ایزدی یهو یه وارث جدید فقط اضافه میشه.
با حیرت نگاش کردم:
-آخه ایزدی که سنش خیلی...
حرفمو قطع کرد:
-اوه باران ببین قضیه خیلی سادس چرا نمیگیری؟ ایزدی که زنش مرده و این شفیعی هم که دختر ترشیده سن بالاست؛ کور از خدا چی میخواد دو چشم بینا!
آرنجمو روی میز تکیه دادم و کف دستمو به پیشونیم گرفتم:
-جای باباشه به خدا...وای!
کلافه سرشو تکون داد:
-تو چه سادهای باران؛ بابا دختر وقتی دیگه تا این سن توی خونه میمونه فکر کردی این چیزا برلش مهمه؟! طرف پووول داره!
اخم کردمو جدی گفتم:
-خب چه دلیلی داره که اینطوری از همه پنهان کنند؟
شونه بالا داد:
-من چمیدونم! حتما یه مشکلی این وسط هست دیگه.
چند لحظهای خیره نگاش کردم و با مکث و شک گفتم:
-نه نسیم اینطوری نیست، اصلا با عقل جور درنمیاد.
با بیخیالی شونههاشو جمع کرد و به سمت بالا متمایل کرد:
-بلاخره یه روز گند همه چی درمیاد.
با اخمی که ناشی از درگیری فکری بود نگاهمو به مانیتور دوختم و سعی کردم حواسمو درگیر کارم کنم.
تا پایان ساعت کاری شفیعی دقیقا چهار بار دیگه توی اتاقمون اومد و ریز و درشت به و در و دیوار و همهچی گیر داد. من و نسیم هردو عصبی بودیم در حدی که نسیم به همراه آقای ایزدی زنگ زد تا همه چی رو بگه اما آقای ایزدی در دسترس نبود.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
سرمو عقب کشیدم و گیج گفتم:
-هان؟!! زن کی؟!
سرسو جلو کشید و نیم نگاهی به سمت در انداخت تا مطمئن بشه کسی نیست و صداشو نمیشنوه.
-آروم حرف بزن بینَم! میگم نکنه شفیعی خودشو به این ایزدی قالب کرده؛ این پیریه رو میگما.
دستمو جلوی دهنم گرفتم و با چشمای گرد گفتم:
-نه بابا!!! مگه میشه آخه؟! یه چیزی رو هوا میگی ها.
سرشو بالا پایین کرد و با تاکید گفت:
-حالا وایسا اگه گندش درنیومد من اسممو میزارم کلثوم؛ خورشید که تا ابد پشت ابر نمیمونه.
نوک انگشتامو روی گونهام گذاشتم:
-آخه مگه میشه؟!
سرمو به طرفین تکون دادم:
-اصلا اگه زنشه چطور نوهاش خبر نداره؟ انقدر با شفیعی کارد و پنیرن.
به پشتی صندلیش تکیه داد:
-حرفا میزنی ها، خب معلومه که نوهاش خبر نداره..پنهونی ازدواج کردن و بعدشم که بمیره ایزدی یهو یه وارث جدید فقط اضافه میشه.
با حیرت نگاش کردم:
-آخه ایزدی که سنش خیلی...
حرفمو قطع کرد:
-اوه باران ببین قضیه خیلی سادس چرا نمیگیری؟ ایزدی که زنش مرده و این شفیعی هم که دختر ترشیده سن بالاست؛ کور از خدا چی میخواد دو چشم بینا!
آرنجمو روی میز تکیه دادم و کف دستمو به پیشونیم گرفتم:
-جای باباشه به خدا...وای!
کلافه سرشو تکون داد:
-تو چه سادهای باران؛ بابا دختر وقتی دیگه تا این سن توی خونه میمونه فکر کردی این چیزا برلش مهمه؟! طرف پووول داره!
اخم کردمو جدی گفتم:
-خب چه دلیلی داره که اینطوری از همه پنهان کنند؟
شونه بالا داد:
-من چمیدونم! حتما یه مشکلی این وسط هست دیگه.
چند لحظهای خیره نگاش کردم و با مکث و شک گفتم:
-نه نسیم اینطوری نیست، اصلا با عقل جور درنمیاد.
با بیخیالی شونههاشو جمع کرد و به سمت بالا متمایل کرد:
-بلاخره یه روز گند همه چی درمیاد.
با اخمی که ناشی از درگیری فکری بود نگاهمو به مانیتور دوختم و سعی کردم حواسمو درگیر کارم کنم.
تا پایان ساعت کاری شفیعی دقیقا چهار بار دیگه توی اتاقمون اومد و ریز و درشت به و در و دیوار و همهچی گیر داد. من و نسیم هردو عصبی بودیم در حدی که نسیم به همراه آقای ایزدی زنگ زد تا همه چی رو بگه اما آقای ایزدی در دسترس نبود.