🎗 پارت صد و پنجاه #150
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
سریع از اتاق بیرون اومدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. من از این سردرگمی و کلافگی فراری ام! چرا اینطوری شد؟ لعنتی انقدر همیشه توی گذشته ات غرق میشی که ایزدی رو هم به شک انداختی! من یاد گذشته نمی افتم فقط...فقط می خوام منظور رفتاراشو ببفهمم. واقعا منظورش واضح نیست؟ انقدر واضح داره میگه از تو خوشش اومده.
سرمو با شدت به نفی تکون دادم و از توی آینه روشویی به خودم نگاه کردم، این اشتباهه...این راه و رفتار آقای ایزدی اشتباه...نکنه...نکنه یه جوری از گذشته ام سر دربیاره؟ باران خیال بافی نکن از کجا بفهمه؟ زندگی تورو جز خانواده ات هیچکس دیگه نمی دونه! حتی نسیم که تنها دوست توئه! خب...خبر اکرم که می دونه! خب مثلا می خواد بره چاقو زیر گلوی اکرم بزاره و بگه گذشته ی باران چی بوده؟ چرا انقدر خیال بافی های الکی می کنی.
اصلا ببین خودتو؛ خوب خودتو توی آینه نگاه کن! تو چی داری که آقای ایزدی با این دب دبه و کب و کبه بخواد از تو خوشش بیاد؟ عاشق این ابروهای نامیزون بشه که سالهاست دیگه دست بهشون نزدی؟ یا این چشمای بی حالت که هیچ وقت آرایشی نداره؟ یا این صورت رنگ و رو رفته؟ یا این تار موهای سفیدی که اینطوری بین موهای مشکیت از همین جلوی مقنعه هم خودنمایی می کنه!!! تو خودتو چی فرض کردی باران؟
تو دیگه اون دختر شونزده ساله نیستی! تو خودتو فروختی، زندگیتو فروختی، همه چیتو به آرش فروختی و از همون زمان دیگه تو هیچ وقت شبیه باران همیشگی نبودی و نمیشی و نخواهی شد! پس بیخودی برای خودت دنبال عاشق سینه چاک نگرد چون تو دیگه چیزی نداری که کسی بخواد خوشش بیاد و عاشقت بشه!
آب دهنمو با سنگین و با درد قورت دادم، زهرخندی برای خودم توی آینه زدم، لبام می لرزید، سمت چپ سینه ام تیر می کشید. سریع قبل از اینکه کنترل خودمو از دست بدم خم شدم و شیر آبو باز کردم. چند بار مشتمو پر آب کردمو محکم و شلاقی توی صورتم پاشیدم، سردی آب حالمو بهتر می کرد؟ جسمی شاید اما درد روح و روانمو هیچی نمی تونست خوب کنه. روح بی قرار و سرگردون منو هیچکس و هیچ چیز نمی تونست آروم کنه چون همیشه توی گوشه ی ذهن من رازی نهفته و سر به مهر وجود داشت که از همه پنهانش می کردم و ترس از برملا شدنش داشتم.
سرمو بالا آوردم و باز به خودم نگاه کردم، قطره های درشت آب از روی صورتم سر می خوردن تا خودشونو به چونه ام برسونن. پوزخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
وقتی بدونی میره
اونی که روبروته
ادامه ی یه عشقه که آخرش سقوطه
چیزی عوض نمیشه
چه با سکوت چه فریاد
اونی که عاشقم کرد
باید ادامه می داد
باید ادامه می داد
(اعتراف-شادمهر)
شیر آبو بستم و با دستای لرزون مقنعه امو درست کردم و تا جایی که میشد موهامو داخل فرستادم، جمله ی پر طعنه ی خودم توی سرم اکو می شد:" عاشق این تار موهای سفیدی که اینطوری بین موهای مشکیت از همین جلوی مقنعه هم خودنمایی می کنه، بشه؟" چقدر حواسم از خودم پرت بوده که متوجه اینا نشدم؟ چرا الان به چشمم اومد؟
شاید بدترین درد انسان این باشه که خودش از درون خودشو بخوره و سرزنش کنه، مغز منفی باف من علاوه بر سرزنش ، طعنه و نیشخندهایی تحویل خودم می داد که تا مغز استخون خودمو می سوزند! عجیبه؟ اره عجیبه اما من از لج بدتر خودمو عذاب می دادم...این تقاص گناه من بود...تقاص دل شکسته پدر و مادرم بود، تقاص درد و شرمندگی که بهشون داده بودم.
صورتمو با دستمال خشک کردم و از سرویس بیرون اومدم. همکارا کم کم درحال جمع و جور کردن و تعطیلی شرکت بودن. خواستم به سمت اتاقم برم که یکی صدام کرد.
-خانم صبوری؟
برگشتم و دیدم منشی آقای ایزدی خانم مرادی صدام کرده و داره به سمتم میاد. سرجام منتظر ایستادم و لبخند کمرنگ و بی حالی زدم:
-بله؟!!
روبروم ایستاد و نیم نگاهی به پشتم انداخت و گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
متعجب و گیج گفتم:
-مشکل؟ نه!! چه مشکلی؟
لبشو باز بون تر کرد و سرشو نزدیک تر آورد و اروم گفت:
-همین که با آقای ایزدی از صبح توی اتاق هستید دیگه؛ کاری مشکلی چیزیه؟ درو هم بسته بودید و به آقا رمضانم گفتید نه کسی رو راه بدم نه تلفن وصل کنم گفتم بپرسم ببنیم اگر چیزی شده منم کمک کنم به هر حال منم....
ناخودآگاه اخم کمرنگی کردم و حرفشو قطع کردم:
-اگر لزومی بود خود آقای ایزدی بهتون می گفتن حتما!
خنده ای مصلحتی کرد:
-عزیزم آخه خودت می دونی آقای ایزدی هنوز یک سال هم نشده که مدیریتو به عهده گرفتن و خب معلومه که شناخت خوبی روی پرسنل ندارن وگرنه کاراشونو با پرسنل کم سابقه حل نمی کردن مخصوصا اینکه توی حیطه کاریشون نباشه!!!
نیشخندی زد و با چشمای پرطعنه گفت:
-پس معلومه یه چیزی این وسط باهم نمی خونه دیگه نه عزیزم؟
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
سریع از اتاق بیرون اومدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. من از این سردرگمی و کلافگی فراری ام! چرا اینطوری شد؟ لعنتی انقدر همیشه توی گذشته ات غرق میشی که ایزدی رو هم به شک انداختی! من یاد گذشته نمی افتم فقط...فقط می خوام منظور رفتاراشو ببفهمم. واقعا منظورش واضح نیست؟ انقدر واضح داره میگه از تو خوشش اومده.
سرمو با شدت به نفی تکون دادم و از توی آینه روشویی به خودم نگاه کردم، این اشتباهه...این راه و رفتار آقای ایزدی اشتباه...نکنه...نکنه یه جوری از گذشته ام سر دربیاره؟ باران خیال بافی نکن از کجا بفهمه؟ زندگی تورو جز خانواده ات هیچکس دیگه نمی دونه! حتی نسیم که تنها دوست توئه! خب...خبر اکرم که می دونه! خب مثلا می خواد بره چاقو زیر گلوی اکرم بزاره و بگه گذشته ی باران چی بوده؟ چرا انقدر خیال بافی های الکی می کنی.
اصلا ببین خودتو؛ خوب خودتو توی آینه نگاه کن! تو چی داری که آقای ایزدی با این دب دبه و کب و کبه بخواد از تو خوشش بیاد؟ عاشق این ابروهای نامیزون بشه که سالهاست دیگه دست بهشون نزدی؟ یا این چشمای بی حالت که هیچ وقت آرایشی نداره؟ یا این صورت رنگ و رو رفته؟ یا این تار موهای سفیدی که اینطوری بین موهای مشکیت از همین جلوی مقنعه هم خودنمایی می کنه!!! تو خودتو چی فرض کردی باران؟
تو دیگه اون دختر شونزده ساله نیستی! تو خودتو فروختی، زندگیتو فروختی، همه چیتو به آرش فروختی و از همون زمان دیگه تو هیچ وقت شبیه باران همیشگی نبودی و نمیشی و نخواهی شد! پس بیخودی برای خودت دنبال عاشق سینه چاک نگرد چون تو دیگه چیزی نداری که کسی بخواد خوشش بیاد و عاشقت بشه!
آب دهنمو با سنگین و با درد قورت دادم، زهرخندی برای خودم توی آینه زدم، لبام می لرزید، سمت چپ سینه ام تیر می کشید. سریع قبل از اینکه کنترل خودمو از دست بدم خم شدم و شیر آبو باز کردم. چند بار مشتمو پر آب کردمو محکم و شلاقی توی صورتم پاشیدم، سردی آب حالمو بهتر می کرد؟ جسمی شاید اما درد روح و روانمو هیچی نمی تونست خوب کنه. روح بی قرار و سرگردون منو هیچکس و هیچ چیز نمی تونست آروم کنه چون همیشه توی گوشه ی ذهن من رازی نهفته و سر به مهر وجود داشت که از همه پنهانش می کردم و ترس از برملا شدنش داشتم.
سرمو بالا آوردم و باز به خودم نگاه کردم، قطره های درشت آب از روی صورتم سر می خوردن تا خودشونو به چونه ام برسونن. پوزخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
وقتی بدونی میره
اونی که روبروته
ادامه ی یه عشقه که آخرش سقوطه
چیزی عوض نمیشه
چه با سکوت چه فریاد
اونی که عاشقم کرد
باید ادامه می داد
باید ادامه می داد
(اعتراف-شادمهر)
شیر آبو بستم و با دستای لرزون مقنعه امو درست کردم و تا جایی که میشد موهامو داخل فرستادم، جمله ی پر طعنه ی خودم توی سرم اکو می شد:" عاشق این تار موهای سفیدی که اینطوری بین موهای مشکیت از همین جلوی مقنعه هم خودنمایی می کنه، بشه؟" چقدر حواسم از خودم پرت بوده که متوجه اینا نشدم؟ چرا الان به چشمم اومد؟
شاید بدترین درد انسان این باشه که خودش از درون خودشو بخوره و سرزنش کنه، مغز منفی باف من علاوه بر سرزنش ، طعنه و نیشخندهایی تحویل خودم می داد که تا مغز استخون خودمو می سوزند! عجیبه؟ اره عجیبه اما من از لج بدتر خودمو عذاب می دادم...این تقاص گناه من بود...تقاص دل شکسته پدر و مادرم بود، تقاص درد و شرمندگی که بهشون داده بودم.
صورتمو با دستمال خشک کردم و از سرویس بیرون اومدم. همکارا کم کم درحال جمع و جور کردن و تعطیلی شرکت بودن. خواستم به سمت اتاقم برم که یکی صدام کرد.
-خانم صبوری؟
برگشتم و دیدم منشی آقای ایزدی خانم مرادی صدام کرده و داره به سمتم میاد. سرجام منتظر ایستادم و لبخند کمرنگ و بی حالی زدم:
-بله؟!!
روبروم ایستاد و نیم نگاهی به پشتم انداخت و گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
متعجب و گیج گفتم:
-مشکل؟ نه!! چه مشکلی؟
لبشو باز بون تر کرد و سرشو نزدیک تر آورد و اروم گفت:
-همین که با آقای ایزدی از صبح توی اتاق هستید دیگه؛ کاری مشکلی چیزیه؟ درو هم بسته بودید و به آقا رمضانم گفتید نه کسی رو راه بدم نه تلفن وصل کنم گفتم بپرسم ببنیم اگر چیزی شده منم کمک کنم به هر حال منم....
ناخودآگاه اخم کمرنگی کردم و حرفشو قطع کردم:
-اگر لزومی بود خود آقای ایزدی بهتون می گفتن حتما!
خنده ای مصلحتی کرد:
-عزیزم آخه خودت می دونی آقای ایزدی هنوز یک سال هم نشده که مدیریتو به عهده گرفتن و خب معلومه که شناخت خوبی روی پرسنل ندارن وگرنه کاراشونو با پرسنل کم سابقه حل نمی کردن مخصوصا اینکه توی حیطه کاریشون نباشه!!!
نیشخندی زد و با چشمای پرطعنه گفت:
-پس معلومه یه چیزی این وسط باهم نمی خونه دیگه نه عزیزم؟