🎗 پارت صد و ده #110
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
یکی یکی تمام کارتن هایی که توی آشپزخونه بودو خالی کردم و بعد شروع به چیدن کردم. اکرم هم نیم ساعت بعد اومد و با کمک نسیم تمیزکاری و چیدن نشیمن رو شروع کردن.
صدای خنده و شوخی نسیم و آقای ایزدی میومد اما من انقدر تند سریع کار می کردم و سرگرم خودم بودم که اصلا توجهی بهشون نداشتم. بین کار هم چند باری آقای ایزدی و نسیم یا اکرم به آشپزخونه سر می زدن و همزمان با خوردن کیک در مورد چیدمان نظر می دادن.
چیدن کابینت ها که تموم شد نوبت شستن کف آشپزخونه بود. تموم وسیله های توی آشپزخونه رو خالی کردم و بیرون گذاشتم و با برف و آب مشغول تی کشیدن شدن.
سرگرم خودم بودم و همزمان آهنگ مورد علاقهامو زیرلب با خودم زمزمه می کردم:
عشق یه آینه است
تو هرچی حس کنی
تو دل منم هست
عشق یه اعترافه
چه جوری بگم نیست
وقتی می دونم هست
لبخندی و جهت مسیر تی رو تغییر دادم و زیر لب خوندم:
دنیامونو ببر به یه نقطه ی امن
بالاتر از خطر
عشق یادت میده
بگذری از خودت
برای یک نفر
با صدای متعجب آقای ایزدی باعث شد با هول به عقب برگردم:
-خانم صبوری؟!!
متعجب و هول شده نگاش کردم:
-چی شده؟!
تند جلو اومد و تی رو از دستم گرفت و گفت:
-توروخدا این چه کاریه دارید می کنید؟ من گفتم کمک کنید بچینم نه اینکه اینطوری تمیز کنید. این تِی چیه آخه!
-خب خیلی کثیف بود می خواستم فرش پهن کنم اینطوری که نمیشه.
کلافه گفت:
-خب به خودم می گفتید بیام، اینطوری نمیشه به خدا من روم نمیشه دیگه نگاتون کنم، توی خونه ی من تِی دست گرفتید دارید تمیز می کنید؟
دستمو به سمتش دراز کردم:
-خب حالا بدید دیگه آخراشه الان تموم میشه؛ کار خاصی نیست که.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
یکی یکی تمام کارتن هایی که توی آشپزخونه بودو خالی کردم و بعد شروع به چیدن کردم. اکرم هم نیم ساعت بعد اومد و با کمک نسیم تمیزکاری و چیدن نشیمن رو شروع کردن.
صدای خنده و شوخی نسیم و آقای ایزدی میومد اما من انقدر تند سریع کار می کردم و سرگرم خودم بودم که اصلا توجهی بهشون نداشتم. بین کار هم چند باری آقای ایزدی و نسیم یا اکرم به آشپزخونه سر می زدن و همزمان با خوردن کیک در مورد چیدمان نظر می دادن.
چیدن کابینت ها که تموم شد نوبت شستن کف آشپزخونه بود. تموم وسیله های توی آشپزخونه رو خالی کردم و بیرون گذاشتم و با برف و آب مشغول تی کشیدن شدن.
سرگرم خودم بودم و همزمان آهنگ مورد علاقهامو زیرلب با خودم زمزمه می کردم:
عشق یه آینه است
تو هرچی حس کنی
تو دل منم هست
عشق یه اعترافه
چه جوری بگم نیست
وقتی می دونم هست
لبخندی و جهت مسیر تی رو تغییر دادم و زیر لب خوندم:
دنیامونو ببر به یه نقطه ی امن
بالاتر از خطر
عشق یادت میده
بگذری از خودت
برای یک نفر
با صدای متعجب آقای ایزدی باعث شد با هول به عقب برگردم:
-خانم صبوری؟!!
متعجب و هول شده نگاش کردم:
-چی شده؟!
تند جلو اومد و تی رو از دستم گرفت و گفت:
-توروخدا این چه کاریه دارید می کنید؟ من گفتم کمک کنید بچینم نه اینکه اینطوری تمیز کنید. این تِی چیه آخه!
-خب خیلی کثیف بود می خواستم فرش پهن کنم اینطوری که نمیشه.
کلافه گفت:
-خب به خودم می گفتید بیام، اینطوری نمیشه به خدا من روم نمیشه دیگه نگاتون کنم، توی خونه ی من تِی دست گرفتید دارید تمیز می کنید؟
دستمو به سمتش دراز کردم:
-خب حالا بدید دیگه آخراشه الان تموم میشه؛ کار خاصی نیست که.