🎗 پارت هشتاد #80
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
غمگین و پریشون گفتم:
-چرا انقدر زود!!! آخه فقط دو روز؟! شما بمونید آقاجون، به حشمت بگید هفته دیگه بیاد دنبالتون، منم مرخصی می گیرم کلا پیشتون می مونم.
-نمیشه دخترِ بابا.
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم:
-شما که نیستید خیلی تنهام، اینجا...غریبم آقاجون؛غریبم.
با محبت روی سرم دست کشید:
-به مادرت زنگ می زنی؟
همونطور که سرم پایین بود آروم کمی شونه هامو بالا دادم و گفتم:
-شاید هفته ای یکبار شایدم دیرتر. مامان یه طوری رفتار می کنه که انگار نه انگار من دخترشم و بابا هم که اصلا باهام حرف نمی زنه. با خودم میگم خب چه کاریه وقتی هم اونا و هم من با صبحت کردن اذیت میشیم ،زنگ می زنم.
نفس بلندی که بی شباهت به آه نبود، کشیدم:
-سعی می کنم کمتر مزاحمشون بشم، اینطوری راحت تریم.
-ارسلان نامزد کرده.
سرمو سریع بالا آوردم، شاید اولین حسی که با تمام قدرت به قلبم هجوم آورد حسرت و تنهایی بود. سعی کردم عضلات اطراف لبمو به کار بندازم و لبامو به حرکتی شبیه لبخند کش بدم و نمی دونم تا چه اندازه موفق بودم!!
-مبارکه؛ با کی؟!
با دقت نگام کرد:
-انگار از همکارای بخش خودشونه؛ مثل خودش پرستاره.
سرمو تکون دادم و با پوزخندی که سعی در پنهان کردنش داشتم،گفتم:
-چه بی خبر!
جدی گفت:
-انگار یه مراسم کوچیک توی محضر گرفتن که فقط خانواده ها بودن.
بی اختیار بغض کردم، با تلخی و طعنه آروم گفتم:
-آهان؛ خانواده! یادم نبود دیگه جزئی ازشون نیستم.
-باران....
حرفشو قطع کردم و سرمو بالا آوردم و گفتم:
-آقاجون حرفام از سوزش قلبمه خود شما بهتر از هر کسی می دونید که من چی کشیدم و هنوزم دارم می کشم، حق بدید...حق بدید که حسادت کنم و حسرت بخورم از اینکه خانواده ام منو با یه اشتباه از خودشون روندن.
دستمو که توی دستش بود فشرد و آروم گفت:
-می دونم باباجون می دونم...منم نرفتم مراسمشون.
نفسی کشیدم و با تعجب گفتم:
-چی؟!
-به زری گفته بودم یا به تو خبر میده و توهم میای یا اینکه منم پامو نمی زارم، تو نیومدی منم نرفتم، ارسلان و بابات اومدن اصرار کردن اما از حرفم کوتاه نیومدم.
زهرخند غمگینی زدم و آروم و زمرمه وار گفتم:
-حضور من انقدر مایه ی خفت بوده؟ انقدر سنگین و سخت بوده که حتی به نیومدن شما هم می ارزیده؟!
به آقاجون نگاه کردم و با دیدی که از اشک تار شده بود گفتم:
-کاش شما می رفتید آقاجون؛ مامان و بابا خیلی روی شما حساب می کنن حتما کلی خجالت کشیدن از نبود شما که بزرگشونید و ...
با اخم کمرنگی که بین ابروهاش خودنمایی می کرد حرفمو قطع کرد:
-اول باید از نبود دخترشون خجالت بکشن! من نمی دونم قراره تا کی این لجبازی رو کش بدن و این تخم کینه رو پر و بال بدن.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
غمگین و پریشون گفتم:
-چرا انقدر زود!!! آخه فقط دو روز؟! شما بمونید آقاجون، به حشمت بگید هفته دیگه بیاد دنبالتون، منم مرخصی می گیرم کلا پیشتون می مونم.
-نمیشه دخترِ بابا.
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم:
-شما که نیستید خیلی تنهام، اینجا...غریبم آقاجون؛غریبم.
با محبت روی سرم دست کشید:
-به مادرت زنگ می زنی؟
همونطور که سرم پایین بود آروم کمی شونه هامو بالا دادم و گفتم:
-شاید هفته ای یکبار شایدم دیرتر. مامان یه طوری رفتار می کنه که انگار نه انگار من دخترشم و بابا هم که اصلا باهام حرف نمی زنه. با خودم میگم خب چه کاریه وقتی هم اونا و هم من با صبحت کردن اذیت میشیم ،زنگ می زنم.
نفس بلندی که بی شباهت به آه نبود، کشیدم:
-سعی می کنم کمتر مزاحمشون بشم، اینطوری راحت تریم.
-ارسلان نامزد کرده.
سرمو سریع بالا آوردم، شاید اولین حسی که با تمام قدرت به قلبم هجوم آورد حسرت و تنهایی بود. سعی کردم عضلات اطراف لبمو به کار بندازم و لبامو به حرکتی شبیه لبخند کش بدم و نمی دونم تا چه اندازه موفق بودم!!
-مبارکه؛ با کی؟!
با دقت نگام کرد:
-انگار از همکارای بخش خودشونه؛ مثل خودش پرستاره.
سرمو تکون دادم و با پوزخندی که سعی در پنهان کردنش داشتم،گفتم:
-چه بی خبر!
جدی گفت:
-انگار یه مراسم کوچیک توی محضر گرفتن که فقط خانواده ها بودن.
بی اختیار بغض کردم، با تلخی و طعنه آروم گفتم:
-آهان؛ خانواده! یادم نبود دیگه جزئی ازشون نیستم.
-باران....
حرفشو قطع کردم و سرمو بالا آوردم و گفتم:
-آقاجون حرفام از سوزش قلبمه خود شما بهتر از هر کسی می دونید که من چی کشیدم و هنوزم دارم می کشم، حق بدید...حق بدید که حسادت کنم و حسرت بخورم از اینکه خانواده ام منو با یه اشتباه از خودشون روندن.
دستمو که توی دستش بود فشرد و آروم گفت:
-می دونم باباجون می دونم...منم نرفتم مراسمشون.
نفسی کشیدم و با تعجب گفتم:
-چی؟!
-به زری گفته بودم یا به تو خبر میده و توهم میای یا اینکه منم پامو نمی زارم، تو نیومدی منم نرفتم، ارسلان و بابات اومدن اصرار کردن اما از حرفم کوتاه نیومدم.
زهرخند غمگینی زدم و آروم و زمرمه وار گفتم:
-حضور من انقدر مایه ی خفت بوده؟ انقدر سنگین و سخت بوده که حتی به نیومدن شما هم می ارزیده؟!
به آقاجون نگاه کردم و با دیدی که از اشک تار شده بود گفتم:
-کاش شما می رفتید آقاجون؛ مامان و بابا خیلی روی شما حساب می کنن حتما کلی خجالت کشیدن از نبود شما که بزرگشونید و ...
با اخم کمرنگی که بین ابروهاش خودنمایی می کرد حرفمو قطع کرد:
-اول باید از نبود دخترشون خجالت بکشن! من نمی دونم قراره تا کی این لجبازی رو کش بدن و این تخم کینه رو پر و بال بدن.