╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part294
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل نوزدهم:
کل بدنم به خارش افتاده و از طرفی انگار دستم هم کرخت شده بود، هر قدر بیشتر تلاش میکردم که کمتر تکان بخورم، نمیشد که نمیشد.
تلاشم برای خوابیدن بیهوده بود و من هم چنان الکی چشمانم را محکمتر روی هم فشار میدادم.
نه خیر... بیحرکت ماندن غیرممکن بود. خیلی آهسته جوری که کنار دستیام را بیدار نکنم تغییر حالت دادم، چشمم به شانههای مردانهاش افتاد که از رکابی نفتی رنگش بیرون افتاده بود و نفسهای آرامش موجب حرکت ملایمشان شده بود. لبانم را روی هم فشار دادم و چند پلک پشت سر هم زدم تا تری چشمانم را بگیرم...
شاید اگر کیانا در خانه نبود، موقع صرف شام کوچکترین صدایی در خانه وجود نداشت. من میز شام را چیده و غذا را کشیده بودم ولی نمیدانستم چطور کامران را صدا کنم، هم نمیتوانستم تنهایی بخورم و هم حالت قهری که داشتیم مانع میشد صدایش کنم، باید چه میکردم؟
با اینکه کمی در فیلمها و در تعریف دوست و آشنا از این ماجراها شنیده بودم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن! دلم دلخور شدنش را نمیخواست ولی عملا نمیدانستم باید چه رفتاری داشته باشم.
سردرگم و مستاصل چند باری در آشپزخانه دور زده و الکی چند بشقاب روی میز را برداشتم و کمی محکمتر روی میز گذاشتم، که یعنی بفهم شام آماده است ولی او هم انگار نه انگار، روی مبل نشسته بود و جوری چهار چشمی چشم به موبایلش داشت که از همهی دنیا فارغ بود.
حتی صدا کردن کیانا هم که کار هر شبم بود، برایم سخت شده بود. چرا که اگر کیانا را صدا میکردم و کامران را صدا نمیکردم، بد میشد و صدا کردن جفتشان هم یک جورهایی بر زبانم نمیچرخید. باز خوب شد کیانا خودش سر و کلهاش پیدا شد و با دیدن میز آماده با همان شور و انرژی همیشگیاش مثل اینکه هیچ اتفاقی رخ نداده و چند دقیقه پیش با هیچ کسی حرفش نشده گفت:
- وای که من چقدره گشنمه...
و صدایش را بالا برد:
- داداشی، کامران جون نیای همه رو خودم میخورما.
لبم را گزیدم و چشمم به کامران رفت که از جایش تکان نخورده بود، کیانا با نگاهی به من دستی به سمتم پرت کرد که یعنی بمیر! و خندان سمت هال رفت و بازوی کامران را گرفت و کشید:
- پاشو ببینم مرد هم اینقدر لوس! همهاش یه ساعت دیر کردم با عالم و آدم قهر کرده!
نفس راحتم به لبخندی منتهی شد، خوب بود که نشان نداد از جریان دلخوری بین ما باخبر است. کامران موبایلش را روی میز گذاشت و با وجود اخمی که تحویل کیانا داد، متوجه کنترل کردن خندهاش شدم:
- تو یه بار دیگه تکرار کن ببین چی کارت میکنم.
کیانا خندید و چشمکی زد:
- بابا خون نجس خودت رو کثیف نکن، من ساعت دوازده، یک هم برگشتم و پوراندخت هم نتونسته چیزی بگه.
کامران دست انداخت سریع جفت بازوی کیانا را گرفت:
- برای همین هم اینقدر روت زیاد شده، بهتره یادت نگه داری اینجا از این خبرا نیست.
کیانا سریع صدایش را بالا برد:
- سلوا؟ وای سلوا... زود باش بیا این باز منو گرفت!!
در حالی که خندهام گرفته بود تا دم کانتر جلو رفته بودم که دیدم علیرغم مقاومت و سعی در مخفی کردن خنده بر لب کامران هم کشیده شده، آهسته گفتم:
- فکر کنم امروز جیره دعواتون ته کشیده، بیاید بقیهاش رو نگه دارید برای بعد.
کل طول شام هم کیانا یک ضرب گفت و خندید.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part294
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل نوزدهم:
کل بدنم به خارش افتاده و از طرفی انگار دستم هم کرخت شده بود، هر قدر بیشتر تلاش میکردم که کمتر تکان بخورم، نمیشد که نمیشد.
تلاشم برای خوابیدن بیهوده بود و من هم چنان الکی چشمانم را محکمتر روی هم فشار میدادم.
نه خیر... بیحرکت ماندن غیرممکن بود. خیلی آهسته جوری که کنار دستیام را بیدار نکنم تغییر حالت دادم، چشمم به شانههای مردانهاش افتاد که از رکابی نفتی رنگش بیرون افتاده بود و نفسهای آرامش موجب حرکت ملایمشان شده بود. لبانم را روی هم فشار دادم و چند پلک پشت سر هم زدم تا تری چشمانم را بگیرم...
شاید اگر کیانا در خانه نبود، موقع صرف شام کوچکترین صدایی در خانه وجود نداشت. من میز شام را چیده و غذا را کشیده بودم ولی نمیدانستم چطور کامران را صدا کنم، هم نمیتوانستم تنهایی بخورم و هم حالت قهری که داشتیم مانع میشد صدایش کنم، باید چه میکردم؟
با اینکه کمی در فیلمها و در تعریف دوست و آشنا از این ماجراها شنیده بودم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن! دلم دلخور شدنش را نمیخواست ولی عملا نمیدانستم باید چه رفتاری داشته باشم.
سردرگم و مستاصل چند باری در آشپزخانه دور زده و الکی چند بشقاب روی میز را برداشتم و کمی محکمتر روی میز گذاشتم، که یعنی بفهم شام آماده است ولی او هم انگار نه انگار، روی مبل نشسته بود و جوری چهار چشمی چشم به موبایلش داشت که از همهی دنیا فارغ بود.
حتی صدا کردن کیانا هم که کار هر شبم بود، برایم سخت شده بود. چرا که اگر کیانا را صدا میکردم و کامران را صدا نمیکردم، بد میشد و صدا کردن جفتشان هم یک جورهایی بر زبانم نمیچرخید. باز خوب شد کیانا خودش سر و کلهاش پیدا شد و با دیدن میز آماده با همان شور و انرژی همیشگیاش مثل اینکه هیچ اتفاقی رخ نداده و چند دقیقه پیش با هیچ کسی حرفش نشده گفت:
- وای که من چقدره گشنمه...
و صدایش را بالا برد:
- داداشی، کامران جون نیای همه رو خودم میخورما.
لبم را گزیدم و چشمم به کامران رفت که از جایش تکان نخورده بود، کیانا با نگاهی به من دستی به سمتم پرت کرد که یعنی بمیر! و خندان سمت هال رفت و بازوی کامران را گرفت و کشید:
- پاشو ببینم مرد هم اینقدر لوس! همهاش یه ساعت دیر کردم با عالم و آدم قهر کرده!
نفس راحتم به لبخندی منتهی شد، خوب بود که نشان نداد از جریان دلخوری بین ما باخبر است. کامران موبایلش را روی میز گذاشت و با وجود اخمی که تحویل کیانا داد، متوجه کنترل کردن خندهاش شدم:
- تو یه بار دیگه تکرار کن ببین چی کارت میکنم.
کیانا خندید و چشمکی زد:
- بابا خون نجس خودت رو کثیف نکن، من ساعت دوازده، یک هم برگشتم و پوراندخت هم نتونسته چیزی بگه.
کامران دست انداخت سریع جفت بازوی کیانا را گرفت:
- برای همین هم اینقدر روت زیاد شده، بهتره یادت نگه داری اینجا از این خبرا نیست.
کیانا سریع صدایش را بالا برد:
- سلوا؟ وای سلوا... زود باش بیا این باز منو گرفت!!
در حالی که خندهام گرفته بود تا دم کانتر جلو رفته بودم که دیدم علیرغم مقاومت و سعی در مخفی کردن خنده بر لب کامران هم کشیده شده، آهسته گفتم:
- فکر کنم امروز جیره دعواتون ته کشیده، بیاید بقیهاش رو نگه دارید برای بعد.
کل طول شام هم کیانا یک ضرب گفت و خندید.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯